دیروز و امروز ما

«لزوم رابطه پیش از ازدواج»

نیمه شب

این روایت برمی‌گردد به حدود نیم قرن پیش. بله حدود نیم قرن پیش. دورانی که در ایل و طایفه ما ازدواج فامیلی رونق داشت. پرس و جو و پیدا کردن دختری از فلان خانواده و … نیز رسم بود. خود دختر و پسر با سرنوشت خویش زیاد سر و کاری نداشتند. آبجی بزرگ و دخترعمو کوچک و پسرخاله وسطی و بقیه نیز یا با فامیل دور و یا دخترعمه و نوه عموی پدری و … ازدواج کردند. هر کدام زندگی آرامی داشتند. پدربزرگ می‌گفت: ازدواج فامیلی بهتر است. چون وقتی زن و شوهر حرفشان می‌شود، بزرگترها دخالت می‌کنند و آنها هم حرف گوش می‌کنند و مشکل به خوبی و خوشی حل می‌شود. دختر و پسر نباید دوست پسر یا دوست دختر داشته باشند. چون انتخاب همسر کسیلمه میش قارپیزا بنزه / به هندوانه قاچ‌نشده می‌ماند. تا قاچش نکنی نمی‌دانی شیرین است یا کال، خراب است یا تازه.

اما من با پدربزرگ و دیگران موافق نبودم. دلم ازدواج فامیلی نمی‌خواست. در دنیای کوچک خود جوانی را می‌خواستم که با او آشنا شوم. به اخلاق و خصوصیات، و نکات ضعف و قوت هم پی ببریم، به توافق برسیم و سپس ازدواج کنیم. دخترعمه بزرگ با نظر من به شدت مخالف بود. می‌گفت: دوست پسر مرد زندگی نمی‌شود. اول دل می‌دهد و قلوه می‌ستاند. واقعیت خودش را زیر کلمات عاشقانه مخفی می‌کند و بعد می‌گوید اگر دختر خوبی بودی دوست پسر پیدا نمی‌کردی. اما من پافشاری می‌کردم که اگر نشناسم ازدواج نمی کنم.

روزی از روزها که از مدرسه به خانه برمی‌گشتم که متوجه یک جفت پا شدم که به دنبال من راه افتاده و می‌آید. اول فکر کردم رهگذر است. اما روزهای بعد دیدم که این پاها به دنبال من راه افتاده‌اند و تعقیبم می‌کنند. به جرات سرم را برگردانده و به پشت سرم نگاه کردم و او جرات پیدا کرد که جلوتر بیاید و تکه کاغذ کوچکی را که شماره تلفن‌اش رویش نوشته شده بود جلوی من بگیرد و با صدایی آهسته بگوید که دوست دارد با من آشنا شود. تکه کاغذ را گرفته و به سرعت از او دور شدم. خانه ما بزرگ بود و چهار اتاق بزرگ داشت. اما عادت بر این بود که همگی در اتاق نشیمن دور هم جمع شویم و به هنگام خواب دخترها در یک اتاق و پسرها در اتاقی دیگر بخوابند. تلفن سیاه هم در گوشه‌ای از اتاق نشیمن و جلو چشم همه به آدمی چشمک می‌زد. نزدیک شدن به این سیاه‌سوخته شجاعتی می‌خواست که من نداشتم. بالاخره فرصت پیدا کرده و زنگ زدم و خوشبختانه خودش گوشی را برداشت و قرار ملاقات گذاشته و فوری قطع کردیم.

اول آشنایی‌مان خیلی خوب و عاشقانه گذشت. دفتری تهیه کرده و از ملاقات پنهانی، نامه های عاشقانه، وعده‌های راست و دروغمان نوشتم که دفتر خاطراتی به یاد ماندنی شد. پس از یک سال و اندی بازی موش و گربه، سرانجام روزی خبر داد که با مادرش به خواستگاری می‌آید. شرایط مرا قبول کرده بود. گفته بود که اصلا و ابدا لب به سیگار نمی‌زند. الکل نمی‌نوشد و اگر هم بنوشد در مراسم عروسی می‌نوشد، آن هم نه به آن اندازه که مست شود. او زن را به عنوان دوست و همسر و رفیق شفیق می‌داند و اجازه نمی‌دهد مادر و خواهر و دیگران در زندگی مشترکمان دخالت کند و الی آخر… به خواستگاری آمدند و آدرس محل کار و خانواده‌اش را دادند و رفتند. پدرم پس از تحقیق گفت: این جوان مناسب خانواده ما نیست. فرهنگ و آداب و رسوم این خانواده با ما تفاوت زیادی دارد. اگر با او ازدواج کنی خوشبخت نمی‌شوی. نمی‌توانم دو دستی دخترم را در آتش بیاندازم. اما من هیچ نمی‌فهمیدم. چشمانم کور و مغزم تهی شده بود. سرانجام موافقت پدر و برادر را گرفتم و ازدواج کردیم.

روز سوم زیرسیگاری به خانه آمد و بعد یک لیوان عرق سگی همراه با پسته که میبایست دانه می‌کردم تا مزه عرق سگی‌اش شود. مادرشوهری که بالای سرم می‌ایستاد تا لیوان را بعد از شستن سه بار آب بکشم و هنگام آب کشیدن هم سه بار صلوات بفرستم تا کاملا تمیز شود، چون الکل نجس است. اولین کتکی که خوردم سر این موضوع بود. گفتم: شما که این همه به پاکی و نجاست اهمیت می‌دهید چرا گوش پسرتان را نمی‌پیچید که عرق به خانه نیاورد. از قرار معلوم اشتباه از من بود. به قول دختر عمویم که می‌گفت با دل دادن و قلوه گرفتن و نامه‌های عاشقانه نمی‌توانی طرف مقابلت را بشناسی.

زندگی به همین روال ادامه پیدا کرد. بعد از به دنیا آمدن دخترم با خودم عهد بستم که این بار دقت بیشتری بکنم، اعتماد دخترم را جلب کنم، دوست او باشم و کمکش کنم تا با مردی که شیر حلال خورده ازدواج کند. دخترم تا گرفتن دیپلم علاقه‌ای به داشتن دوست پسر یا همسر نداشت. چون از پدر و رفتارش تجربه خوبی نداشت. چند ماهی از ورود او به دانشگاه نگذشته بود که متوجه رفتارش شدم. در یکی از روزهای تعطیلی آماده شد و می‌خواست از خانه خارج شود که پرسیدم کجا؟ در حالی که هم خجالت کمی کشید و هم سعی می‌کرد چیزی را از من پنهان کند گفته که استاد جلسه‌ای گذاشته و … حرفش را قطع کرده و گفتم: لازم نیست به من دروغ بگویی. مدتی است که متوجه رفتارت هستم. اگر با پسری آشنا شده و می‌خواهی روز تعطیلی را با او بگذرانی به من بگو.

از او خواستم هر حرفی دارد با من بزند. هیچ مادری با جگرگوشه‌اش دشمنی ندارد. او تعریف کرد که پسر همسایه او را برای صرف ناهار به رستوران دعوت کرده است تا با هم بیشتر آشنا شوند و در صورت توافق ازدواج کنند. به او اجازه ملاقات دادم به شرطی که با من مشورت و صحبت کند و هیچ چیزی را از من پنهان نکند. از او قول گرفتم که رابطه‌شان در حد دوستی و هم‌دانشگاهی و آشنا شدن به اخلاق و خصوصیات همدیگر باشد و به رابطه جنسی نکشد. شرطم را پذیرفت. دوستی دخترم با آن جوان حدود یک سال و اندی طول کشید. پسر همسایه پس از اتمام دانشگاه با جدیت دنبال کار گشت و استخدام شد و به دخترم پیشنهاد ازدواج داد و شد داماد یکی یکدونه. از ازدواجشان حدود ده سالی می‌گذرد. نوه‌های دوست‌داشتنی دارم. خوشحالم که توانستم دخترم را خوب راهنمایی کنم و موجب شوم زندگی آرامی داشته باشد. خوشحالم که خدا سرنوشت خوبی برای دخترم رقم زد.

با مقایسه دیروز و امروز با خود می‌اندیشم که ای کاش رابطه من و مادرم فراتر از رابطه مادر و دختری بود. ای کاش او هم دوست و همدم من بود.

Advertisements