نمی‌خواهم بمیرم با که باید گفت؟

«خودکشی»

غروب

روزی روزگاری همسرم می‌گفت: تو هیچی، به درد هیچ کاری نمی‌خوری. بچه‌ها از وجود تو خجالت می‌کشند. اگر بمیری چند روزی گریه کرده و سپس آرام می‌شوند. حسن مرگ تو در این است که بچه‌ها پیش دوستان از داشتن مادری دست و پا چلفتی و احمق و ابله و خنگ و بی‌ریختی چون تو شرمنده نمی‌شوند. می‌گفتم: مرگ و زندگی آدمی دست خودش نیست. جانی را که خدا امانت داده است هر وقت خودش بخواهد می‌گیرد. جواب می‌داد: اشتباه می‌کنی. یک بسته قرص خواب‌آور قوی مشکل‌گشای توست. آرام به خواب ابدی می‌روی. باور کن خدا گناهی بر تو نمی‌نویسد. تو مایه بدبختی ما هستی.

با هر اشتباه من فریادزنان به مادرش می‌گفت: می‌بینی مادر چه گرفتاری شدم؟ نمی‌میرد از دستش راحت شویم. مادرش می‌گفت: می‌دانم پسرم ، این هم شانس تو بود. غصه نخور عزیز دل مادر.

هنگامی که می‌خواستیم دسته جمعی برای گردش یا خرید بیرون برویم، او آهسته به من می‌گفت: بهتر است تو همراه ما نیایی. دخترمان دوست ندارد همکلاسی‌هایش بفهمند که تو مادرش هستی. دلم می‌شکست. بعد از رفتن آنها آهسته می‌گریستم.

سرانجام تلقین‌ها و شستشوی مغزی او کار خودش را کرد و تعادل روحی‌ام را از دست دادم. به چندین داروخانه سر زدم و از هر کدام تعدادی قرص خریده و به خانه برگشتم. منتظر فرصتی بودم تا خود را راحت کنم. مدارس تعطیل و بچه‌ها خانه بودند. همگی نشسته و فیلم تماشا می‌کردند. به آشپزخانه رفتم. کیفم را باز کرده و قرص‌ها را روی میز ریختم تا بشمارم و نقشه بکشم. همه را نمی‌توانستم همزمان قورت بدهم، باید داخل لیوان با آب حل می‌کردم. در این عالم بودم که گرمی دست‌های ظریف دخترم را بر پیشانی‌ام حس کردم. با چشمان اشک‌آلود گفت: مامان کجا می‌روی؟ می‌خواهی ما را رها کنی؟  گفتم: تو از کجا می‌دانی؟ جواب داد: این همه قرص قوی یک‌ جا؟ معلوم است که می‌دانم. فکر می‌کنی ما هنوز بچه‌ایم و نمی‌دانیم در این خانه چه می‌گذرد؟

بغض گلویم را گرفت و به زحمت گفتم: آخر شما هم مرا نمی‌خواهید. به پدرتان می‌گویید که دلتان میخواهد من نباشم. گفت: او نمی‌خواهد تو همراه ما باشی چون کاسه‌ای زیر نیم کاسه‌اش است. تو چرا از خودمان نمی‌پرسی؟ تو مادر مایی، عشق مایی، مگر می‌شود بچه‌ای از مادرش خجالت بکشد؟ فکر می‌کنی نمی‌دانیم چقدر رنج می‌کشی؟ می‌دانیم که هیچ کسی انسان کامل نیست. همه اشتباه دارند. اگر نمی‌تواند تو را تحمل کند راهش آسان است. از او خواستیم که طلاقت دهد و زجرکشت نکند. اما او فکر می‌کند برده‌ای بی‌دردسرتر و کم‌خرج‌تر و سودآورتر از تو گیرش نمی‌آید. خودش هم همیشه می‌گوید که مادرتان صاف و ساده است و از من می‌ترسد. راستی از چه می‌ترسی؟ گفتم: از زندگی بدون شما فرزندانم. ترجیح می‌دهم خودکشی کنم و بدون شما نباشم. در آن دنیا می‌توانم شعله‌های سوزان جهنم را  تحمل کنم، در این دنیا بی‌شما بودن را نه. گفت: مادر صاف و ترسوی من، دیگر زمان زندگی بدون ما گذشته است. ما بزرگ شدیم و کسی نمی‌تواند به جای ما تصمیم بگیرد. ترسو بودن هزار بار بهتر از ستمگر بودن است.

دخترکم مرا به دستشویی برد تا دست و صورتم را بشویم. قرص‌ها را داخل دستشویی انداخت و سیفون را کشید. نگران بودم اگر قرص‌ها راه توالت را بگیرد و این که چه باید بکنم که دخترکم رژ لب صورتی رنگش را بر لبم مالید و با خنده گفت: حالا دیگر شبیه دخترخانم‌ها شده‌ای.

دخترکم به من  روحیه‌ای تازه داد. فکر خودکشی از سرم بیرون رفت و عقلم را به کار گرفتم.. زیبایی‌های زندگی را دیدم.

2 نظر برای “نمی‌خواهم بمیرم با که باید گفت؟

  1. زندگي كن و پوزه دشمن را به خاك بمال. مگه مجبوري با كسي كه اينقدر غير انساني باهات رفتار مي كنه، زندگي كني؟

    لایک

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.