موهای سوخته‌ی فریده

«خودکشی»

شبانگاه

هیچوقت نفهمیدیم چرا عروس همسایه خواست خودش را تمام کند، آن هم به شیوه‌ی دهشتباری که انتخاب کرد. یک روز بیدار شدیم و دیدیم فریده زن احمد را پیچیده‌اند لای یک پتوی چهارخانه سبز و کرم و آتش‌نشانی هم آمده و دارد روی پشت‌بام نقش زنی را روی دیوار می‌شوید.

فریده و احمد زوج خوشبختی بودند. حداقل ظاهرشان اینطوری نشان می‌داد. وقت ازدواجشان من کودک هفت ساله‌ای بودم که فریده برایش نماد زیبایی بود. زن قد بلند و شوخ‌چشمی که موهای بلند و سیاهش تا کمرش بود و وقتی می‌خندید یک ردیف دندان سفید مثل مرواریدهای غلتان نمودار می‌شدند. او با احمد پسر بزرگ همسایه ما ازدواج کرده بود که چشم خیلی از دخترها دنبالش بود اما او دلش با فریده بود. بعدها می‌گفتند هیچ کس راضی نبوده آنها با هم ازدواج کنند و آنقدر نیشتر به جان زن جوان زده بودند که بریده بود. اما راستش من باور نکردم چون به جایی مردن می‌توانست طلاق بگیرد.

آنها هفت سال با هم زندگی کردند. دختری داشتند به اسم عاطفه. چشم و ابرو و ردیف دندان‌هایش شبیه به فریده بود و رنگ پوست سبزه و موهای مجعدش شبیه به احمد. در تمام آن هفت سال هیچوقت فریده را غمگین یا غضبناک ندیدیم. شب پیش از اتفاق هم تا دیر وقت دور هم بودیم. یلدا بود و همه خانه ما جمع بودند. فریده و احمد هم آمدند. گفتیم و خندیدیم و فریده بیشتر از هر وقت دیگر…

شب از نیمه گذشته بود که رفتند. گویا نزدیک سحر رفته بوده روی پشت بام، سرتا پایش نفت ریخته و در سکوت فندک زده به دامن مغز پسته‌ای لباسش و تکیه داده به دیوار. ما هیچ صدای فریادی نشنیدیم. هیچ کس نشنیده بود. او بی هیچ فریاد و پشیمانی، بی درخواست کمک، همانطور تکیه داده به دیوار اتاقک روی پشت بامشان و سوخته بود، و صبح فردا نقشی از قامت درهم شکسته‌ اش روی دیوار به چشم می‌خورد.

احمد و دختر کوچکش عاطفه چهل روز بعد از محله‌ی ما به خانه‌ی مادر احمد در آن سوی شهر رفتند، اما نقش فریده روی دیوار برای مدت‌ها آنجا بود. یا حداقل من خیال می‌کردم آنجاست. حتی چند بار خودش را هم دیدم روی پشت بام که آنجا کنار کولر ایستاده و لبخند می‌زند.

هیچوقت نتوانستم بفهمم چطور شد که فریده خواست خودش را تمام کند. اما هر دلیلی داشت هیچ چیزی در جهان نبود که او را به ماندن ترغیب کند حتی دخترکش…

من بعد از آن رویداد بارها به مرگ خودخواسته فکر کردم. به شیوه‌های مختلفی که برای رسیدن به نقطه‌ی پایان وجود دارد. به اینکه آدم‌ها چه روش‌هایی را برای اینکار انتخاب می‌کنند. چرا برخی به جای استفاده از روش‌های آرام و بی‌درد تن می‌دهند به شیوه‌های سخت و زجرآور؟ اصلا به بعد از رفتنشان فکر می‌کنند؟ بازمانده‌هایشان را تصور می‌کنند؟ از فکر کردن به رنج آنها چطور پشیمان نمی‌شوند؟ اصلا این شجاعت برای اینکه خودشان را از ارتفاع پرت کنند یا کبریت را بگیرند زیر پیراهن آغشته به نفت یا بروند زیر آب و برنگردند بالا یا لیوان آب را سربکشند روی مشت قرصی که توی دهانشان است از کجا می‌آید؟ پاسخی برای هیچکدام این پرسش‌ها ندارم…

همه می گویند خودکشی کار آدم‌های ترسوست، اما من فکر می‌کنم آنها شجاع‌ترین مردمان هستند…

Advertisements