پیش‌نویس عهدنامه

«لزوم رابطه پیش از ازدواج»

غروب

بار اولی که مثل یک زن سلیطه سرش داد زدم و شبیه یه مرد ترسو رفت و در رو البته پشت سرش کوبید، سر ظرف‌ها دعوامون شده بود. دلش نمی‌خواست ظرف‌های کثیف رو بشوره مگر بمونن تا آخر هفته که اونم می‌رفت مهمونی و وقت نمی‌کرد. البته که لیست، طولانی بود: دلش نمی‌خواست بعد از حمام زیر دوشی رو بشوره. دلش نمی‌خواست بیدار می‌شه رختخوابش رو جمع کنه. دلش نمی‌خواست صبح‌ها یواش بره سر کار و زمین و زمان رو به هم نکوبه و … دعوامون که با اشک‌های زیاد من و اخم‌های اون تموم شد، دوتایی خندیدیم که شبیه زن و شوهرهایی شدیم که یک عمره با همن و هنوز به هم عادت نکردن.

دوره‌ی همخونگی من با بهترین دوست زندگیم به سه ماه هم نکشید. اون موقع پانزده سال بود با هم دوست بودیم و قبل و بعد از این اتفاق، بارها مرام‌هایی برای هم گذاشتیم که فقط اعضای خانواده برای هم خرج می‌کنن. بعد از اون من به صفت‌هاش «شلخته» و «بی‌مسئولیت» رو اضافه کردم و اون «تمامیت‌طلب» و «بی‌اعصاب» نامید من رو.

این تنها دعوامون نبود. توی این سال‌های دوستی ارتباطمون خیلی وقت‌ها از خواهر برادرمون هم بیشتر بوده. نتیجه‌اش اینکه تا حد مرگ همدیگه رو حرص میدیم و جیغ همدیگه رو درمیاریم. دیگه چی؟ یاد گرفتیم همدیگه رو ببخشیم.

الان چند ساله جفتمون توی رابطه هستیم. مختصات رابطه‌هامون به طرز عجیبی شبیه همه و گاهی جفتمون به ستوه میاییم و میشینیم با هم صحبت می‌کنیم و همدیگه رو از چشم هم می‌بینیم. اون وقته که ادامه دادن ممکن میشه. به همدیگه کمک می‌کنیم از موقعیت مطلق «برحق بودن» پایین بیاییم. این چیزیه که دوستای دخترم بهم نمی‌تونن بدن. اونها هم بیشتر جهان رو از زاویه‌ی من می‌بینن‌.

«جنسیت» داستان پیچیده‌ایه. زن، خود ِ در رابطه‌اش رو نمی‌شناسه مگر وقتی در رابطه قرار می‌گیره. رابطه‌های دوستی، رابطه‌های جنسی. انگار حتی همه‌ی این روابط پیش نیاز حضور بالغانه در رابطه‌ی اصلی زندگیه. به گمونم وارد شدن در یک رابطه و فقط یک رابطه بدون هیچ شناختی و بدون هیچ پیش نیازی، شبیه پرت کردن یک بچه از بالای یک صخره است. که البته داریم داد می‌زنیم: بال بزن بال بزن تو می‌تونی!