روز: 22 سپتامبر 2016

زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آیند؟*

«خودکشی»

مهمان هفته: مهرداد بزرگ

«دختری یازده ساله، در مقابل آینه خود را به دار می‌کشد. پسری چهارده ساله به علت مردود شدن در امتحانات پایان سال، خود را با سیم برق از تراس حلق‌آویز می‌کند. دختری سیزده ساله خود را از روی پل عابر پیاده به پایین می‌اندازد و در برخورد با اتوبوس جان می‌دهد، او به دوستش گفته‌است از زندگی خسته شده‌است. پسری چهارده ساله به علت نمره پایین در درس ریاضی با شلیک گلوله به زندگی خود پایان می‌دهد. دختری هیجده ساله به علت قبول نشدن در کنکور، خود را از طبقه سوم پرت می‌کند و جان می‌دهد. مهرشاد چهارده ساله، خود را از پنکه سقفی خانه حلق‌آویز می‌کند و جان می‌دهد. او در نامه‌ای از بازماندگانش می‌خواهد که فردای ماجرا به مراسم تشییع جنازه‌اش بیایند. دانش‌آموزی پانزده ساله به علت احضار والدینش به مدرسه خود را در آغل گوسفندان حلق‌آویز می‌کند. دانش‌آموز دیگری در شانزده سالگی، پس از سرزنش پدرش خود را از نرده‌های خوابگاه حلق‌آویز می‌کند و دیگری به علت افت تحصیلی از میله بارفیکس خود را حلق‌آویز می‌کند. دو دانش‌آموز در توالت مدرسه خود را حلق‌آویز می‌کنند و دختری دیگر خود را از طبقه بالای ساختمان محل سکونت‌شان به پایین می‌اندازد. دانش‌آموزی به خاطر آوردن موبایل به مدرسه اخراج دائم می‌شود، او اصرار می‌کند به مدرسه برود و اما او را نمی‌پذیرند و او خود را می‌کشد. دانش‌آموز دیگری یک هفته از مدرسه اخراج می‌شود و از ترس تنبیه پدرش خود را می‌کشد. این ماجراها اما ادامه دارد و به این ختم نمی‌شود…»

این‌ها نمونه‌هایی از وقایع تکان‌دهنده‌ای است که در حدود یک سال گذشته در مدارس کشور رخ داده‌است و باید فهم شود. اخبار منتشرشده، حداقل پانزده مورد خودکشی دانش‌آموزان را در یک سال گذشته گزارش کرده‌اند و گزارشی از سیزده مورد اقدام به خودکشی تنها در دبیرستان پرند حکایت دارد.

 واکنش مسئولان آموزش‌وپرورش اما حداقل در حدی نیست که انتظار می‌رود. آن‌ها در جایی از کم شدن میزان خودکشی می‌گویند که لبخند تلخی به لبان آدمی می‌آورد. در جایی به صرف نتایج درخشان تحصیلی دانش‌آموزی، ارتباط خودکشی او در توالت مدرسه را با آموزش‌وپرورش انکار می‌کنند و گاه حتی واقعیت‌های مرتبط با ماجرا را دروغ می‌خوانند و یا اصل ماجرای خودکشی را با وجود شواهد واضح رد می‌کنند و آن را به مسئله‌ای جنایی تبدیل می‌کنند.

هر چه هست، آن‌ها نمی‌خواهند بپذیرند و یا می‌خواهند با جواب‌های سرد از کنار آن بگذرند. هر چه در فضای اینترنت جست‌وجو کنید، کم‌تر گزارش یا جوابی از سوی آن‌ها می‌یابید که قانع‌تان کند، آن‌ها به این مسئله می‌پردازند و از کنارش نگذشته‌اند. آن‌ها قول بررسی می‌دهند و اما در سکوت خبری احتمالاً همه پرونده‌ها مختومه می‌شوند که خانواده‌ها هم تمایلی به رسانه‌ای شدن ندارند و این البته حق آن‌هاست. اما مسئله این است که واقعیت ماجرا تغییری نمی‌کند. هنوز هم در سر بسیاری از دانش‌آموزان می‌چرخد که چگونه از شر زندگی‌ خلاص شوند. زمانه عوض شده‌است. همین که خودکشی دیگر مسئله بزرگسالان نیست، هشداری جدی است از این که جایی از کارمان می‌لنگد و همیشه هم نمی‌توان حاشا کرد و خود را کنار کشید. واقعیت این است که اخلاقیات سنتی در جامعه فرو ریخته‌است و دیگر نمی‌توان صرفاً با مذمت خودکشی و گناه کبیره خواندن آن، دیگران را از آن برحذر داشت.

اکنون اگر بپرسند آیا خودکشی مذموم است؟ آیا گناه کبیره است و آیا کسی که خودش را می‌کشد بی‌مسئولیت است؟ سخت می‌شود جوابی سرراست و دقیق داد. چه آن که بر خلاف آن چه پنداشته می‌شود، خودکشی نه حاصل عللی معلوم است و نه می‌توان آن را با عینک اخلاقیات سنتی و بد و خوب مطلق سنجید. خودکشی چنان که کامو می‌گوید حاصل هم‌آیندی سلسله‌ای از اتفاقات است و حتی در لحظه آخر می‌تواند نظر فرد به تلنگری عوض شود- چیزی از جنس اتفاقی که در طعم گیلاس کیارستمی می‌افتد. اما با این حال، نمی‌توان تنها به این اتفاق‌ها چشم داشت. باید حداقل تا جایی که می‌توان کاری کرد که این احتمال کم شود.

در حالت کلی هم که نگاه کنیم، خودکشی موضوع تازه‌ای نیست و کمتر کسی هست که ولو در حد سوژه به آن فکر نکرده‌باشد و اما کمتر کسی هم هست که بتواند ادعا کند خودکشی برایش مسئله‌ای حل‌شده است. حتی کسانی که برای هر چیزی راه حلی دم دستی دارند و دنیای اخلاقیات‌شان به بدها و خوب‌ها تقسیم می‌شود، به خودکشی که می‌رسند، واکنشی هیستریک نشان می‌دهند و این همه از ماهیت آن است.

 خودکشی دیگر ردکردنی نیست. واقعیت دارد و پررنگ هم هست و هر چه بشر بیشتر خود را در جهت سعادت می‌بیند و فریاد سعادت‌طلبی سر می‌دهد، بیشتر خود را عرضه می‌کند. چه آن که خودکشی فارغ از همه علل ریز و درشتی که از تحقیقات آماری در موردش بیرون می‌کشند، فقط یک حقیقت پررنگ در خود دارد که تا حتی یک مورد آن وجود دارد، می‌تواند هر انسان مثبت‌اندیشی را که دنیا را جایی خوب برای زیستن می‌داند، به اندیشه وادارد. خودکشی رد زندگی است و همین است که آن را بزرگ و چالش‌برانگیز می‌کند. با هر عینکی از اخلاقیات هم بخواهیم به نفع زندگی استدلال کنیم، نمی‌توانیم شخصی را که خودکشی کرده‌است، به چالش بکشیم. چه آن که نهایتاً اوست که انتخاب می‌کند و تنها فعل اوست که واقعیت دارد و پشت این واقعیت رد زندگی است. رد زیستن است و نمی‌توان بر پایه استدلال «زیستن به نفس زیستن» در برابر آن ایستاد. چیزی که هست آن که واقعیت خودکشی عریان است و خود را می‌نماید. چه آن که خودکشی وجود دارد و انکارشدنی نیست و تا زمانی که هست نشان می‌دهد که جایی از کار دنیا می‌لنگد. حداقل تا خودکشی هست، می‌شود گفت که دنیای مطلق‌ها رد می‌شود و نمی‌شود به خوب‌های مطلقی که باید دنیا را بسازند تکیه کرد و این درست بر خلاف آن چیزی است که در نظام آموزشی ما رواج دارد.

اما این همه نه در تأیید خودکشی که صرفاً تلاشی جهت پذیرش آن و پذیرش بار سنگین اخلاقی و اجتماعی آن است. باری که نه بر دوش فردی که خودکشی می‌کند که تماماً، خوب یا بد باید بپذیریم بر دوش استدلال مدافعان زندگی است. بد یا خوب باید بپذیریم که خودکشی مسئله بازماندگان است. و از همه مهم­تر مسئله همه آن‌هایی است که با همه کاستی‌های دنیا خواسته‌اند با لبخند‌های تصنعی آن را بزک کنند و اما تعارض‌ها بالاخره گر چه به صورت تصادفی جایی خود را بروز می‌دهند و این گر چه ناگزیر است، اما به همین اندازه طبیعی هم هست و لابد پذیرفتنی و وقتی آن را پذیرفتیم، تازه اگر صادق باشیم و در ادعای دفاع‌ از زندگی و خوشبختی انسان، اهل ریا و دغل‌کاری نباشیم، مسئولیت‌مان آغاز می‌شود. حال اگر به حسب میل طبیعی‌مان به زندگی، نخواهیم با فردی که خودش را کشته‌است، همراهی کنیم- و البته این اقتضای زیستن است- حداقل باید قبول کنیم که جایی از کارمان می‌لنگد و هنوز راه درازی پیش روی انسان است.

کامو به عنوان بزرگ‌ترین فیلسوف مدافع زندگی که به صورت مستدل به ایضاح و رد خودکشی می‌پردازد، در برابر وضعیت بیهودگی در دنیای سیزیفی به زیبایی‌های طبیعی- ولو جزئی- اشاره می‌دهد و آن را مایه زندگی می‌‌داند. او نه در جایگاهی پیامبرگونه که در موضعی همدلانه با انسان‌ها، آن‌ها را در مقابله با تعارض‌های زندگی، نه به عصیان که به جستجوی زیبایی و معنای زندگی می‌خواند. اما باید در نظر داشت که این زیبایی‌ها نه همیشه در دسترس است و نه همیشه اشارتی به آن‌ها هست؛ خاصه در فضاهای آموزشی و تربیتی امروزه. شاید این وظیفه سنگین هر مدافع زندگی باشد که آن‌ها را باز یابد و چنان که شایسته است، آن را بازنماید، ولی در نهایت چیزی که مسلم است حداقل نباید منکر تعارض‌های پوچ دنیا شد و از این رهگذر واقعیت‌های مسلمی چون خودکشی را انکار کرد، بلکه باید تا جایی که ممکن است با آن کنار آمد و احتمال وقوع آن را نه با استدلال خشک خیر و شر که با فراهم آوردن امکان لذت و بهره‌مندی به حداقل رساند و این همان مسئولیتی است که به عهده همگان است و مسئولان آموزش‌وپرورش هم به اقتضای جایگاه خطیری که دارند باید به آن توجه کنند و در جهتش بکوشند.

* «زنگ‌ها برای که به صدا درمی‌آیند؟» عنوان رمانی است از ارنست همینگوی.

Advertisements

جرأت یا حماقت

«خودکشی»

بامداد

اولین باری که کلمه «خودکشی» را شنیدم شاید ٩-٨ ساله بودم. دختردایی‌ام داشت روسریش را خیلی محکم زیر گلویش می‌بست و مادرش بهش گفت چرا اینقدر محکم می‌بندی؟ مگه می‌خوای خودکشی کنی؟ آن موقع اصلاً نمی‌دانستم این کلمه یعنی چه، فقط به عنوان یک کلمه عجیب و غریب توی ذهنم ماند.

  تصویر بعدی که از خودکشی دارم ماجرای همکلاسی دانشگاهم بود که در یک روز بهاری خودش را کشت. رفتیم جلوی پزشکی قانونی و بعد برای تشییع جنازه. با قرص خودش را کشته بود. بعد که از تشییع جنازه برگشتیم تا چند روز کلاس‌ها تق و لق بود و سکوت وهم‌آلودی تنه سنگینش را روی تمام صحبت‌های من و دوستانم انداخته بود. آن چند روز همه به این فکر می‌کردیم که کار همکلاسیمان بیشتر جرأت لازم داشته یا حماقت. خودمان با همه آن چس‌ناله‌های روشنفکریمان و غرغرهایمان اعتراف می‌کردیم که هنوز به آخر خط نرسیده‌ایم … هنوز جرأتش را نداریم. آن روزها یک درصد هم فکر نمی‌کردم خودم هم قرار است خودکشی را تجربه کنم.

وقتی خواستم خودکشی کنم چند ماهی بود که به این نتیجه رسیده بودم که دنیا دیگر چیزی برای من ندارد. ابر سیاه و غلیظ افسردگی تا افق چشم‌هایم پایین آمده بود و با هر نفسی که می‌کشیدم هزار هزار ذره غبار مسموم وارد ریه‌هایم می‌کرد. افسرده بودم ولی نمی‌دانستم افسرده‌ام. آنقدر افسردگی را عجیب و غریب و دور از ذهن می‌دیدم که فکر می‌کردم مرگ فقط برای همسایه است. در اطرافم کسی نبود که اوضاعم را بفهمد. دوستانم و حتی خودم همیشه ادای آدم‌های افسرده و دچار یأس فلسفی را درآورده بودیم اما هیچ کداممان نمی‌دانستیم آن چیزی که ادایش را در می‌آوریم در شکل و هیبت واقعی‌اش با کسی شوخی ندارد.

روزها می‌گذشتند و هر روز مایع لزج لجنی رنگ داخل سینه‌ام بیشتر و بیشتر همه زندگیم را در خود می‌کشید. یک روز بیدار شدم و در عرض نیم ساعت تصمیم گرفتم تمامش کنم. در حالی که اشک می‌ریختم مشت مشت قرص خوردم و رویش هم چند لیوان آب. خوابیدم که بمیرم ولی همخانه‌ام که سفر بود زودتر از موعدی که قرار بود به خانه برگشت. از اینجا به بعدش چیزها تکه پاره یادم مانده‌اند. تلوتلو خوردن توی راه بیمارستان… لوله‌ای که توی معده‌ام کردند تا قرص‌ها را بیرون بیاورند… قرص‌های تکه تکه شده که در مایعی سیاه رنگ (شربت زغال که برای شستشو استفاده کرده بودند) غوطه می‌خوردند و توی سطل آشغال پای تختم می‌ریختند. دکتر که بالای سرم به دوستم گفت امیدی نیست، خیلی دیر آوردینش… بخش آی سی یو… سایه‌هایی از دوستان و اقوام که به ملاقاتم می‌آمدند…

شبیه معجزه بود که نمردم. بعدش تازه فهمیدم افسردگی داشته‌ام. رفتم پیش روانپزشک. شروع به دارو خوردن کردم و به معنای واقعی نجات پیدا کردم. نفس کشیدم و ابرهای غلیظ و سیاه جایشان را به خورشیدی دادند که تا قبل از آن رنگ زرد و درخشانش فقط برایم سایه‌ای از زرد چرک بود. بعد از آن ماجرا من آدم دیگری شدم، آدم در لحظه زندگی کردن. وقتی می‌بینی زندگیت به مویی بند است و یک بلیت اتوبوس که به جای فردا، برای امروز صادر شده است می‌تواند دوستت را در لحظه‌های جان کندن بالای سرت برساند و دو تا قرص بالا و پایین می‌تواند تعیین کند که صفحه آخر شناسنامه‌ات سفید بماند یا نه، جور دیگری به همه چیز نگاه می‌کنی.

خودکشی برای من پالایش روح بود. همه رنج و سیاهی زندگی قبلی‌ام را از من گرفت و مرا از نو متولد کرد… و چه کسی است که بتواند بگوید واقعاً پا گذاشتن در این مسیر جرأت می‌خواهد یا حماقت!