بسته‌های آکبند در انتظار باز شدن

«لزوم رابطه پیش از ازدواج»

صبح

یک – مهرداد می‌خواست ازدواج کند. از پانزده سالگی مادر و پدرش او را فرستاده بودند آمریکا. سال‌های جنگ و دربدری بود و ما کودکانی بودیم که فقط پیراهن و شلوار یک‌دست سفید او را وقت رفتن به یاد داشتیم. حالا داشت می‌آمد ایران برای اینکه زن بگیرد. به مادرش گفته بود از بین دوست و آشنا یک دختر «آفتاب و مهتاب ندیده» برایش پیدا کند. متعجب بودم. یعنی بعد از این همه سال زندگی در فرنگ باز هم برایش مهم بود؟ با خواهرش حرف می‌زدیم که صحبت از ازدواج مهرداد شد. گفت نشنیده بگیریم اما به مادرش گفته من یک دختر می‌خواهم. اینجا دختر پیدا نمی‌شود. وقتی خواهر مهرداد این حرفها را می‌زد، از خشم داشتم می‌لرزیدم. نگاهی به بقیه دخترها کردم که داشتند تایید می‌کردند. موافق بودند. می‌گفتند آنور آب معلوم نیست کی به کی و چی به چی است. مهرداد پسر است. هر کاری هم کرده باشد عیب ندارد اما حقش است یک دختر «آکبند» را به همسری انتخاب کند. تو گویی بسته‌های وکیوم شده‌ای باشند در انتظار باز شدن…

دو – داستان به چند سال پیش بر می‌گردد.  دانشجو بودیم و در آن سال‌های سیاه خفقان رابطه با یک پسر به این سادگی‌ها نبود. دخترکان هجده ساله‌ی بی‌تجربه‌ای بودیم که تازه محیط مختلط دانشگاه را مزه‌مزه می‌کردیم. درست از هفت سالگی همه‌ی ما بیشتر وقتمان را در محیط‌های زنانه و مردانه‌ی جدا از هم گذرانده بودیم و طبیعی بود که اینهمه از حضور در کنار هم هیجان‌زده باشیم.در اوج بگیر و ببندهای توامان با کنجکاوی‌های ما، رویا و سام با هم ارتباطی فراتر از دو همکلاسی برقرار کردند. رویا برایمان گفت که یک روز که از شهرستان محل تحصیلمان با اتوبوس عازم خانه بوده سام پشت سرش نشسته و آرام و نجواکنان شماره تلفنش را به او داده و خواهش کرده اگر می‌تواند با او تماس بگیرد. او هم با هزار هراس و دلهره زنگ زده. در برابر چشم‌های از حدقه درآمده‌ی ما خنده‌ای از ته دل کرد و گفت: «خیلی خوبه بچه‌ها، حتی اضطرابش هم شیرینه.» اواسط ترم برای چند هفته رویا سر کلاس‌ها حاضر نشد. یک روز شنیدیم که به شدت بیمار است. از سام هم خبری نبود. نگرانشان بودیم اما کسی جرات نداشت پی غیبتشان را بگیرد. حس ناشناخته‌ای می‌گفت این غیبت به رابطه‌شان مربوط است و همینطور هم بود. شنیدیم که یکی از روزهایی که هر دو با هم در خیابان بوده‌اند توسط پلیس دستگیر و بازداشت می‌شوند. با صدور قرار مجرمیت برای هر دو به اتهام رابطه نامشروع، رویا موقتا با قرار کفالت آزاد می‌شود اما در خانه توسط پدرش به شدت مجروح می‌شود. می‌گفتند پدرش با تبر به جان دخترک افتاده بود. رویا بعد از این اتفاق به بیمارستان منتقل شده و بعد هم از ترس پدرش به خانه یکی از خویشاوندانش می‌رود.

با توصیفی که کردم باید فهمیده باشید برای نسلی که به آن تعلق دارم حتی یک ارتباط ساده دوستانه با غیر همجنس چقدر تابو محسوب می‌شد، چه رسد به رابطه‌های جدی و جنسی. اما گذر زمان خیلی چیزها را تغییر داد. نسل من در گذار از روزگار خفقان به سال‌های رشد آزادی بارها و بارها روابط معمولی پیش از ازدواج را تجربه کرد. شخصا از برخی‌هایشان راضی و خشنودم و یادآوریشان به یادم می‌آورد چقدر این رابطه خاص در زندگی امروز من نقش دارد . یادآوری برخی‌هایشان برایم رنج‌آور است اما نکته‌ای وجود د‌ارد. به نظر می‌رسد کیفیت و کمیت ارتباط پیش از ازدواج علاوه بر طرفین به شرایط و روزگار هم وابسته است. من هرگز نتوانستم خودم را به برقراری رابطه جنسی پیش از ازدواج  متقاعد کنم. معتقدم وقتی دو نفر همدیگر را دوست دارند، نباید مشکلی باشد اما این اعتقاد برای خودم کارآمد نبود… حتی وقتی که دوستش داشتم و دوستم داشت…