جرأت یا حماقت

«خودکشی»

بامداد

اولین باری که کلمه «خودکشی» را شنیدم شاید ٩-٨ ساله بودم. دختردایی‌ام داشت روسریش را خیلی محکم زیر گلویش می‌بست و مادرش بهش گفت چرا اینقدر محکم می‌بندی؟ مگه می‌خوای خودکشی کنی؟ آن موقع اصلاً نمی‌دانستم این کلمه یعنی چه، فقط به عنوان یک کلمه عجیب و غریب توی ذهنم ماند.

  تصویر بعدی که از خودکشی دارم ماجرای همکلاسی دانشگاهم بود که در یک روز بهاری خودش را کشت. رفتیم جلوی پزشکی قانونی و بعد برای تشییع جنازه. با قرص خودش را کشته بود. بعد که از تشییع جنازه برگشتیم تا چند روز کلاس‌ها تق و لق بود و سکوت وهم‌آلودی تنه سنگینش را روی تمام صحبت‌های من و دوستانم انداخته بود. آن چند روز همه به این فکر می‌کردیم که کار همکلاسیمان بیشتر جرأت لازم داشته یا حماقت. خودمان با همه آن چس‌ناله‌های روشنفکریمان و غرغرهایمان اعتراف می‌کردیم که هنوز به آخر خط نرسیده‌ایم … هنوز جرأتش را نداریم. آن روزها یک درصد هم فکر نمی‌کردم خودم هم قرار است خودکشی را تجربه کنم.

وقتی خواستم خودکشی کنم چند ماهی بود که به این نتیجه رسیده بودم که دنیا دیگر چیزی برای من ندارد. ابر سیاه و غلیظ افسردگی تا افق چشم‌هایم پایین آمده بود و با هر نفسی که می‌کشیدم هزار هزار ذره غبار مسموم وارد ریه‌هایم می‌کرد. افسرده بودم ولی نمی‌دانستم افسرده‌ام. آنقدر افسردگی را عجیب و غریب و دور از ذهن می‌دیدم که فکر می‌کردم مرگ فقط برای همسایه است. در اطرافم کسی نبود که اوضاعم را بفهمد. دوستانم و حتی خودم همیشه ادای آدم‌های افسرده و دچار یأس فلسفی را درآورده بودیم اما هیچ کداممان نمی‌دانستیم آن چیزی که ادایش را در می‌آوریم در شکل و هیبت واقعی‌اش با کسی شوخی ندارد.

روزها می‌گذشتند و هر روز مایع لزج لجنی رنگ داخل سینه‌ام بیشتر و بیشتر همه زندگیم را در خود می‌کشید. یک روز بیدار شدم و در عرض نیم ساعت تصمیم گرفتم تمامش کنم. در حالی که اشک می‌ریختم مشت مشت قرص خوردم و رویش هم چند لیوان آب. خوابیدم که بمیرم ولی همخانه‌ام که سفر بود زودتر از موعدی که قرار بود به خانه برگشت. از اینجا به بعدش چیزها تکه پاره یادم مانده‌اند. تلوتلو خوردن توی راه بیمارستان… لوله‌ای که توی معده‌ام کردند تا قرص‌ها را بیرون بیاورند… قرص‌های تکه تکه شده که در مایعی سیاه رنگ (شربت زغال که برای شستشو استفاده کرده بودند) غوطه می‌خوردند و توی سطل آشغال پای تختم می‌ریختند. دکتر که بالای سرم به دوستم گفت امیدی نیست، خیلی دیر آوردینش… بخش آی سی یو… سایه‌هایی از دوستان و اقوام که به ملاقاتم می‌آمدند…

شبیه معجزه بود که نمردم. بعدش تازه فهمیدم افسردگی داشته‌ام. رفتم پیش روانپزشک. شروع به دارو خوردن کردم و به معنای واقعی نجات پیدا کردم. نفس کشیدم و ابرهای غلیظ و سیاه جایشان را به خورشیدی دادند که تا قبل از آن رنگ زرد و درخشانش فقط برایم سایه‌ای از زرد چرک بود. بعد از آن ماجرا من آدم دیگری شدم، آدم در لحظه زندگی کردن. وقتی می‌بینی زندگیت به مویی بند است و یک بلیت اتوبوس که به جای فردا، برای امروز صادر شده است می‌تواند دوستت را در لحظه‌های جان کندن بالای سرت برساند و دو تا قرص بالا و پایین می‌تواند تعیین کند که صفحه آخر شناسنامه‌ات سفید بماند یا نه، جور دیگری به همه چیز نگاه می‌کنی.

خودکشی برای من پالایش روح بود. همه رنج و سیاهی زندگی قبلی‌ام را از من گرفت و مرا از نو متولد کرد… و چه کسی است که بتواند بگوید واقعاً پا گذاشتن در این مسیر جرأت می‌خواهد یا حماقت!