هفتاد ساعت سفر

«لزوم رابطه پیش از ازدواج»

از میان نامه‎های رسیده: غزاله

تنها یک نگاه به دور و بر و اطرافیان کافی بود که توی دلش خالی شود، دوست صمیمی‌‌اش تنها بعد از ١٢ روز از شروع آشنایی‌اش با یکی از خواستگارانش  پای سفره عقد نشسته بود، تنش می‌لرزید از تصور این اتفاق، دیگری بعد از ٢ سال رفتن و آمدن و سه سال زندگی مشترک همین هفته پیش  قرار آخرشان را در دفتر طلاق گذاشته بود! هر چه میگ‌شت نمی‌توانست به قانون کلی برسد، واقعا چه چیزی می‌توانست خوشبختی زندگی مشترک را تضمین کند؟

مشاور می‌گفت اگر بخواهی کسی را بشناسی ٦٠-٧٠ ساعت نشست و برخاست کافی‌ست. راست هم می‌گفت، واکنش آدمها در خرید و سینما و کافه و کوچه و بازار از جایی به بعد دیگر تغییر نمی‌کند، برای شناختن زوایای تو در توی آدمها باید آنها را در موقعیت‌های مختلف سنجید، ولی مگر عمر آدمی تا کجا قد می‌دهد، مگر چقدر احتمال می‌رود که در بازه آشنایی با نیمه دیگر زندگی آینده‌ات همه شرایط را تجربه کنی، ببینی که چه می‌کند و چگونه واکنش نشان می‌دهد؟ مگر نه اینکه آدم‌ها تغییر می‌کنند، رشد می‌کنند؟ روح آدمی مگر در چه وسعتی می‌گنجد که بتوان آن را کندوکاو کرد؟ باید جایی نقطه پایان گذاشت.

پدر همیشه ورد زبانش بود که اگر روزی خواستی با کسی ازدواج کنی باید قبلش رفته باشی و آمده باشد و دیده باشی و دیده باشد و خلاصه چشم و گوشت باز باشد تا بهترین تصمیم را بگیری، بی‌نقص! پدر خودش تحصیل‌کرده بود و دنیادیده. دختر هم همیشه انگار پشتش گرم بود و خیالش راحت که پدری روشن‌فکر دارد و منطقی بدون تعصبات رایج و معمول و کلیشه‌ای.

روزی که در دانشگاه بعد از ان همه بالا و پایین شدن در جواب خواستگاری یکی از سال‌بالایی‌ها گفت بیشتر همدیگر را بشناسیم و خرید و کافه و سینما برویم، پدر پیشنهاد داد دعوتش کنند به سفر. پدر می‌دانست آدمها را در سفر باید شناخت.

هفتاد ساعت سفر! شاید کلید حل مشکل همین بود!

Advertisements

1 نظر برای “ هفتاد ساعت سفر

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.