سنتی یا مدرن

«لزوم داشتن رابطه پیش از ازدواج»

سپیده‌دم

مادربزرگ و پدربزرگ من دو قطب مخالف هم بودند. مادربزرگم یک آدم برون‌گرای بی‌نهایت اجتماعی بود که از تنهایی نفرت داشت و عاشق مسافرت و فعالیت‌های اجتماعی بود. بر عکس پدربزرگم یک آدم آروم درون‌گرای تا حدود زیادی خجالتی بود که ترجیحش معاشرت محدود با آدم‌های خیلی نزدیک و معاشرت بیشتر با گل‌ها و درخت‌های توی باغچه بود.

ازدواجشون مطابق رسوم معمول دهه سی و کاملا سنتی صورت گرفته بود. از این مدل ازدواج‌ها که وقتی پدربزرگم سی و پنج ساله بوده، مادر پدربزرگم با عکس شازده پسرش رفته بوده خواستگاری دختری پونزده ساله توی شهرستان خودشون، و از اونجایی که اون موقع پونزده شونزده سالی می‌شد که پدربزرگم تنها در تهران زندگی می‌کرد، عروس و داماد بعد از عقد بود که همدیگه رو برای اولین بار دیدند.

اون طوری که مادربزرگم تعریف می‌کرد، ماه‌های اول بخاطر مهاجرت یک‌دفعه‌ای به تهران و دور شدن از محیط بسته شهر کوچیکشون کاملا ذوق‌زده بوده و حتی چند سال اول مطابق با سنت اکثر تصمیم‌ها رو به شوهرش واگذار می‌کرده و در مجموع زندگی آرومی داشتند. اما بعد از گذشت چهار پنج سال با بالاتر رفتن سن مادربزرگ و گشت و گذار با دوستان تهرانی و فاصله گرفتن از محیط سنتی، برای خودش حق اظهار نظر و انتخاب قائل شده بود و از اینجا بوده که کم‌کم اختلاف‌هاشون توی زمینه‌های مختلف شروع می‌کنه یواش‌یواش خودش رو نشون دادن. آنها روز به روز اختلاف‌های بیشتری با هم پیدا می‌کنند که به دعواهای جدید منتهی می‌شده. دعواهایی که با گذشت سال‌ها نه تنها کمتر نشدند که بیشتر هم شدند و برای مادربزرگم با خودشون یک جور بیزاری و کینه عمیق نسبت به  پدربزرگ به همراه آوردند. البته مادربزرگم هیچ وقت آنقدر مدرن نشد که تصمیم بگیره، مستقل بشه، هزینه زندگی خودش رو تامین کنه و از پدربزرگ جدا بشه. پدربزرگ هم آدمی نبود که بخواد از قدرت مردونه‌ای که جامعه جنسیت‌زده بهش می‌داد استفاده کنه و از یک زندگی سراسر دعوا و کینه جدا بشه. بنابراین این کینه تا روزهای آخر زندگی پدربزرگم در بیمارستان ادامه داشت و فقط وقتی تموم شد که پدربزرگم مرد! انگار اتفاقی به بزرگی مرگ لازم بود، تا طوفان خشم و احساسات سرخورده مادربزرگ رو آروم کنه.

وقتی به هم‌نسل‌های مادربزرگم و حتی یک نسل قبل از اون نگاه می کنم آدم‌های زیادی رو می‌بینم که با وجود یک ازدواج کاملا سنتی زندگی آروم و خوبی داشتند. احتمالا بعضی از اون آدم‌ها خوش‌شانس بودند و  با آدم‌هایی شبیه به خودشون ازدواج کردند، اما خب مطمئنا دلیل اصلی چیز دیگه‌ایه. مساله این جاست که این آدم ها بر عکس پدربزرگ و مادربزرگ من نه تنها سنتی ازدواج کردند، بلکه سنتی هم به زندگی ادامه دادند، بدون این که خودشون رو قربانی یک رابطه نامطلوب بدونن و خشمگین بشن و در هر فرصتی بخوان انتقام این سرخوردگی رو از شریک زندگیشون بگیرن.

واقعیت اینه که جامعه ما قدم به قدم از زندگی سنتی دورتر می‌شه و دید آدم‌ها، به خصوص خانم‌ها، از حقوق و وظایفشون در زندگی به طور عام و در ازدواج به طور خاص تغییر می‌کنه. هر کدوم از ما، از سنتی تا مدرن، در یک جای این طیف قرار داریم و دیدمون نسبت به خودمون، نیازها و حقوقمون با توجه به این جایگاه متفاوته. بنابراین قبل از هر رابطه‌ای باید بدونیم کی هستیم، چه نیازهایی داریم، چه انتظاراتی از رابطه‌مون داریم و چه مسئولیت‌هایی رو در یک رابطه برای خودمون قائلیم.

 من فکر می کنم در یک چنین شرایطی اگر متعلق به انتهای طیف کاملا سنتی نباشیم، ارتباط پیش ازدواج دیگه فقط یک انتخاب نیست، بلکه یک بایده. چون فقط در یک رابطه صادقانه نسبتا طولانی‌مدت می‌شه بررسی کرد که آیا این آدم برای ما به اندازه کافی خوبه یا نه؟ و همین طور این که ما همون طور که واقعا هستیم، بدون این که نیاز باشه خودمون رو تغییر بدیم، برای طرف مقابلمون به اندازه کافی خوب هستیم یا نه؟

این که این رابطه تا چه حد باشه و این که می‌خواهیم رابطه جنسی هم داشته باشیم یا نه، دوباره برمی گرده به جایگاه ما بر روی طیف سنتی-مدرن. طبیعتا هرچه قدر که رابطمون کامل‌تر و نزدیک‌تر به زندگی بعد از ادواج باشه، امکان تصمیم‌گیری بر اساس داده‌های واقعی بیشتر می‌شه. منتها  اگر خودمون اعتقادات مذهبی داشته باشیم و یا متعلق به خانواده و محیط سنتی باشیم، ارتباط جنسی پیش از ازدواج می‌تونه عواقب خیلی جدی خطرناک داشته باشه. شاید بهتر باشه فکر کنیم در این شرایط ارتباط جنسی تنها گزینه نیست و منطقی‌تره که تمرکزمون رو روی قسمت‌های دیگه رابطمون بذاریم و امیدوار باشیم اگر اختلاف سلیقه‌ای در اون بخش داریم، آنقدر بزرگ نباشه که بقیه قسمت‌ها رو تحت شعاع قرار بده و باعث بشه کل شعف ناشی از یک رابطه خوب رو از دست بدیم.