ماه: سپتامبر 2016

همدیگر را یک لنگه پا نرقصانیم

«راه‌های پایان دادن به یک رابطه»

باغچه‌ی همسایه: وبلاگ ماچو بده بیاد

برای من فرقی ندارد یک رابطه عاشقانه‌ است، دوستانه است یا کاری یا خانوادگی یا هر مدل دیگری، برای اتمام آن یک نسخه بیشتر نمی‌پیچم، رک و را‌ست بگویید و چانه‌ها را بزنید و به نتیجه برسانید و تمام، تمام هم نه به معنی اتمام رابطه بلکه جدل بر سر اختلافات پیش‌آمده تمام. این منش در اتمام یک رابطه کاری بیشتر عملی و ملموس است، یک – نارضایتی منجر به استعفا یا اخراج، دو – چند روزی برو بیا و نامه‌نگاری و سوال از چرایی تصمیم، سه – در نهایت یا بازگشت به کار با شرایط جدید یا بازگشت به کار با همان شرایط پیشین یا تصفیه حساب. البته حتی در کار هم کش و قوس‌های مذبوحانه دیده‌ام. طرف فکر می‌کرده خیلی رسمی استعفا داده ولی با اصرار مدیر برگشته و دوباره تقی به توقی خورده استعفانامه امضا کرده و فرستاده روی میز مدیر. شاید بار اول شگرد خوبی باشد برای گوشمالی دادن به سیستم که قدرت را بیشتر بداند. ولی بار دوم دیگر باید بروی چون اگر این رویه‌ات بشود، دیگر نازت خریدار ندارد که هیچ، چوپان دروغگو هم می‌شوی. چنین رفتاری در روابط کاری از نظر همگان رفتاری غیرحرفه‌ای‌ست. ولی در روابط دیگر انگار خیلی هم دلبرانه است. از نظر من همین آدم چون بلد نیست درست تمام کند، در رابطه‌های خانوادگی و دوستانه و عاشقانه هم همین شکل شل‌کن سفت‌کن ها را دارد، بعضی خیلی مجلسی می‌گویند قهر و آشتی. خب خانواده وقتی مهربان باشد همیشه نازت را می‌کشد و آشتی می‌کند، دوست تا وقتی حوصله‌اش را سر ببری تحملت می‌کند و گرنه قهر قهر تا قیامت و عاشق هم که به ذات عاشقی، دل‌خسته است و ظریف و زودی می‌زند به تیپ و تارت.

تمام کردن درست یک رابطه، بلوغ فکری و احساسی می‌طلبد. هر قدر هم آدم تحصیل‌کرده، باسواد، با کلاس، اجتماعی و دنیادیده باشد، تا به حدی از بلوغ نرسیده باشد که بتواند حرف دل و احساسش را شفاف و مشخص ادا کند و با خودش و احساسش روراست باشد، درِ روابط و اتمامشان بر همان پاشنه است که بود و همیشه یکور قضیه یا گاهی هر دو ور می‌لنگد و انرژیشان بر سر اما و اگرها تلف می‌شود. فرد بالغ میفهمد که این بار حرف، باد هوا نیست. می‌فهمد که حرف الکی نزند، که از سر باز نکند. بلوغ مدن ظر با سخنوری فرق دارد. یعنی بلد باشی دلت را در کلمه بیاوری، بلد باشی دل دیگری را بشنوی و بعد هر دو را سبک سنگین کنی، به یک جمع‌بندی مطلوب هر دو طرف برسید و بعد هم به آنچه توافق کرده‌اید پایبند باشید. نه اینکه اگر قرار بر فصل باشد، دوباره فردا فیلت یاد هندوستان کند و رابطه را به کش تنبان تبدیل کنی. یا قرار بر ماندن باشد و بروی که رفتی و انگار نه انگار قراری بوده و مداری. اگر هم قرار بر تغییر شد بدانی که این تغییر در توانت و مطلوبت است. این بلوغ یعنی اینقدر با خودت ندار باشی که بدانی از این رابطه چه می‌خواهی و تا کجا دلت می‌خواهد برایش مایه بگذاری و چقدر برایت می‌ارزد، که بتوانی درست احساس و وقتت را هزینه کنی که فردا حسرتش نماند که کاش زودتر تمامش می‌کردم یا کاش بیشتر برایش می‌جنگیدم. من که کم پیش آمده از این آدم های بالغ به تورم بخورد، شاید به تعداد انگشتان دست. همیشه کمی که از آشنایی گذشت و حرف هایی غیر از آب و هوا رد و بدل شد، این را مطرح کرده‌ام که من حدس زدن در روابط و رمزگشایی از اشارات سر و چشم و … را بلد نیستم، حوصله و انرژی و استعداد یاد گرفتنش را هم ندارم، دلم مثل زبانم است و زبانم راوی دلم. رفتارهایم را با دایرة‌المعارف سادگی معنی کن، اگر احیاناً معنی دیگری یافتی و به دلت ننشست، لطف فرموده و در صورت رنجش بنده حقیر را واضح و مستقیم آگاه ساز تا در صدد توضیح برآیم و از کاهی کوهی بر نخیزد که این وقت طلاست و حیف است بیهوده در نازکی پشت چشم و یعنی معنی و تیکه متلک و آزار هم بگذرانیم. خیر سرمان دوستیم و می‌خواهیم این دو دم عمر را خوش باشیم. یعنی چنین کف دست طور می‌روم جلو در روابطم. دوستان بهتر از آب روانی دارم که با همین منش پنبه‌های هم  را هر از گاهی زده‌ایم و از آن بالشتی به نرمی پر قو در آمده که عمر پانزده بیست ساله دارد دوستی‌هامان. می‌خواهم بگویم فقط تئوری نیست. دیدم که می‌گویم.

حالا حکایت ماست. زد و در همین وانفسای غربت و قحطی هم‌زبان و هم‌وطن، کسی از در رفاقت درآمد و ما هم که تازه‌وارد، خوشمان آمد از آمدنش و پایه‌های دوستی ریخته شد. خب تفاوت‌هایمان مشهود بود و با رونق گرفتن زندگی‌ها تفاوت‌هایمان بیشتر خودش را نشان می‌داد ولی نه آنطور که نشود معاشرت را ادامه داد، نه از آن تفاوت‌های نه من نه تو و نه تو و نه من. خیلی صمیمانه پیش می‌رفتیم تا اینکه یک از خدا بی‌خبری پیدا شد و مستمسکی ساخت و داد دست این دوست و او هم از من رنجید. نه اینکه فکر کنید آمد و گفت فلانی گفته این را گفتی، چرا گفتی؟ نه زبانم لال. در بر همان پاشنه همیشگی می‌چرخید. این من بودم که از بی‌حوصله و بی‌علاقه حرف زدنش و کم‌پیدا بودنش هم شکم برد، هم اینکه گفتم شاید اتفاقی افتاده برایش. بلاخره در بلاد کفر ماها فقط هم را داریم و شاید نیاز به توجه بیشتری از جانب من دارد. پرسیدم و فهمیدم که بعله، قصه سر دراز دارد. با اینکه رفتم و توضیح دادم و دلجویی کردم و خودش اذعان کرد که رفع سوتفاهم شده و گفتم پس مثل سابق، گفت مثل سابق، ولی فقط به کلام گفت و در عمل من را حذف کرد و دور زد. رفتارش و گفتارش یکجوری‌ست که معلوم نمی‌شود رابطه می‌خواهد، رابطه را به شکل قبل نمی‌خواهد، چه می‌خواهد، هیچی به هیچی، منم و یک علامت سوال به این بزرگی. نمی‌شود که باز هم من بروم و توضیح بخواهم، تجربه نشان داده ایشان یا با من روراست نیست یا با دل خودش و باز جریان یک جورهایی پا در هوا فیصله می‌یابد. می‌دانم آخرش می‌رود در پاچه خودم که دوباره آمد موس موس. یا اگر هیچ نگویم هم باز مرحمت می‌شود به پاچه‌ام که بیا ایرانی‌ها تا می آیند خارجه خودشان را گم می‌کنند و با ایرانی جماعت نمی‌سازند. این را بارها خودش به من گفته بود با این پسوند که بیایید ما مثل بقیه نباشیم و پشت هم باشیم. خب تصدقت ما که آمدیم، شما نبودید.

این هم از همان ظرافت‌های دنیای انسان‌هاست که با این همه تمدن و تکنولوژی و علم و های و هوی هنوز خیلی‌ها هیچ از این وادی نمی‌دانند که نمی‌دانند.

رهایی، نه جدایی

«راه‌های پایان دادن به یک رابطه»

از میان نامه‌های رسیده: صنم

یک روز دیدم از هر ده تلفن من یکی را جواب می‌دهد، از هر ده اصرار من، یکی به  قرار ملاقات منجر می‌شود و از هر ده اظهار علاقه من شاید یکی جواب بگیرد. اما نفهمیدم… از روز اول خودش گفته بود که این فقط یه دوستی‌ست، این من بودم که نفهمیدم یا نخواستم که بفهمم. من فقط همان لحظه را می‌دیدم، دیدنش، با هم بودن، حرف زدن، خندیدن،… حضورش.

اوایل، هر لحظه و در هر مکانی، ماشینی برای قرار بود. اما یک روز دیگر هیچ ماشینی در دسترسش نبود، هیچ زمانی وقت آزاد نداشت، هیچ مکانی امن نبود.

من نخواستم بفهمم چون همانطور که شروعش به اختیار عقلم نبود، پایانی هم برایش نداشتم. تصور می‌کردم یک رابطه عمیق وقتی شروع می‌شود به پایان نمی‌رسد، بلکه رشد می‌کند. پس وقتی تمام شد هم من نفهمیدم. فقط دوری کردن، بی‌اعتنایی، بی‌توجهی و بهانه‌تراشی را می‌فهمیدم و این کافی نبود.

اشک نتوانست کمک کند، گذر زمان هم بهبودی نبخشید، حضور فرد جدید هم بی‌تاثیر بود. آرامش وقتی رسید که باور کردم باید رها کنم… و رها شدم.

وحشت

«راه‌های پایان دادن به یک رابطه»

مهمان هفته: امیرحسین احمدی

همیشه از این لحظه وحشت داشتم. بعضی وقتا به فکرم میومد که شاید یه روزی این اتفاق بیفته و ما نتونیم رابطه‌مون رو ادامه بدیم. اون موقع حتی فکر کردن به این موضوع هم واسم نفرت‌انگیز بود. اما الان همه چی فرق میکنه. حالا جدایی ازش شده تموم فکر و ذکر من. چرا اینطوری شد؟ چرا بعد از این همه مدت تصمیم گرفت تمومش کنیم؟ چرا این همه نسبت به من سرد شد؟ چرا دیگه اکثر تماس‌هامو جواب نمیده؟ یعنی واقعا میخواد بره؟

دنیای بدیه. بعد از اون همه عشق و دوست داشتن، غصه همدیگه رو خوردن و هوای همدیگه رو داشتن، حالا یه دفعه برگرده بگه بیا رابطه‌مون رو تموم کنیم. این روزها این فکرهای لعنتی بدجورعذابم میدن، اما دیگه کم کم باید قبول کنم که عشق یک‌طرفه معنی نداره. من التماسش کردم، ازش خواهش کردم، وعده دادم، به آب و آتیش زدم تا تجدیدنظر کنه، اما بی فایده‌ست. اون دیگه تصمیمشو گرفته و محکم رو حرفش وایساده. یه جورایی بهتره بگم دیگه بی‌خیال من شده.

الان همه چی عوض شده. دیگه فکرم کار نمی‌کنه. خیلی بده که دیگه مثل سابق منتظر تماس‌هاش نیستی. دیگه احساست نسبت به اون عوض شده… نمی‌دونم. شاید بهتر بود از همون اوایل آشنایی‌مون من این طور احساساتی رفتار نمی‌کردم و از خودم بی‌خود نمی‌شدم، و فکر این روز رو هم می‌کردم.

حالا اون می‌خواد که از هم جدا شیم. دلیلش شاید من باشم. شاید نتونستم انتظاراتشو برآورده کنم، یا مشکلات روزمره زندگی نذاشت که ما زیاد با هم باشیم. دیگه چه فرقی می‌کنه… هر دلیل دیگه‌ای هم می‌تونه باشه. ما داریم از هم جدا می‌شیم و من کاری از دستم برنمیاد. شایدم دیگه زور نگه داشتنشو ندارم. باید بپذیرم تو این دنیا هر کسی آزاده و می‌تونه آزادانه هر تصمیمی که می‌خواد واسه زندگیش بگیره. این کاملا منطقیه که اگه یه نفر نخواد با کسی باشه هیچ چیزی، ابزارایی مثل پول و قدرت، یا حتی زور هم نمی‌تونن حس اون شخص رو عوض کنن.

این رابطه داره تموم میشه و من باید با اون کنار بیام. دیگه فکر کردن در مورد این موضوع فایده ای نداره. باید احساسات رو کنار بذارم و برم دنبال کار خودم. نمی‌دونم برای آخرین بار چی می‌خواد بهم بگه یا چه درخواستی از من داره. این وسط من فقط نمی‌خوام غرورم شکسته بشه.

سرنوشت بعضی‌هام این‌طوریه دیگه…

آیا بود که گوشه چشمی به ما کند؟

«راه‌های پایان دادن به یک رابطه»

بامداد

صبح که تلگرامم رو چک می‌کنم ، «پ» برایم نوشته اینم رفت بی‌خداحافظی. «پ» تقریبا در طی سه ماه، چهار رابطه را به قول خودش به بدترین شیوه تمام کرده است. تمام کردن خوب از نظر «پ» یعنی این که دفعه آخر با هم بیرون بروند و بعد از هم خداحافظی کنند، از تمام کردن‌های اس ام اسی، چتی و تلفنی بدش می‌آید. گاهی به او می گوییم تو باید جشن طلاق راه بیندازی، تا دلت آرام شود و خیالت راحت شود که رفت.

«پ» بعد از هر نوع خداحافظی، تا مدتی ذهنش درگیر رابطه است و رابطه بعدیش ریشه در رابطه قبلی‌اش دارد. در واقع یک دور را با خود حمل می کند.  تز، آنتی تز، تز، آنتی تز و… بعد از اتمام رابطه به هر نحوی، در شبکه‌های اجتماعی، آدم قبلی را رصد می‌کند و لایک‌هایش را می‌جود و در میان لایک‌هایش بالاخره فردی را پیدا می‌کند که جای او را گرفته است. شروع می‌کند به تحلیل و مقایسه  بین خاک بر سر طرف مقابل کنن با این انتخابش و خاک بر سر خودش کنن که آدم جدید آدم قبلی از او بهتر است. این رفت و آمد تا ورود آدم جدید ادامه دارد، مدتی متوقف می‌شود و باز شروع می‌شود.

«س» نقطه مقابل «پ» است، به زعم خودش به راحتی عوض کردن یک لباس رابطه را تمام می‌کند، و آن آدم خاص را تبدیل به سوشیال فرند می‌کند وهمه چیز تمام می‌شود. بعدها هم اگر او را با آدم جدید ببیند، خیلی عادی با او برخورد می‌کند. یک بار هم آدم خاص گذشته را با آدم جدید، دعوت کرده بوده شام و باز هم به زعم خودش خیلی بهشان خوش گذشته بوده.

«الف» اما با «س» متفاوت است، وقتی عکس آدم خاص را با آدم بعدی دست در دست هم دید، کارش به بیمارستان روانی رسید.

«ش» رفت عروسی آدم خاصش، همه مدت هم رقصید و خوشحالی کرد. اما جلو نرفت و تبریک نگفت و بعد از عروسی هم با اولین آدم که دید، خوابید.

«م» هنوز هم به دنبال بورخس (اسم آدم خاصش است) است و بعد از آن به زعم خودش نخواست با فردی وارد رابطه شود. پاتوق‌هایش را چک می‌کند، خانه‌ی قبلی‌اش را زیر نظر دارد، شرکت قبلی‌اش را رصد می‌کند و منتظر است. گاهی که در مورد بورخس صحبت می‌کند، فکر می‌کنی زاییده ذهنش است.

به نظرم نمی توان برای اتمام رابطه‌ها فرمولی ارائه کرد. هر فردی به فراخور شرایط عاطفی و دلیل اتمام رابطه‌اش راهکار خاص خودش را دارد. نمی‌توان منکر درد و سرگردانی تمام کردن رابطه‌ای شد. تمام شدن یک رابطه به زمان و پذیرش و حتی عزاداری نیاز دارد و هر فردی برای گذران این روند راه خاص خودش را دارد. در عین این همه اختلاف شاید تنها بتوان گفت که وقتی فردی مسئولیت اتمام را بپذیرد، گذراندن این روند را راحت می‌شود.

اسیر

«راه‌های پایان دادن به یک رابطه»

نیمه‌شب

من فقط یه بار عاشق شدم که اونم مثل اغلب عشق‌ها به ثمر نرسید. این جوری هم نبود که با دعوا یا مرور زمان و نشستن رنگ کهنگی، یا ورود یه آدم جدید به زندگی یکی از ماها تموم بشه. یه پایان تلخ بود، پر از گریه و حسرت اما آروم.

خانواده‌های ما دورادور همدیگه رو می‌شناختن اما هیچکدوم از انتخاب ما راضی نبودن. پدرم فکر می‌کرد اون آدم سست‌عنصر و بی‌اراده‌ایه، مادر اون هم فکر می‌کرد من زیادی امروزی هستم. نتیجه اینکه ما اول به با هم  بودن اصرار کردیم، بعد به رابطه‌مون پنهانی ادامه دادیم و در نهایت جدا شدیم.

پیشنهاد جدایی هم از طرف من بود. من عاشق مردی شده بودم به غایت آروم و مهربون که عاشق من بود اما غم ته چشم‌هاش نشون می‌داد که از رنج دادن مادرش رنج می‌کشه. نتیجه اینکه یه روز بعد از اینکه متوجه چروک‌های جدید زیر چشم‌ها و موهای سفید تازه سر زنده لابه‌لای موهاش شدم بهش گفتم از این شرایط خوشم نمیاد و پیشنهاد کردم جدا بشیم. باورش براش سخت بود اما من دلیل آوردم که به هیچ وجه حاضر نیستم وارد خانواده‌ای بشم که دوستم ندارن. گفتم در خودم قابلیت‌های زیادی رو می‌بینم و این نپذیرفتن مادرش به احساس من لطمه زده… گفتم دوست بمونیم اما جدا بشیم. بعد لبخند زدم و گفتم هر وقت دلت تنگ شد بهم زنگ بزن. قبول کرد اما جدایی حتی یک هفته هم دوام نیاورد. زنگ زد و همدیگه رو دیدیم. اول با تردید و بعد هم خیلی آروم و شمرده گفت خانواده یه دختر مناسب برای ازدواج براش در نظر گرفتن. غمگین بودم اما بروز ندادم. گفتم خیلی هم عالی. ما قبل از اینکه به دوست داشتن برسیم دوست بودیم. می‌تونیم بعد از این هم دوست بمونیم، و خندیدم… در حالی که خودم هم می‌دونستم دارم دروغ میگم.

بعد از اون ملاقات‌های هفتگی ما (که پیش از پیشنهاد جدایی من، روزانه بود و روزی نمی‌شد که همدیگه رو نبینیم) یه محور گفتگو پیدا کرد: دختری که مناسب ازدواج با اون بود و خانواده‌ش بهش اصرار داشتن. بعد یه روز بی‌مقدمه گفت که قرار شده با خانواده‌ش برن خونه اونا. گفتم خواستگاری؟ گفت نه، فقط آشنایی،… که البته در فرهنگ لغات ذهنی من هر دو یه معنی رو داشتن. یه روز هم که داشتم خرید می‌کردم متوجه شدم توی مغازه گوشواره‌ای رو نگاه می‌کنه. فهمیدم به چی فکر می‌کنه. گفتم می‌خوای کمکت کنم یه کادوی خوب براش بخری؟ رنگ به رنگ شد و پرسید از کجا فهمیدم… مهم نبود، پس کمکش کردم.

بعد از اون ملاقات‌های هفتگی ما هم کمتر و کمتر شد. تلفن‌ها هم کمتر شد. من وانمود می‌کردم کارم زیاده، اون سعی می‌کرد رابطه رو دوستانه حفظ کنه. دمادم نامزدیش که رسید، توی تاریکی خیابون دست‌هامو گرفت و گفت ما باز هم همدیگه رو می‌بینیم؟ می‌خواستم جواب بدم من طاقت دیدن تو رو با دیگری ندارم. اما لبخند زدم و گفتم بله که خواهیم دید. ما دوستان مشترک زیادی داریم، فراموش کردی؟ بعد خداحافظی کردم و عملا بعد از نامزدیش تلفن‌هاش رو بی‌جواب گذاشتم. یواش یواش تلفن زدن از طرف اون هم قطع شد. بعد خبر اومد که ازدواج کرده. من حالم خوب نبود. پناه بردم به کتاب خوندن، پرورش گل، نوشتن و اشک ریختن… و زمان گذشت.

هنوز دو سه ماهی از ازدواجش نگذشته بود که پیغام داد می‌خواد منو ببینه. سرد و تلخ پرسیدم تنها یا با خانمش؟ گزندگی جمله منو نشنیده گرفت و گفت تصادف بدی کرده… جایی قرار گذاشتیم و اومد. ظاهرش سالم و بدون هیچ لطمه‌ای بود. گفتم مگه تصادف نکردی؟ گفت خودم نه، ماشینم. بعد چند تا عکس گذاشت روی میز… لاشه صاف شده ماشینش بود. گفت مسافرت بودن، کنار جاده نگه داشتن و برای خوردن چیزی از ماشین پیاده شدن و کمی بعد کامیونی ماشین رو له کرده. گفتم متاسفم. پرسید آه که نکشیدی به زندگی من؟ گفتم نکشیدم. گفت مطمئن باشم؟… حوصله‌م سر رفته بود. اطمینان دادم. قهوه‌ام رو خورده نخورده ول کردم و بیرون زدم.

هفت هشت ماهی گذشته بود که باز زنگ زد. نذاشتم حرف بزنه، پرسیدم ببینم تو خوشبختی؟ گفت هستم. کارم داشت به التماس کردن می‌کشید. گفتم پس میشه اجازه بدی منم تو رو فراموش کنم؟… سکوت کرد. گفت همدیگه رو ببینیم. گفتم نکنه باز تصادف کردی؟ گفت نه. اما هنوز بچه‌دار نشدم. دلم می‌خواست داد بزنم. اما صدام در نمی‌اومد. فقط با شدت دندون‌هام رو بهم فشار می‌دادم. گفتم من دکتر زنان و زایمان نیستم. گفت اما من رنجت دادم، حتما آه کشیدی. حتما نبخشیدی. اگه فقط یه کلمه می‌گفتی که بخشیدی… گفتم بخشیدن نیاز نبود. من خودم خواستم که بری چون تحمل دیدن رنج کشیدنت رو نداشتم. اما اگه نیاز به شنیدنش داری، من بخشیدم، از ته قلب بخشیدم. حالا برو و زندگیت رو بکن و لطفا دیگه به من زنگ نزن. گفت من تو رو دوست دازم. گفتم باشه، فقط خواهش میکنم دیگه زنگ نزن. بذار همه چیز تموم بشه.

دیگه زنگ نزد… از این جریان سال‌ها می‌گذره، ما دیگه هیچوقت همدیگه رو ندیدیم و با هم صحبت نکردیم. من قضیه رو فراموش نکردم اما باهاش کنار اومدم. در واقع برای من همون روزی که پیشنهاد جدایی دادم همه چیز تمام شده بود. اما دوستان مشترکمون میگن که اون هنوز داره توی هر جریان ناخوشایند زندگیش دنبال رد پای عقوبت و جزای خاطرات مشترکمون می‌گرده.

آغاز جداسری

«راه‌های پایان دادن به یک رابطه»

شبانگاه

وقتی با کسی پیمان مشترک می‌بندی و به او علاقه داری، امیدواری که رفیقان راه پر پیچ و خم زندگی خواهید بود. بین راه، اگر خسته شد او را بر پشت سوار کرده و تا رسیدن مقصد، سنگینی‌اش را تحمل می‌کنی و بالعکس. هنگام فقر و بیماری کنار هم هستید. هرقدر هم بدخلق و عصبی و پرخاشگر باشد، عصر هنگام منتظرش هستی که به آشیانه برگردد. گمان می‌کنی که به هر جور و قهرش راضی هستی. اما روزی فرا می‌رسد که کاسه صبرت لبریز می‌شود. دیگر علاقه‌ای به ادامه این زندگی مشترک، این دوستی و رابطه نداری. آنگاه است که نمی‌دانی چگونه بگویی که دیگر بس است. حتی اگر او فریاد بکشد که از دست تو خسته شده‌ام، اسبابت را بردار و گم شو خانه پدرت.

با وجود درد و ناراحتی، درمیمانی که چگونه بروی؟ به کجا بروی؟ سال‌هاست که در این خانه زندگی کرده‌ای. به خوی نیک و بد همراهت عادت کرده‌ای. خانه را رها کرده کجا بروی؟ به رفتن فکر کرده‌ای، اما به کجا رفتن نه. خانه پدر؟ نه! آنجا تا زمانی که دختر دم بخت بودی، سرای سلطانی‌ات بود، ناز می‌کردی و خریدار داشت. حالا شکست‌خورده و نیم‌شده کجا می‌روی؟ آیا تحمل سرزنش را داری؟ از طرفی می‌اندیشی به شوهر و مادرش. مادری که به جای آشتی دادن، پسر را تشویق می‌کند: پسرم رهایش کن مگر قحطی زن است؟ دخترکان پانزده ساله برایت سرو دست می‌شکنند.

به خود می‌گویی دیگر وقتش است. می‌روم. اما چگونه به او بگویم تو را نمی‌خواهم؟ دوستت ندارم. رویم نمی‌شود. نامه‌ای می‌نویسی و زیر بالش می‌گذاری. می‌خواند و اعتنایی نمی‌کند. تعجب می‌کنی، آخر مگر خودش نمی‌گفت برو خانه پدرت تو را نمی‌خواهم؟ حالا که من راضی هستم چرا اعتنایی نمی‌کند؟ سعی می‌کنی و برای خودت تمرین می‌کنی که به او بگویی من نیز از دست تو خسته شده‌ام. می‌خواهم رابطه زناشویی را با تو به پایان برسانم. می‌گویی و همراه با یک سیلی آبدار و پرخاش جواب نه می‌شنوی. متوسل به وکیل و دادگاه و عدالت می‌شوی و بالاخره رابطه‌ات را تمام می‌کنی.

با توام ای همسر، اگر مثل… با زبان خوش جدا می‌شدیم و بچه‌هایمان نیز ما را درک می‌کردند چه مشکلی داشت که با این کشمکش و اوقات تلخی جدا شدیم و بچه‌ها مجبور شدند از ما یکی را انتخاب کنند؟ بدیهی است که رفتار مرا عاقلانه‌تر از تو دیدند و از من حمایت کردند. همانگونه که جوانی‌ام فدای کودکی‌شان کردم. آنها نیز تو را فدای فداکاری من کردند.

خیلی می‌خواستم مثل دوست خارجی‌ام ، یک فنجان قهوه درست کنم و از همسر بخواهم که بنشینیم و با هم صحبت کنیم. به بچه‌هایمان بگوییم که ما با هم مشکل داریم و نمی‌توانیم کنار هم در یک خانه زندگی کنیم. از هم جدا می‌شویم. اما شما فرزندان ما هستید و ما پدر و مادر شما. مثل همیشه با هم و همراه و پشت و پناه همدیگریم.
افسوس که دادگاه تصمیم گرفت.

تو هیچ‌گاه پیش نرفتی

«راه‌های پایان دادن به یک رابطه»

شامگاه

یکی از فانتزی‌هایم همیشه این بود که مثل شخصیت‌های داستانی که یکهو ول می‌کنند و می‌روند و عاشق بیچاره را رها می‌کنند و عاشق دل خسته در کنج خودش می‌ماند و اشک می‌ریزد و در حسرت معشوق و عشق‌اش، زندگی را زهر خودش می‌کند، من هم روزی اگر می‌رفتم زندگی برای عاشق دل‌خسته‌ام زهر می‌شد. که زندگی برایش سم می‌شد. که کوفت و زهرمارش می‌شد. اما نشد.

اولین بار وقتی به جنون رسیدم که فهمیدم ”میم”، معشوقه دارد. همه ظرف‌ها را شکستم. دی‌وی‌دی‌هایش را از وسط خرد کردم. کتاب‌هایش را پاره کردم. کتکش زدم. بدنش را با ناخن‌های بلندم چنگ انداختم. و در آخر رفتم. در خانه را که می‌بستم، با خودم تکرار می‌کردم که من دیگر به این خانه لعنتی باز نخواهم گشت. در خانه را که می‌بستم، نمی‌دانستم کجا باید بروم. سوار مترو شدم. مثل دیوانه‌ای بودم که از قفس‌اش بیرون پریده بود. از همه حالم به هم می‌خورد. صدای دخترکانی که آزادانه می‌خندیدند و با طره موهای‌شان بازی می‌کردند، آزارم می‌داد. صدای دو زنی که کنارم پچ پچ می‌کردند، مثل ضبط صوتی قدیمی از عقب به جلو، از ته به سر شنیده می‌شد.

سوار مترو شده بودم و به سمت میدان آزادی می‌رفتم. به سمت ترمینال. برای گرفتن بلیطی به ناکجا آبادی دور. عینک دودی زده بودم تا کسی چشم‌های قرمز و ورم‌کرده‌ام را نبیند. روبروی اتوبوس به مقصد ناکجا نشسته بودم تا نوبت حرکت‌مان شود. یک ساعت مانده بود و در این یک ساعت من دائم تصور میکردم که ”میم” دارد در راهروهای ترمینال می‌دود به دنبال من، تا بغلم کند و بگوید: ” نه، نمی‌گذارم که بروی” و دائم صحنه را عقب جلو می کردم و دیالوگ ”میم” را عوض می‌کردم:
-عزیزم، کجا می روی…
نه، این خوب نبود.
-عزیزم، من هنوز دوستت دارم.
این یکی زیادی فیلم فارسی‌وار بود.
و من گریه می‌کردم و می‌دویدم و می‌رفتم او از پشت دستم را می‌گرفت و مثل تمام فیلم‌ها باران تندی هم می بارید. اما آن روز از باران خبری نبود. که آفتاب بود.

پس دوست داشتم ”میم” به یاد من با وسایلم سرکند، با لباسهایم، با کفگیر و ملاقه آشپزخانه‌ام، با رژ لبی که هرروز می‌زدم، با بالشم، با ملافه‌ام، با بوی عطرم، با کفش‌های کهنه‌ام، با قرص‌های ژلوفنم، با عکس‌هایم.

من رفته بودم و منتظر بودم سوار آن اتوبوس لعنتی که مثل مرکب مرگ جلویم ایستاده بود شوم و بروم به جایی که نمی‌دانستم کجاست. به مادرم فکر می‌کردم، به پدرم، به حرف‌های پشت سرم، به اینکه چقدر مرموز و دست‌نیافتنی گم و گور شده بودم. به اینکه چقدر زندگی نکبتی‌ام شبیه فیلم های درپیت لعنتی شده بود. به اینکه چرا یک اتفاق آن را شبیه شاهکارها نمی‌کرد.

راننده که زمان حرکت را اعلام کرد، تمام مسافرها با بارو بندیل‌شان راه افتادند به سمت اتوبوس. من ساک کوچکی دستم بود با چند لباس و مقداری پول. حالا باید سوار اتوبوس می‌شدم و می‌رفتم. پس سوار اتوبوس شدم و نشستم. نشستم. نشستم. نشستم. من نشسته بودم. من هنوز نشسته بودم. تا یک دفعه بلند شدم. اتوبوس داشت راه می‌افتاد. من بلند شدم. من با عینک دودی بزرگ روی چشمم، با صدای گرفته‌ام، با ساک دستی در دستم، بلند شدم و پیاده شدم و همان مسیر را بازگشتم، و از همان دری که رفته بودم، داخل شدم.
البته می‌خواستم بروم. البته می‌خواستم تنهایش بگذارم. البته می‌خواستم زندگی با او را تمام کنم. البته همه چیز دیگر برایم تمام شده بود. اما من برگشته بودم. اما من قدرت تمام کردن را نداشتم. من توان از نو ساختن را نداشتم. و دائم با خودم تکرار می‌کردم، تو هیچ گاه پیش نرفتی.. تو همیشه فرو رفتی…

من بازگشته بودم تا با او، زیر همان سقف نکبتی، در همان خانه نکبتی، با دیوارهای نکبتی‌اش زندگی کنم.

اندر آداب تمام کردن یک رابطه

«راه‌های پایان دادن به یک رابطه»

غروب

رامین به سارا گفته بیا حالا که ماها هم یه اختلافاتی داریم و حرف جداییمون رو پیش کشیدیم زودتر جدا شیم واسه اینکه به دوستامون نشون بدیم چه جوری از هم جدا شن. اینو رامین داشت تو ماشین در ادامه این برام تعریف می‌کرد یک دو جین از دوستاشون دارن از هم جدا میشن و نشون به اون نشون که از پنج تا زوج مهمونی ظهر پنجشنبه‌ای که دیده بودم -و خیلی هم صمیمی و خوب به نظر می‌اومدن- سه تاشون تو آستانه جدایی‌ان. حرفش این نبود که چرا خیلی از دوستاشون دارن جدا میشن از هم (چون به نظر اون ادامه رابطه‌ای که یکی از دو طرف دیگه ازش لذت نمی‌بره اشتباه و حتی خیانته به هر دو نفرشون و هیچی حتی بچه‌ای که ممکنه این وسط باشه نباید مانع جدا شدنشون بشه)، اصل حرفش این بود که چرا اینجوری؟ می‌گفت سعید ساناز رو زده، علی روشنک رو رسماً ساعت دوازده شب از خونه بیرون کرده و بهروز از وقتی رابطه‌ش با سروی بهم خورد هر جا میشینه هرچی بینشون گذشته با خصوصی‌ترین جزییات از دید خودش واسه همه تعریف کرده؛ و مریم هم زنگ زده محل کار محسن و چیزایی رو به همکارای محسن گفته که براش دردسرساز شده. همه آدمایی که اسمشونو برده بود تحصیل‌کرده بودن (بین لیسانس تا دکتری)، دنیادیده، کتابخون و اهل هنر و موسیقی بودن، خلاصه که از طبقه اجتماعی متوسط به بالا بودن. رامین می‌گفت در حالت عادی همه این آدما خیلی از من مهربون‌تر، منطقی‌تر و ملایم‌تر بودن اما چی باعث میشه که وقت تموم کردن یه روی دیگه پیدا می‌کنن و یه جنبه‌هایی ازشون میاد رو که تا حالا دیده نشده بود.

به نظر میاد واسه بیشتر آدما تموم کردن یه رابطه یه جور جنگه که باید ازش پیروز بیرون بیان و پیروزی یعنی اینکه طرف مقابل رو له کنن، تحقیر کن یا به دردسر بندازن. انگار اینجوری درد تموم کردن کمتر میشه.  اما ما واقعا چی رو له می‌کنیم؟ چی به دست میاریم تو این طور تموم کردن؟ احساس اینکه زمانی چقدر دوست داشته می‌شدیم و چقدر عزیز بودیم اما الان دیگه روزای قشنگ برنمی‌گرده و مثل قدیم دوست‌داشتنی نیستیم اینقدر سنگینه که کلا می‌زنیم زیر همه چی و منکر این می‌شیم که اساسا همچین چیزایی وجود داشته. مواجه شدن با این واقعیت که یه چیز دوست‌داشتنی داره تموم میشه -مثل همه چیزهای تموم‌شدنی دیگه- تلخ و دردناکه وآدم رو به دست و پا می‌اندازه. اما دست و پا زدن خیلی‌ها برای مواجهه با این تجربه اصولا انکار اینه که اصلا از اول چیز خوشایندی وجود داشته. اینقدر تو ذهنمون جلو میریم که باورمون میشه تمام مدت بهمون ظلم شده، باهامون بازی شده، فریب داده شدیم و دروغ شنیدیم و در نهایت میشیم قربانی. قربانی بودن در ورای زجری که داره خیلی فواید داره. مسئولیت رو از آدم سلب می‌کنه، ژست حق به جانب میاره و همدردی و دلسوزی طلب می‌کنه. اینجوری شاید درد کمتر میشه و بار سنگین مسئولیت هم کم میشه. اما حس بد قربانی بودن همیشه با آدم می‌مونه. ما خیلی از این حس‌ها رو درونی می‌کنیم و با ما می‌مونن و تو رابطه‌های بعدمون سر باز می‌کنن.

شاید اگه این جوری به قضیه نگاه کنیم که همه رابطه‌ها تموم‌شدنی هستند در ذاتشون (چه بر اساس توافق دو طرف و چه بر اساس یه عامل غیرقابل کنترل مثل مرگ) اتمام یه رابطه فاجعه به حساب نمیاد. واقعیت اینه که هر رابطه‌ای شروعی داره و پایانی. تقلای بیهوده نکنیم برای انکار واقعیت. بپذیریم که گاهی دو نفر به بن‌بست میرسن چون نوع بودنشون، خواست‌ها و دغدغه‌هاشون فرق داره (حالا یا از اول تفاوت‌ها رو در سایه شباهت‌هایی که داشتن نمی‌دیدن و یا با گذر زمان عوض شدن و راهشون از هم جدا شده). این وسط دنبال مقصر گشتن یا فرافکنی کردن کمکی نمی‌کنه. رابطه خطیه که هر دو نفر می‌سازنش و اگر خراب میشه هر دو نفر درش نقش دارن -نقش دارن نه تقصیر- باید مسئولیت نقش خودمون رو بپذیریم. این پذیرفتن رو نه به خاطر دیگری بلکه به خاطر خودمون انجام بدیم که به شفافیت برسیم. وقتی بتونیم به درک درستی از اینکه چی شد به این نقطه رسیدیم دست پیدا کنیم، می‌تونیم از بحرانش گذر کنیم. در غیر این صورت یه پرونده باز تا همیشه تو ذهنمون خواهیم داشت که همه رابطه‌ها و مرحله‌های بعدی زندگیمون رو تو خودش می‌کشه. برای تموم کردن و خداحافظی به اندازه شروع و سلام باید وقت گذاشت؛ چون فقط اونایی که خوب تموم می‌کنن می‌تونن دوباره خوب شروع کنن و به زندگی برگردن. لحظه‌های خوبی رو که با هم گذروندیم حرمت دارن. حرمت لحظه‌ها رو نگه داریم و یادمون نره حال بعدی ما بستگی به این داره که چقدر یاد ما پر از خاطرات خوب و رنگیه. با شتاب و از سر نپذیرفتن و خالی کردن خشممون همه خاطره‌های قشنگ رو از بین نبریم. باور کنید میشه نشست با هم مرور کرد کل رابطه رو که چی شد به اینجا رسید؛ با یادآوری خوشی‌هاش دوباره خندید و از اینکه دیگه تکرار نمیشن و باید باهاشون خداحافظی کرد حسرت خورد. میشه با هم برای این از دست دادن سوگواری کرد و به احترام روزهای با هم بودن به دیگری هم کمک کرد تا با کمترین عوارض این بخش از زندگی رو تموم کنه. میشه انصاف داشت؛ میشه یکطرفه به قاضی نرفت؛ میشه برای اونی که داره میره بهترین‌ها رو آرزو کرد؛ میشه جدا شد اما خاطره خوب به جا گذاشت؛ میشه هر جا اسمش میاد ازش به خوبی یاد کرد؛ میشه دم آخری زخم نزد، مرهم گذاشت. میشه یه مدت گریه کرد، غصه خورد، دلتنگی کرد، احساس تنهایی کرد اما دوباره بلند شد، خندید، دل بست، شروع کرد…

پی‌نوشت: حرفای بالا شعار به نظر میاد؟ با تجربه شخصیم میگم نه اصلا! اگر واقعا هر دو نفر بنا رو بر انصاف بذارن و عمیقا به این باور برسن که خوب تموم کردن یک رابطه به اندازه خوب شروع کردنش اهمیت داره و شاید مهمترین فایده‌اش در قدم اول به خودشون می‌رسه تا دیگری، بشه همه کارهای بالا رو کم و بیش انجام داد.

ناتمام نرویم

«راه‌های پایان دادن به یک رابطه»

عصر

اگر رابطه را ارتباط دو انسان با هم در نظر بگیریم، رابطه‌ی عاشقانه تنها رابطه‌ی بین دو آدمیزاد نیست. دوستی، همکار بودن، همسایگی، فامیل بودن، و هر نوع ارتباط مدام دو انسان با هم نیز در این مقوله می‌گنجد. برای من که تجربه‌ی تمام کردن یک رابطه‌ی عاشقانه را نداشته‌ام نوشتن از تمام کردن انواع دیگر رابطه راحت‌تر است.

در زندگی‌ آدم‌هایی بوده‌اند که ناتمام رفته‌اند. یعنی بی اینکه خداحافظی بگویند یک روز غیبشان زده، دیگر در زندگی‌ام نبوده‌اند. نه که من بخواهم، آنها تنهایی برای یک رابطه‌ی دو نفره تصمیم گرفته‌اند. این جملات را هر بار یاد یکی‌شان می‌افتم به خودم می‌گویم. اما همین چند وقت پیش که در ذهنم باز داشتم دوست «یکباره رفته» را سرزنش می‌کردم یادم افتاد خودم هم چند باری با دیگرانی چنین کرده‌ام. به خیال خودم هم «مراقب حال خودم بودن» یکی از وظایفم نسبت به خودم است و همین مجازام می‌کند اگر دوستی‌ای آزارنده است پایانش دهم. فکر می‌کنم یکی از چالش‌های مهم هر رابطه‌ای، چه دوستانه، چه عاشقانه و چه فامیلی، همین مرز بین توجه به احساسات شخصی و احساسات دیگران است. اینکه اگر فقط به خودم فکر کنم خودخواه‌ام و اگر فقط به دیگران، فداکار. و البته که در سیستم سنتی فداکار بودن همیشه ستودنی بوده و خودخواهی نکوهیده. و ما، که نسل نو ایم و سنت‌شکن، مدام نگران غلطیدن به ورطه‌ی فداکاری‌ایم. شاید همین است که من خودخواهی را گزیده بودم، و دوستم هم گویا. گرچه هنوز هم گاهی در ذهنم گفتگوی دو نفره‌مان را تصور می‌کنم درباره‌ی اینکه چرا دوستی ما دیگر به دردش نمی‌خورد. مطمئن نیستم «به درد خوردن» فعل مناسبی باشد البته، ولی گاهی رابطه را یک معامله هم می‌شود دید. بعدا شاید در این مورد نوشتم اما فعلا بحث درباره‌ی نحوه‌ی تمام شدن (کردن) یک رابطه است.

در تمام کردن یک رابطه که در هر سر آن یک انسان با احساسات و شرایط متفاوت ایستاده، شاید مهمترین مساله همین توجه به هر دو نفر است. اینکه موقعیتی فراهم شود تا بتوانند با هم گفتگو کنند، دلایل یکدیگر را بشنوند بی‌اینکه یکی بخواهد دیگری را قانع کند. البته به نظرم مهم است آن که پیشنهاد پایان دادن رابطه را داده خیالش راحت باشد کسی قرار نیست راضی‌اش کند از تصمیم‌اش برگردد، و فقط آنجاست تا به شخص مقابلش احترام گذاشته باشد، به رابطه‌شان.

ماجرا وقتی ابعاد دنیای مجازی را هم درش دخیل کنیم کمی پیچیده‌تر می‌شود. یک بار دوستی که از راه دور با هم آشنا شده بودیم و در سفری همدیگر را دیدیم و تا مدتی هم سراغ از من می‌گرفت مدام، غیبش زد. نگرانش شدم. یادم افتاد شماره‌ی تلفنش را دارم. با همین ابزار تازه‌ی موبایلی برایش پیغام گذاشتم که چطوری و چند باری حال و احوال کردیم تا اینکه یک بار برایم نوشت راستش آن سال که تو سفر آمدی من در وضعیت خاصی به سر می‌بردم و وجود تو کمکی بود ولی حالا بهترم. حس کردم دیگر دوستی ما به دردش نمی‌خورد. دیگر پیامی بین ما رد و بدل نشد. رابطه عاشقانه بود؟ خیر. دوستی دو همجنسِ دگرجنسگرا بود.

 

مرا که بی‌تو شادم، پریشان مکن

«راه‌های پایان دادن به یک رابطه»

بعد از ظهر

بدترین آدم دنیا در تمام کردن رابطه منم. از همان لحظه‌ای که احساس می‌کنم قرار است رابطه را تمام کنم بازی موش و گربه را شروع می‌کنم. کم کم نمی‌توانم مثل قبل به مدت طولانی در چشم‌های طرفم نگاه کنم. تلفن‌هایم کمتر و کمتر می‌شود. دعوت‌هایش به اینور و آنور رفتن را رد می‌کنم و در پس همه این رفتارها انتظار دارم طرفم خودش بفهمد که قضیه از چه قرار است.

شاید هم تقصیر من نیست که راه بالغانه تمام کردن رابطه را در پیش نمی‌گیرم. تجربه‌های قبلی‌ام قطعاً موثرند. شده که خواسته‌ام رک و راست به طرف بگویم که می‌خواهم رابطه را تمام کنم اما هنوز جمله‌ام کامل از دهنم درنیامده که طرف شروع کرده به گریه و زاری. اگر یک چیز در دنیا باشد که دلم نخواهد بخشی از آن باشم، صحنه پایانی تئاتر اتمام رابطه است که در آن مرد دارد به زن التماس می‌کند که بماند و صدای مردانه‌اش از فرط گریه و زاری خروسکی شده و قطره‌های آب بینی‌اش لابلای سبیلش (اگر داشته باشد) گیر کرده‌اند. بنابراین با اولین دیالوگ مردانه، در نقش زن دلسوز و بساز فرو رفته‌ام و در حالی که در دل به خودم فحش میداده‌ام به طرف قول داده‌ام تا آخر عمر با او بمانم.

شق دیگر قضیه این است که تا گفته‌ام می‌خواهم رابطه را تمام کنم سیل کلمات توهین‌آمیز به سمتم روانه شده که محتوایشان این بوده که دلم هم بخواهد با آن آدم بمانم و او از سر من هم زیاد است و قضیه به مفتضح‌ترین شکل ممکن تمام شده است. و البته درمورد شخص من هر دو شق قضیه در نهایت به سیستم کش‌تنبانی منتهی شده است. طرف هی رفته و هی آمده تا بالاخره خاصیت کشسانی رابطه تمام شده و آن سر کش، خسته و از نفس افتاده رفته دنبال زندگی خودش.

بعد از تمام این تجربه‌ها، اکنون این منم، زنی در آستانه فصلی نو که نقشه‌اش برای تمام کردن رابطه بعدی (که حتی هنوز شروع هم نشده) این است که به محض احساس کردن اینکه رابطه‌ای دیگر جواب نمی‌دهد یک تور دوهفته‌ای رزرو کند، تلفنش را از دسترس خارج کند و در حالی که در هتل نوشیدنی خنکش را هورت می‌کشد برای طرفش آرزوی صبر و آرامش کرده و از خدا بخواهد که زودتر کش رابطه به نخی بی‌خاصیت تبدیل شود که شکم داده و غبار چرک زمان آن را از چشم طرف مقابل انداخته است.

ما دروغ بودیم

«راه‌های پایان دادن به یک رابطه»

نیمروز

شانزده ساله بودم که براى بار اول با یک پسر دوست شدم و هر روزى که گذشت یک دل نه صد دل عاشق. بعد از دو سال و نیم رابطه، از اون آدمى که بودم تبدیل به دخترى شده بودم که براى خوش‌آیند طرفش دست به هر کارى مى‌زنه چون خیال مى‌کردم تمام اینها خاصیت عشقه.

دوستانم رو تغییر دادم، هرجایى مى‌خواستم برم باید قبلش بهش اطلاع مى‌دادم، نوع پوششم رو اون انتخاب مى‌کرد و هر وقت با هم بودیم توى کوچه و خیابون با مردها دعوا راه مى‌انداخت و هر زمانى که دلش مى‌خواست باید پیشش مى‌رفتم تا نیاز جنسیشو برآورده کنم و متاسفانه خیال مى کردم تمام اینها از علاقه زیادش به من سرچشمه مى‌گیره و من با دل و جون قبول کرده بودم. روزهاى آخر، چون توى خیابون بعد از دانشگاه با همکلاسى پسرم سر تحقیقى که بهمون سپرده بودن قرار داشتم تا مطالب مربوط به خودم رو بهش بدم، چنان دعوایى با پسر بخت‌برگشته راه انداخت که بیا و ببین. سر آخر هم حتا دست به خودزنى زد و با چاقو بازوش رو برید…

یک روز همون همکلاسى کتک خورده‌م بهم گفت بهتره بازیچه دست همچین آدمى که تعادل روحى نداره نباشم، بعد از حرف اون به تمام این سال‌ها فکر کردم و با همه سختى به خاطر فرو نرفتن بیشتر توى این رابطه مریض تصمیم به قطع کردن گرفتم. اما وجه دیگه‌اى هم پشت این قطع رابطه بود، ترس! ترس از آینده، من دیگه دختر دو سال قبل نبودم، از همه وجودم و باورهام به خاطرش دست کشیده بودم و روزهاى پیش روم بدون حضور اون ترسناک به نظر مى‌رسید. اما ادامه دادن این مسیر هم چیزى جز تباهى نداشت. پس تصمیم گرفتم یکباره این رابطه رو تمام کنم، اگر آروم آروم شروع مى‌کردم به قطع این رابطه، همه چى سخت‌تر مى‌شد چون مى‌دونستم قراره از دستش بدم و برام عزیزتر هم مى‌شد و من این رو نمى خواستم.

روزهاى بعدى وحشتناک‌تر از اون چیزى بود که فکر مى‌کردم. از یک طرف درد سراب عشق بود و احساس توى قلبم و غم نبودنش، و از طرف دیگه تمام شدن یک دفعه‌اى رابطه اون هم از سمت من، باعث وحشى‌تر شدن اون شده بود. برام ایجاد مزاحمت کرد، نه خودش که دوستانش رو اجیر کرده بود تا توى خیابون جلوم رو بگیرن، تلفنم یکسره زنگ مى‌خورد و همینطور تلفن خونه. بابام متوجه جریان شد و براى بار اول بدون اینکه کتکم بزنه با نگاه تحقیرکننده بهم گفت لیاقتم همینه و عرصه رو برام تنگ‌تر کرد. مثل دختر دبستانى خودش من رو به دانشگاه مى‌برد و برمى‌گردوند. زندگى تماما برام تیره و تار شده بود و هى پشت سر هم از اون پیغام مى‌گرفتم که برگرد و همه چى رو فراموش کن. اما دیگه فراموش‌کردنى در کار نبود… دندون پوسیده رو کنده بودم سر آخر و فقط جاى خالیش مونده بود که یادآور حماقتم بود، همین…

خودتان را با Alt+Ctrl+Delete راه‌اندازی مجدد کنید

«راه‌های پایان دادن به یک رابطه»

پیش از ظهر

یک.
شیفته‌ی دختری بوده و در طول سال‌های نه چندان کوتاه رابطه‌شان هر بار او را می‌دیده تپش قلبش را درون سینه حس می‌کرده. می‌گوید ارتباطشان  با هجرت ناگهانی دختر به کانادا تمام شده است. یعنی یک روز که خوش و خرم با هم بوده‌اند دختر یکباره برگشته وگفته که دارد می‌رود. این حرف را که شنیده حس کرده دنیا به آخر آمده. به دختر گفته مگر می‌شود این تصمیم را یک روزه گرفته باشی؟ دختر هم درآمده که نه! خیلی وقت است بهش فکر می‌کنم و کارهایم را از ماه‌های قبل کرده بودم و تصمیم قطعی داشتم اما فکر کردم در عمل انجام شده قرارت بدهم تا نه نگویی و به خاطر من هم که شده بیایی.

خوب البته روش دخترکارگر نیفتاده. دختر رفته و پسر مانده. درهم شکسته و ویران به گفته خودش. می‌گوید رابطه‌اش با دختر همان لحظه‌ای که رفت و همه قرارهایشان را فراموش کرد، تمام شده است. اما می‌دانم که این تنها تصور اوست. حالا هر آدم تازه‌ای در زندگی اش را با «او» مقایسه می‌کند. مدام می‌ترسد که آدم تازه را بپذیرد و بعد بر اثر یک نهان‌روشی دیگر او را از دست بدهد. تبدیل شده به انسانی نگران، مضطرب و مشوش که اگر از شریک فعلی‌اش دور بماند به او شک می‌کند و وقتی با اوست مدام دارد کنکاش می‌کند و به دنبال توطئه‌ای، تصمیمی پنهانی می‌گردد. تاثیر و سلطه رابطه پیشین بر زندگی امروز پسر نشان می‌دهد که رابطه پیشین هنوز هم برای او پرونده‌ای مفتوح است و یادآوری‌های بی‌مورد و گاه و بیگاه آن رابطه ناکام و ناتمام ارتباط امروزش را به بیراهه می‌کشاند.

دو.
دختر پرانرژی و با نشاط است. می‌خندد، جست و خیز می‌کند. لبخندهایم را که می‌بیند می‌گوید اگر سه سال قبل می‌دیدمش نمی‌شناختمش. روحیه‌اش همین است اما دوست پسری داشته که برای توی ذوق زدنش مترصد فرصت بوده و مدام به خاطر نشاط و کودکی‌هایش او را تحقیر می‌کرده. «نه انگار که بیست و پنج سالته» یا «تولدته؟ خوب که چی!». می‌گوید در تمام دو سال و نیم رابطه‌مان هرگز من را به دوستانش معرفی نکرد و به هیچ کدام از دورهمی‌هایی که دعوت شدم نیامد. گویا پسر رابطه‌ای پنهانی و دور از انظار می‌خواسته و این به مذاق دختر خوش نمی‌آمده. در نهایت هم بعد از دو سال که موضوع را با پسر در میان گذاشته شنیده که :«من جز تو آدم‌های دیگه‌ای تو زندگیم دارم که نمی‌خوام به خاطر حضور تو به عنوان دوست دخترم از دستشون بدم». همین باعث می‌شود دختر تصمیم به قطع ارتباط بگیرد اما بعد از قطع ارتباط به شدت افسرده و درهم شکسته می‌شود. اعتماد به نفسش را از دست می‌دهد و گمان می‌کند اینجایی که ایستاده آخر دنیاست.

حالا با فرد دیگری آشنا شده که خوب و مهربان است. او را همینطوری که هست دوست دارد. به قول خودش آدم تازه‌ی زندگی‌‌اش با کمال علاقه او را به دوستانش معرفی می‌کند و از بودن در کنار او لذت می‌برد و اشتیاق کودکانه‌ی دختر برایش خوشایند است. اما دختر همچنان نگران است و این یعنی رابطه‌ی قبلی برایش پرونده‌ای مفتوح است و تمام نشده.

سه.
به نظر می‌رسد هر رابطه‌ای ممکن است روزی به پایان برسد. پس بهتر این است که همیشه جایی برای چنین اتفاقی در ذهن داشته باشیم حتی اگر عمر رابطه طولانی باشد. اگر روزی به خود آمدید و دیدید چیزی میان شما و شریک عاطفی‌تان تغییر کرده، فکر نکنید که رسیده‌اید به آخر دنیا. لحظه‌هایتان را مرور کنید. بی‌اینکه خودتان را فدا شده و او را ظالم ببینید. سفرهایی که با هم رفته‌اید را مرور کنید. لحظه‌های با او بودن را، حتی بدون او بودن را. اینطوری به یاد می‌آورید از کی اشتیاقش برای دیدار شما کم شد. می‌فهمید چه اتفاقی باعث شد شور رابطه از دست برود. تمام شدن ارتباط عاطفی ممکن است باعث شود رنجیده و اندوهگین شوید یا تمرکزتان را از دست بدهید اما نباید در دام اندوه بیفتید. باید مشاوره بگیرید. به پزشک مراجعه کنید. ممکن است شما کسی باشید که قصد ترک رابطه را دارد. حواستان باشد که عذاب وجدان و ترس از دچار شدن دیگری به مشکلات روحی نباید شما را در یک ارتباط آسیب دیده نگاه دارد. فکر کردن به جدایی  و درگیر احساسات شدن ممکن است به شما این تصور را القا کند که باید رابطه‌تان را با چنگ و دندان حفظ کنید. به جایش باید قبول کنید که عشق و علاقه با همان آسانی که می‌آید نخواهد رفت. همه رابطه‌ها مثل سکه دو رو دارند و نمی شود تنها روی خوب آنها را دید. شما باید دوباره راه‌اندازی شوید. بپذیرید به تعداد همه آدم‌هایی که در روابط‌شان شکست خورده‌اند ریست کردن‌های مختلفی وجود دارد.

 

پی‌نوشت:
فشردن همزمان کلیدهای Alt+Ctrl+Delete روشی است برای ریست کردن کامپیوتر با استفاده از صفحه کلید.

عاشقی و فارغی آن‌لاین و اس‌ام‌اسی

«راه‌های پایان دادن به یک رابطه»

صبح

یادم است که حالم اصلا خوش نبود. نمی‌دانستم چه غلطی باید بکنم و چه باید بگویم. با اینکه دختربچه هم نبودم و بیست و پنج سالم گذشته بود اما به معنای واقعی خودم را برای یک «نه» گفتن مثل یک خر در گل می‌دیدم. کسی شاید باور نکند که یک دختر تهرانی تا بیست و پنج سالگی مجبور نشده باشد یک «نه» محکم بگوید و رابطه‌ای را تمام کند. دلیلش صد البته این نبود که خواهر کوچک مریم مقدس بودم یا مشابهش، واقعیتش اینست که من آدم گند دماغی هستم و یک جورهایی مثل یک گربه دائما در حالت هوشیار بسر می‌برم. با کوچکترین بوی خطری یا آدم غریبه و مشکوکی فرار می‌کنم و تا وقتی خودم اعتماد نکنم و انتخاب نکنم به هیچکس اجازه نزدیک شدن هم نمی‌دهم، دست زدن یا بیشتر از آن پیشکش! (آنهایی که گربه داشته یا دارند خوب این اخلاق گربه‌سانان را می‌شناسند.)

یادم است که آنچه که بود حتی نمی‌شد اسمش را یک رابطه گذاشت. به واقع یک تلاش یک طرفه بود برای نزدیک شدن به من و متقاعد کردنم به شروع یک رابطه اما همین حد از نزدیک شدن و همصحبتی هم برایم کافی بود تا بفهمم من آدم آن رابطه فرضی ِ آتی نیستم و بهتر است خودم و کس دیگری را دست نیندازم. حتی فکر اینکه هر روز عصر که از سر کار بر می‌گردم یا شبش قرار باشد با کسی بطور دائمی تلفنی حرف بزنم برایم یک عذاب الیم بود و این وسط خیلی مهم نبود برایم که آن فرد چه آدم پرمحبتی بود و چقدر توجه خرجم می‌کرد و چقدر با دست نوشته‌ها، کتاب‌ها و بسته‌های شکلاتی که می‌فرستاد حسرت یا شاید حسادت برخی دوستان را برمی‌انگیخت. از آن جنس توجهات که همه چه زن و چه مرد دوست دارند. همه ما دوست داریم سوژه عشق کسی باشیم. همه ما کتاب و عطر و گل و شکلات و دست‌نوشته‌های شکیل و خوش‌خط را که برای ما و فقط برای ما نوشته شده‌اند دوست داریم. همه ما دوست داریم آن فرد خاص و یگانه دیگری باشیم اما هیچوقت هم نتوانستم با دست انداختن و معطل نگه داشتن کسی بخاطر خوش خوشان خودم کنار بیایم.

یادم است که یک شب واقعا حس کردم به آن فرکانس صدا که از گوشی تلفن می‌شنیدم حساسیت پیدا کرده‌ام و هر قدر آن صدا مردانه و محکم و در عین حال جنتلمنانه و پر محبت بود این حساسیت و دافعه منهم بیشتر می‌شد. با اینکه در شهر دیگری شاغل بودم و به ندرت ملاقاتی صورت می‌گرفت و من هم از ملاقات به واقع گریزان بودم، یک آن تصمیمم را گرفتم و با صدای محکم گفتم پنجشنبه می‌آیم تا همدیگر را ببینیم. منِ گریزپا که داوطلب می‌شدم برای یک دیدار! جل الخالق! فقط خدا می‌داند او چه فکری کرد از شنیدنش…

یادم است که برای آن سفر و آن دیدار مرخصی گرفتم و هزینه سفر پرداختم. همه اینها برای این که بروم روبروی کسی بایستم و بگویم این رابطه شروع کردن ندارد چون از همین الان می‌دانم که راه به جایی نمی‌برد و عاقبتی ندارد. هزینه مالی و زمانی دادم تا به کسی که با هم آنقدرها هم چیزی را شریک نشده بودیم بطور حضوری و با شفافیت و قاطعیت بگویم وقتش را با من تلف نکند.

یادم است که یکی دو نفر نزدیک به من همان موقع به ریشم خندیدند و گفتند تو دیوانه‌ای! می‌توانستی بدون زحمت دادن به خودت، پشت تلفن بهش بگویی موضوع را تمام شده بداند و دیگر مزاحم تو نشود. یکی دیگر گفت چکار داری تمامش کنی… بگذار توی خماری بماند. تو هم کیف‌اش را ببر، هدیه‌هایش را بگیر و شل کن سفت کن در بیاور. با حیرت آن خانم‌‌ها و آقایان محترم (؟!) را نگاه کردم و چیزی نگفتم. بر خلاف من، از آن حرفه‌ای‌های کار بودند. از آن با تجربه‌ها که متاهل هم بودند و چه در زمان تجرد و چه بعد از تاهل روابط زیادی را تجربه کرده بودند و در عین حال آنچنان نصیحت‌های خاله خرسه‌ای به من می‌کردند. با همان بی‌تجربگی و نادانی خودم در یک جایی ته دلم حس می‌کردم که آن روش، روش خوبی نیست. که انسانی نیست، مودبانه نیست و بیشتر شایسته بربرهاست و آنها که از نزاکت و تمدن و همدلی بویی نبرده‌اند.

الان خیلی سال از بیست و پنج سالگی من گذشته است و من هنوز همان آدم کم‌تجربه قبلی هستم به همان دلیلی که قبلا گفتم. گند دماغی و وحشی بودن چیزی نیستند که با گذر زمان عوض شوند. هنوز هم به کسی اجازه نمی‌دهم از حدی فراتر به من نزدیک شود، هنوز هم فقط آنهایی وارد حریم خودی‌هایم می شوند که خودم انتخابشان کرده باشم. اما در طول این سال‌ها زندگی کردم و دیدم و شنیدم و خواندم. فهمیدم که هنوز که هنوز است آن بربریت و فقدان همدلی چقدر زیاد است. فهمیدم که چقدر آدم‌ها هستند که جرات روبرو شدن با طرف مقابل‌شان را ندارند و چقدر زیادند آدم‌هایی که هارت و پورت شهامت یا روشنفکری‌شان آسمان را پاره می‌کند اما آنقدر جرات ندارند که به وقتش بروند توی چشم کسی نگاه کنند، با مسائل روبرو شوند، دلایلشان را بازگو کنند، مسئولیت خودشان را بپذیرند و… در نهایت با نزاکت و با قاطعیت بگویند: نه، تمام شد! یا: نه! این داستان نمی‌تواند شروع شود!

چقدر زیادند آدم هایی که توی حباب خوب بودن خودشان غرق هستند و روزی هزار بار قربان و صدقه محسنات خود می‌روند ولی ناتوانند از دیدن تفاله‌های وجود خودشان – به قول نیچه بوزینه‌های درونشان – که باعث می‌شوند از کسب توجه دیگری لذت ببرند و در عین اینکه می‌دانند داستانی ره به جایی نمی‌برد، فقط برای سیراب کردن میل خود به توجه، وضعیت را روشن نمی‌کنند. این آدم‌های شریف و خوبی که آنقدر از همدلی خالی‌اند که نمی‌فهمند چه به سر طرف مقابلشان می‌آورند، حواسشان فقط به اینست که حفره‌های خالی وجود خودشان، نیازشان به توجه و عاطفه و وابستگی‌شان به تایید سیراب شود. برای بعضی‌ها اساسا تعداد آدم‌های تو خماری گذاشته شده، سوژه پز دادن هم می‌شود!

خلاصه که دوست عزیز چه خانم و چه آقا، اگر جزو این دسته آدم‌ها هستید بروید و یک فکر اساسی برای بی‌شعوری و خلاهای روحی و شخصیتی خود و تفاله‌ها و بوزینه‌های هستیِ خود بکنید و یادتان باشد ترک نکردن یک رابطه بی‌فرجام و یا ترک کردن کسی با ا‌س‌ام‌اس یا آن‌فرند و بلاک کردن روی فیس‌بوک و مشابهش فقط نشان‌دهنده فقدان‌های بزرگ وجود شماست. خیلی هم خیال هزاره سومی بودن و دیجیتال بودن به سرتان نزند که داشتن شعور و دانستن آداب معاشرت و صداقت با خود و دیگری و خیلی چیزهای دیگر دیجیتال و غیر دیجیتال ندارد. آدم‌ها ولی نوع متمدن و نوع  بربر دارند اتفاقا! از ما گفتن.

*همدلی Empathy

گل یا پوچ، پوچ، پوچ

«راه‌های پایان دادن به یک رابطه»

سپیده‌دم

زیر پست یک نفری یک جای جهان مجازی که دیگه سر نمی‌زنم، یک کامنت عصبانی نوشته. خطاب به یک نفر سوم. در دعوای در مورد نفر چهارم. من رو نشونه گرفته اما. می‌تونست ننویسه. می‌تونست حتی اینقدر خشمگین ننویسه. می‌تونست پای من رو وسط نکشه. موضوع هیچ ربطی به من نداشته. فقط تلگنگری بوده به خشم. خشم کنگره‌دار که زیر پوستش مونده. چقدر؟ می‌شمرم که بعد از یک سال و یازده ماه و سه روز.

براش ایمیل می‌زنم که چطوری. احوالپرسی مثلا. زمان زیادی گذشته که حتی اندازه‌اش هم دیگه دستم نیست. می‌شناسمش که همیشه آنلاینه و همون لحظه حتما می‌خونه پیغام رو. جواب می‌ده. چند دقیقه بعد. در لحظه جواب می‌دم. جواب بعدی هشت ساعت بعد میاد. یک جور که انگار بترسه شبیه خودش بودن، این خط نازک ِ به شرط ادب رو دوباره یه طناب تنیده کنه.

گاهی هنوز می‌بینیم هم رو. از اون روز کذایی که گفتم بیا و این طرز بودن رو دیگه ادامه ندیم اما، یک دیوارچه‌ی نامرئی بینمون کشیده شده. وقت دیدن ها معذبیم. وقت صحبت کردن‌ها ناآروم و مضطرب. جالبه که صحبت‌های خارج از نگاه جمعمون هنوز رد صمیمیت و رفاقت داره اما جلوی جمع به هم می‌ریزیم. رابطه رو هیچ وقت جلوی شخص ثالثی نبردیم. برای خودمون بود فقط. برای درون مرزهای امن خودمون. حالا اما زمینش پر مین‌های کوچک کشنده است.

زندگی رو پر از خرده ریزه‌هایی کردیم مثل مدرک، کار، پول، دستاورد و هزار چیز دیگه که یحتمل به همین چیزها فکر نکنیم. فکر نکنیم فلانی رفت و چقدر جاش خالیه. چقدر وقتی فلان کتاب رو می‌خونم می‌تونستم سر موضوعش باهاش صحبت کنم. چقدر در مورد فلان موضوع قهار بود. چقدر دست پخت خوبی داشت. چقدر کنارش می‌شد آرامش داشت. یادمون نیاد شب‌های اول ماه چطور زل می زدیم دوتایی به ستاره‌ها. یادمون نیاد فلان جای شهر رو دوست نداشت. یادمون نیاد چقدر رنگ آبی بهش می‌اومد.

رابطه تموم میشه از این حرف نزدن‌ها. انگار با آدم روبرو که نه، با احساس خودمونه که قهر می‌کنیم. بعد یه وقت و بی‌وقتی که نشونه‌ای از طرف روبرو میاد، اینطور خشمه که می‌جوشه. خشم. خشم. انگار رابطه یک بچه کوچیک بوده که همون در نطفه فوت کرده. یک درخت بوده که خشک شده. یک خونه بوده که امنیتش رو از دست داده. یک ماشین که موتور سوزونده.

و ما کنار یه صحرای خشک انگار تنها موندیم. تنهایی خشم آور.

نقطه، تهِ خط

«راه‌های پایان دادن به یک رابطه»

سحرگاه

دیر رسیدم سر قرار، مثل همیشه، منتظرِ کمی غرغر بودم مثل همیشه، اما این بار دور زد و رفت. جا خوردم، یخ کردم، و رفتم…  آنقدر راه رفتم تا زهر این اتفاق از تنم شسته شد. برگشتم خانه و از همان شب نه به پیام‌ها جواب دادم نه به تماس‌ها. گوشی را گذاشتم روی تخت، روبه رویش نشستم و گریه کردم و به هیچ کس جوابی ندادم تا صبح شد. صبح دیگر از گریه سِرّ شده بودم، اما تصمیمم را هم تمام و کمال گرفته بودم. دلیل تصمیمم رفتار آن روز او نبود، رابطه‌ام کودک شش ساله معلولی بود که به زور تا این سن رسانده بودمش برای انکه کسی – حتی خودم – نگوید مادر نالایقی بودم. اما آن شب کودک بالاخره مرده بود. هر چقدر تلخ، هر چقدر دردناک، هر چقدر پر خاطره، اما کودک عمرش به دنیا نبود. چون نه قلبش درست تشکیل شده بود، نه نفس می‌کشید و نه راه می‌رفت. اما من خودخواهانه تنش را روی تن خودم حمل می‌کردم. راه بدی برای تمام کردن بود اما من مثل معتادهایی بودم  که ناگهانی تصمیم می‌گیرند و ترک می‌کنند (ترک یابویی). من بلاخره آن نقطه را گذاشته بودم. نقطه، ته ِ خط.

با هم دوست بودیم. هشت نفر بودیم و دو به دو با هم بودیم. با فاصله‌های زمانی یک ماه و دو ماه با هم زوج شده بودیم .طی سه سال،  دو نفرمان ازدواج کرده بودند؛ دو نفر عقد بودند و دو نفر مهاجرت کرده بودند به ترکیه، زوج آخرمان مانده بودند، نه ازدواج کرده بودند نه رابطه دوستانه‌شان پیشرفت خاصی کرده بود. با هم بودند و نبودند، با دعواهای ابتدایی، با شک‌ها و تردیدهای ناشی از کم‌شناختی. عاقبت دختر از بد ادایی پسر خسته شد و گفت این رفتارهای تو یعنی می‌خواهی جدا شویم؟ پسر گفت اگر تو می‌خواهی و به همین سادگی جدا شدند. بعد از چند ماه که دختر کم کم به روال زندگی عادی برگشته بود و آرام شده بود، پسر دوباره به یکی از دوستان مشترک پیغام داد که من این بار می‌خواهم جدی و به قصد ادامه زندگی جلو بیایم. لطفا دختر را راضی کنید. دوستان تلاش کردند تا دختر راضی شد برگردد به رابطه‌ای که خودش هم دوست داشت و این بار قرار بود جدی‌تر هم باشد. باز چند ماه گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاد. باز همان تردیدها، همان سردی‌ها، همان بی‌علاقگی‌ها از سوی پسر. تا آن جا که عاقبت پسر نوشت «نه تو آنچه که من می‌خواستم هستی، نه من آن چیزی هستم که تو میخواهی… بیا هم را ببخشیم.»  یعنی تو بیا خودت نتیجه بگیر و جدا شو و برو و این یعنی نقطه پایان به روش پایان باز.

دختر پسر را می‌خواست. پسر که شاعرپیشه بود، باهوش بود، خلاق و نخبه بود. پسری که برایش شعرهای حماسی می‌گفت،‌ برای دیدن‌اش هزار کیلومتر راه می‌رفت که دلتنگی‌اش را بپراند. دختر پسر را می‌خواست، اما می‌خواست شاعرمسلکِ نخبه‌ی مهربان ِ آرام، در همین لحظه،  پولدارهم باشد، سربازی‌اش را هم رفته باشد، کار خوب و ماشین خوب و خانه خوب هم داشته باشد. چون آنقدر دوستش داشت که نمی‌توانست حتا دو سال برای فراهم شدن این‌ها یا حداقل قسمتی از این‌ها صبر کند. پسر با تمام عشقی که داشت نخواست دختر را بگذارد در معذوریت، توضیح داد که فراهم کردن همه‌ی این‌ها ده سال طول می‌کشد و فراهم کردن حداقل‌هایی که بتوانیم با آن زندگی شروع کنیم دو سال، بیا دو سال را با نامزدی، عقد یا هر چه میخواهی بگذرانیم. دختر گفت نمی‌شود. پدرم باید ببیند تو همه چیز داری! پسر گفت خب من همه چیز ندارم! همینم که می‌بینی. عاقبت پسر نشست و سنگ‌ها را واکند و دختر از موضع خود پایین نیامد. قرار شد نقطه بگذارند. هنوز جوهر نقطه خشک نشده بود که دختر، پسر را در شبکه‌های اجتماعی  آنفرند کرد، بعد یادش افتاد با پسر می‌تواند دوست معمولی باشد دوباره دوست شد، دوباره لغو دوستی کرد و این داستان تا مدت‌ها ادامه داشت…

گمانم برای ما پایان دادن به یک رابطه سخت است. شاید چون ما عاطفی هستیم و هنوز قواعد دوستی و رابطه‌های این چنینی را خوب یاد نگرفته‌ایم. ذهن کمال‌گرا و ایده‌آل طلب‌مان می‌خواهد در گیر و دار یک عشق ازلی و ابدی باشد و عادت کرده تمام شدن رابطه را تقصیر کسی بداند، و اگر به جز این باشد نابود می‌شود، جانش در می‌رود، کلافه می‌شود.  و این می شود که یا با ناله و نفرین رابطه را تمام می‌کنیم یا با بی‌محلی و دروغ و. گاهی هم اصلا رابطه را تمام نمی‌کنیم ولی خودمان را گول می‌زنیم که تمامش کرده‌ایم. ما هنوز آن توانایی را نداریم که پیشاپیش از یک رابطه برای خودمان قصر نسازیم و هنوز آن توانایی را نداریم که پس از اتمام آن رابطه زندگی را ویرانه نکنیم. ما به مهارت‌های جدی در پذیرفتن نیاز داریم، در درک کردن، در دوست بودن … در دوست ماندن…

حد آزادی کودک

«حدود آزادی کودکان»

باغچه‌ی همسایه: وبلاگ ماچو بده بیاد

نفهمیدم چطور مادرم اینکار را کرد ولی به نظر من که موفق بود، همه هم به او آفرین می‌گویند. من همیشه کودک، نوجوان و جوانی بودم که هر کاری به فکرم می‌رسید برای انجامش آزاد بودم در عین آنکه هر کاری را اجازه نداشتم بکنم و خب فرق و مرز آن کارهای اولی با آن کارهای دومی همیشه برایم واضح بود. هرچه الآن که می‌خواهم درباره‌اش بنویسم نمی‌فهمم مادرم چطور این مرزها را برای من تعیین کرده بود و چطور آنقدر دقیق و متناسب بود که همیشه از خواست و نیازهای من فراتر بود که من دلیلی برای چانه‌زنی نداشته باشم. بعضی اقوام که دوره‌ای با ما زندگی می‌کردند تاب قوانینمان را نداشتند، خانه معروف بود به سربازخانه ولی من حتی اصلا حس نمی‌کردم قانونی وجود دارد فقط چون همه می‌گفتند این خانه آداب و رسوم زیادی دارد الآن می‌گویم قوانینی داشت که برایم سخت نبود. قوانین در خانه ما ناگفته بود، خودم هم در وضع و لغوشان شریک بودم، در حیطه اختیارات خودم، برای اتاق خودم، لباس‌هایم، وقت خوابم، انتخاب دوستانم، برای برنامه‌ریزی درسی‌ام، حتی برای کارها و رفت و آمدهای خانه. قوانین متناسب سن من تغییر می‌کرد، حتی خودم می‌دانستم که تاریخ مصرف این قانون به پایان رسیده، یا از این به بعد در خانه چنین است. مادرم نمی‌ایستاد و انگشت اشاره‌اش را تکان تکان نمی‌داد، فقط خودش آدم مرتبی بود، چه در زمان، چه در پوشش. چه در رفتار و چه در گفتار، آرام و متین و موقر بود خب برای من هم بدیهی بود که پس باید مرتب و خوش قول و مودب باشم. هیچ وقت از مادرم ناسزا نشنیدم که حتی نثار اخبار ضد و نقیض تلویزیون کند، هیچگاه برافروخته نشد، هیچگاه داد نزد، هیچگاه حرف نامربوط را قبول نکرد، حداقل جلو چشم من اینطور بود. آنچه را هم خودش اجازه داشت انجام بدهد ولی من نه را توضیح می داد و با من حرف میزد. وقتی در مهمانی رفتار اشتباهی می‌کردم خودم می‌فهمیدم و به خانه که برمی‌گشتیم در اتاقم منتظر می‌نشستم تا مامان بیاید و حرف بزنیم. هیچ وقت سرزنش نبود فقط چرایی غلط بودن رفتارم بود. یکبار خودش گفت: «نمی‌خواد بری تو اتاقت بیا بیرون ولی حواست باشه فلانی از تو بزرگتره و فهمیدم که خیلی ناراحتت کرد ولی دلیل نمی‌شه که تو اونجوری جوابش رو بدی، خودت می‌دونی که کار خوبی نکردی». البته پیش آمد چند باری که پایم را از گلیمم درازتر کردم ولی با مقاومت خیلی سختی هم مواجه نشدم، در نهایت می‌گفت: «اجازه خواستی و من ندادم حالا دیگه تصمیم خودت و زندگی خودت، فکرهات رو بکن و تصمیمتو بگیر». یکبارش برای نرفتن به مدرسه غیرانتفاعی بود، یکبارش برای صرف تمام عیدی‌هایم برای مشارکتی در مدرسه بود، یکبارش برای رفاقت با یکی از بچه‌های پر دردسر مدرسه بود، برای رد و بدل کردن نوارکاست و ویدیو در مدرسه و برای زیر نظر گرفتن پسرهای محله و پچ پچ کردن با دوستانمان بود. اخم می‌دیدم ولی می‌دانستم این اخم برای آن است که فکر نکنم خیلی بزرگ شده‌ام و در واقع این مادرم نیست که مخالفت می‌کند بلکه جامعه، مدرسه، آینده و حرف مردم است و مادرم دارد مرا از قضاوت‌ها یا شکست‌های احتمالی حفاظت می‌کند. خطر کردم و با ترس و لرز هم خطر کردم ولی می‌دانستم حتی در خطاهایم مادرم پشتیبانم است، پس وقتی سرخورده و پشیمان بودم از مادرم پنهان نکردم، آمدم و حرف زدم و چرایی شکستم را دو تایی تحلیل کردیم. در خانه قانون بود که دروغ نگوییم. قانون بود که نمی‌توانم نداریم. قانون بود که برای کارهایمان باهم مشورت کنیم. قانون بود نترسیم و هر وقت ترسیدیم حرف بزنیم. قانون بود نه الکی نگوییم و دیگری را قانع کنیم. مادرم حق وتو داشت البته ولی به جز چندبار انگشت‌شمار از حقش استفاده نکرد. آن هم بعدها فهمیدم چون نمی‌توانست نه الکی را توجیه کند وتو کرد و بهش حق می‌دهم. یکبار خودم را به در و دیوار زدم که من باید با اردوی مدرسه بروم بهشت زهرا. مادرم گفت نه، گفتم ولی من باید بروم، همه می‌روند و من تنها در مدرسه چه کنم؟ گفت نه! گفتم دلیل نداری و الکی می‌گویی نه، پس من می‌روم. گفت اجازه نداری به جای من امضا کنی، نه یعنی نه دیگر هم حرفی نشنوم. نزدیکی‌های عید بود و همه بچه‌های هم‌پایه من رفتند قبرستان، من که رضایت‌نامه نداشتم نرفتم و دو نفر دیگر که همان روز مریض شده بودند و فردا گفتند که تمام خرید عیدشان را دیروز خریده‌اند. من ماندم مدرسه و از زور بیکاری تمام شیشه‌های کلاسمان را برق انداختم. چند باری ناظم تپلمان را تا طبقه سوم با هن و هن کشاندم بالا که بیا پایین بچه جان می‌افتی، یکبار هم دعوایم کرد که با پسرهای توی خیابان حرف نزن. الآن می بینم من هم جای مادرم بودم اجازه نمی‌دادم بچه‌ام را ببرند قبرستان که قبر شهدا را یک روز تمام آب و گلاب پاشی کند و با چشم پف کرده از یک روز اردوی گریه برگردد خانه. من آنقدر آزادی داشتم که از همان اول دبستان اجازه داشتم خودم رضایت‌نامه و کارنامه‌هایم را امضا کنم و تحویل بگیرم و اینها. سال اول ثلث اول که کارنامه‌ام را به خودم ندادند، مادرم آمد مدرسه و نمی‌دانم به مدیرمان چه گفت که خود خانم مدیرمان با لبخند جلوی مادرم کارنامه‌ام را داد دستم. آن روز احساس می‌کردم بزرگ شده‌ام و مسئولیت سنگینی بر عهده‌ام است. مسئولیت اعتماد مادرم و حتی یک بار هم ناامیدش نکردم.

مطمئنم ذات من نبود، بلکه ظرافتی در رفتار و اعتماد مادرم بود که باعث میشد غرور ناشی از خیانت نکردن به مادرم ارزشمندتر از غرگی‌ای ناشی از قانون‌شکنی باشد. همین یک مورد باعث شد که دیگر قوانین هم ضمانت اجرایی داشته باشند.