تلنگر

«خودکشی»

از میان نامه‌های رسیده: هانا

تک تک موضوعات وبلاگ برای من همراه با تجربه دردناکی بودن و هستن.

یک: هفت هشت سالم بود، بهمون تلفن کردن و گفتن زن‌دایی خودکشی کرده، کمتر از یک سال از ازدواجشون می‌گذشت، زن_ تنها که یک ماه بود بچه‌دار شده بود، بچه رو خوابونده بود و سر فرصت یه طناب از سقف آویزون کرده بود و تمام، وقتی بهش رسیده بودن که دیگه نفس نمی‌کشید… هنوز تصویر اون اتاق بزرگ و خالی جلوی چشمای منه که تو عالم بچگی طناب دار رو تصور می‌کردم و اشک می‌ریختم.

دو: دخترک هفده ساله بود، با نامادری‌اش همیشه درگیر بود و دعوا داشت، به من نزدیک بود خیلی، قرار بود برای تولد سیزده سالگی ام با هم جشن بگیریم. پدر دختر بهش قول داده بود که اگه اون سال خرداد ماه تو امتحانات دبیرستان قبول بشه هرجا بخواد تابستون می‌تونه بره، قرار شد با یکی از اقوام مشترک و نزدیک به هر دومون یه سفر یک روزه بریم. خوشحال بودم، اصرار کردم که بیاد، گفتن باید از نامادری‌اش اجازه بگیریم، با ذوق و شادی رفتیم دنبالش، پدر و نامدری اومدن جلو در، به پدرش گفت تو بهم قول دادی، پدر گفت برو، نامادری پرید و با چند تا فحش کشیدش تو و نذاشت بیاد. دخترک خورد شد. ما رفتیم، دخترک آروم خزیده بود تو پارکینگ و برای اینکه بقیه رو بترسونه یه کم بنزین ریخته بود رو موهای بلندش و کبریت کشیده بود. دو هفته با سوختگی بیست درصد بستری شد و بعد تمام. از غصه زشت شدن صورتش رفت، از غصه تمام لبخندهای نداشته و تمام تهمت‌های ناروای نامادری. و در آخر براش خوندیم: خنده‌های بچه‌گونه به دلم شد آرزو…

آدما گاهی اونقدر پر میشن که با یه تلنگر تموم میشن .. کاش تا اونجا که میشه نذاریم آدما به نقطه تموم شدن برسن…

Advertisements

8 نظر برای “تلنگر

  1. مادرى رو مى شناختم، يك ظهر تابستان دو تا دختر نوجوونش رو فرستاد مهمانى خونه ى خواهرش و بعد خودش رو وسط پذيرايى خونه دار زد. دختراش غروب برگشتن خونه و مادر رو پيدا كردن… هيچوقت جواب سوالم رو نيافتم كه چرا؟ نمى دونست اونايى كه پيداش مى كنن دختراش هستن؟! بعدها يكبار رفتيم خانه شان و تمام مدت نقش مادر پيش روم بود كه داشت وسط پذيرايى بين زمين و هوا تكان مى خورد… دختر بزرگش از خونه چند سال بعد فرار كرد. دختر كوچكش تا سالها صحبت نمى كرد و پدر بيشتر توى خودش غرق شد… يك نفر خودش رو كشت اما چهار نفر مردند…

    دوست داشتن

  2. در مورد قسمت اول، گاهی هم این طور نیست. من از اون دسته م که فکر میکنم اگه کسی کاملا مصممه که بمیره نباید جلوش رو گرفت. حق انتخاب قشنگترین حق در زندگی آدمه. نمیدونم فیلم شهر فرشتگان رو دیدین یا نه، جایی که از اراده آزاد صحبت میشه. فرشته ای سقوط میکنه و دیگه فرشته نیست…
    اگه آدمی تصمیم به مردن بگیره هیچ چیز نباید مانعش باشه.
    داستان دوم البته از این بحث مجزاست.

    دوست داشتن

    1. من فکر می کنم برای همه ماها زمانهایی پیش میاد که نخواهیم زنده باشیم، ولی در حقیقت کسی که اقدام به خودکشی می کنه یه جورایی مشکل شدید روانی داره از افسردگی شدید گرفته تا …. و باید بهش کمک بشه… دنیا جای تلخیه ولی همه ماها آدمهایی رو در کنارمون داریم که به بودنمون نیاز دارن و این حق اونهاست و ما نباید با نبودنمون ( حداقل به نظر من) این حق رو از اطرافیانمون بگیریم. بچه مون، پدر و مادرمون، همسرمون، دوستمون و …. به خاطر ایناست که باید زنده بمونیم…
      در مورد اول که گفتین نمی تونم بگم چه بلاهایی سر اون بچه نوزاد اومد تا بزرگ شد و بی مهر مادر قد کشید… سختی ای که اون مادر با بودنش می کشید، هزارها برابرش رو اون بچه در نبود مادر کشید و اینه که بی رحمیه از نظر من

      دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.