مرزهایم برای تو 

«خیانت»

صبح

در آن دنیایی که آن وقت‌ها من برای خودم ساخته بودم عاشق‌ها تا همیشه عاشق هم می‌ماندند مگر جنگی، بیماری لاعلاجی یا مرگ زودهنگامی آن ها را از هم جدا کند. من هم برای زندگیم دقیقا سبک عاشقانه‌های کلاسیک را درنظر داشتم.

در اولین رابطه عاشقانه‌ام، «من» همان بودم که در تصوراتم بود، همانقدر پاک‌باخته و شیفته و دلداده، و در تصورم معشوق باید در قله ی اوجش می‌ماند و من مثل فرشته‌ای چیزی در همان آسمان باشم که او را مثل خدایگان بستایم و او بلندبالا و مغرور بماند و معشوقگی کند. معشوق آن وقت‌هایم دوست خانوادگی بود و رابطه ما رابطهای مخفی از خانواده‌ها. یک بار که با خواهر معشوق در خانه ما نشسته بودیم و ناخن‌هایمان را فرنچ می‌کردیم گفت:» راستی دوست دختر میم ناخن کاشته انقدر خوب شده…» یخ کردم، وا رفتم، داغ شدم، گُر گرفتم، آب شدم و مُردم و در همان حال سعی کردم عادی باشم. پرسیدم: «دوست دخترش؟ می‌شناسیش مگه؟» گفت: «آره بابا چندساله با همن. همون که تو تولد منم بود! یادت نیست؟ موهاش بلند بود…» بقیه توضیحات را نشنیدم فکرم رفت پیش تمام وقت‌هایی که فکر می‌کردم او در اوج قله غرور بوده، و او داشته منت دختر دیگری را می‌کشیده، برایش وقت می‌گذاشته و رابطه‌اش را می‌ساخته… من چه چیزی کم گذاشته بودم؟

در رابطه بعدی باز یادم رفت که همه چیز مثل داستان‌ها نیست. ابن بار من آن دختر افسانه‌ای توی داستان‌ها بودم و او آن معشوقی که سر در پی من داشت. شاید همین‌ها موجب شد یادم برود خیانت هم در جهان وجود دارد. یک بار وقتی معشوق با من در حال چت کردن بود، دختری به او مسیج داد و گویا اشتباهش گرفته بود و همان موقع معشوق جریان را برای من هم تعریف کرد و به دختر هم گفت که در حال چت کردن با دوست دخترش بوده است. من دختر را فراموش کردم تا چند وقت بعد که دوباره گفت دختر باز به او پیام داده و گفته در حال بد روحی قرار دارد و خواسته کمی حرف بزند. دفعه بعد، از عشق شدید و آتشینش به شاعری تقریبا معروف و جوان گفته بود و این که می‌خواهد به تهران بیاید تا او را ببیند و بار بعد از بی‌وفایی معشوقش گفته بود و اینکه به او چندان محلی نگذاشته و غیره… و باز بار بعدی از مقدمات سفرش به ترکیه و از آنجا به مقصد آلمان گفته بود و بعدتر از زندگی گذشته‌اش در هند و ازدواج ناموفق و برگشتنش به ایران و غیره… معشوق می‌گفت دختر بیمار و افسرده است و دلش نمی‌آید او را از خود براند و تنها یک گوش مفت برای شنیدن حرف‌هایش است.

یک بار دختر افسرده آمد تهران و معشوق به من گفت قراری بگذاریم برای دیدنش. موافقت کردم. اما دختر نیامد و قرار را بهم زد و یک بار دیگر که با مادرش آمده بود قراری گذاشت و معشوق را دید. یک بار اتفاقی – واقعا اتفاقی- پیام‌هایشان را دیدم . پیام‌هایی که در آن، او، معشوقم را به نام خلاصه‌شده صدا می‌زد و معشوق به او گفته بود جانم؟ و صحبت‌ها حول محورهای مختلفی ادامه پیدا کرده بود و البته عاشقانه نبود. معشوق از نارضایتی کاری به او گفته بود و او از مشکلات زندگی در ترکیه – دختر بالاخره رفته بود ترکیه – این از سختی زندگی مشترک گفته بود (این موقع ما ازدواج کرده بودیم) و او از مزاحمت یکی از همکاران در ترکیه و غیره. من فقط به این سوال فکر می‌کردم مگر من چه چیزی کم گذاشته‌ام ؟

بارها در مورد او صحبت کردیم و معشوق گفت که به دلیل دلسوزی نمیتواند ارتباط را قطع کند، اما اگر من بخواهم به او می‌گوید که همسرش (دختر مرا می‌شناخت و کمی با هم چت هم کرده بودیم) از این ارتباط ناراضی است و به همین دلیل نمی‌تواند ادامه بدهد. من مخالفت کردم چرا که به نظر «من» این رابطه نادرست بود و اگر به نظر خودش هم نادرست می‌آید، نباید برای تمام کردنش از من مایه بگذارد و اگر برایش نادرست به نظر نمی‌آید،  پس مشکل ما اصلا این دختر خاص نیست و مشکل سر تفاوت دیدگاه‌مان به این مقوله است.

چند وقت بعد باز هم بسیار اتفاقی در گوشی‌اش که به من داده بود که چیزی را در پوشه پیام‌هایش جستجو کنم پوشه‌ای را به اشتباه بازکردم و دیدم طرف گفتگو زنی است که گویا ویزیتور بوده و از طریق شرکت با هم آشنا شده‌اند و بحث از بحث کاری به بحث‌های شخصی منحرف شده و این بار هم حول همان محورها دور می‌زند: درددل از سختی زندگی و کار و غیره و باز هم اجازه صدا زده شدن به نام کوچک و باز احوالپرسی‌های تقریبا هر روزه و غیره. البته باز هم گفته بود که ازدواج کرده و همسرش (مرا) را بسیار دوست دارد.

نمی‌دانم، شاید این چیز مهمی نباشد. شاید حتی در  زیر مجموعه خیانت قرار نگیرد. اما من فکر می‌کنم اختصاص دادن خیانت صرفاً به رابطه جنسی درست نباشد. بودن در یک رابطه احساسی مداوم و بدون توجیه هم نوعی خیانت است. شاید هم وقتش است که من مرزهای خودم را در خیانت روشن و واضح بیان کنم. شاید باید به مرزهای او برای خیانت دقیق گوش بدهم. شاید باید مرزهایمان را به هم نزدیک کنیم…