دعوت خود به تعطیلات ابدی

«خودکشی»

شامگاه

بین خواب و بیداری تصویر را می‌بیند. پل بلندی بود در مه، مهِ طولانی و غلیظ زمستانی و بالای پل به نظرش می‌آید دختری نشسته که چکمه‌های قرمز دارد و سر و بالاتنه‌اش توی مه گم است. فکر می‌کند دختر پاها را تکان تکان می‌دهد و در یک موقعیت خوب بلند می‌شود و از توی مه شیرجه می‌زند به پایین پل و خونی که از زیر موهایش راه می‌گیرد در آن زمینه طوسیِ سیر، با چکمه‌هایش هماهنگ می‌شود.

هر روز صبح، خیالش از این تصویر- از این تصور – راحت می‌شود و دوباره می‌خوابد.

قبل‌ترها تا همین دو سه سال پیش خودکشی برایش یک فانتزی دردناک بود. یک مفرّ برای کسانی که یا بی‌اراده و لوس‌اند یا  پوچ‌گرا و فیلسوف. گمان نمی‌کرد آدم‌های معمولی هم خودکشی کنند. برای خودکشی یک مشکل ناگهانی و سنگین یا یک ضربه هولناک را لازم می‌دانست.

یک روز رفته بود مترو سوار شود و برود سر کار. آن وقت‌ها روزگار مزخرفی داشت. سر کاری بود که از آن متنفر بود. تازه یک رابطه‌ی طولانی را ترک کرده بود. پیشنهادهای متفاوتی داشت که نه تنها دلش را نبرده بودند که اعصاب و روانش را متلاشی کرده بودند. قبل از پله‌های مترو چشمش افتاد به گودالی که آن پایین برای آسانسور – شاید – کنده بودند. یک لحظه نفهمید چرا «پرت کردن خودش به آنجا» آنقدر برایش سهل و حتی شیرین آمد، آنقدر که  فکر کرد: «فقط حیف که نمی‌توانم رقص شال بلند آبی را از بالا به پایین تماشا کنم.» این بار اول بود.

چهار سال بعد سر کار دیگری رفته بود که پولش از آن کار قبلی بهتر بود و شرایطش بدتر، ازدواج کرده بود با کسی که عاشقش بود، زندگی‌اش به دو قسمت «عشق» و «باقی چیزها» تقسیم می‌شد. قسمت اول به طرز غیرقابل باوری خوب بود ولی بیرون از دنیای عاشقانه همه چیز طاعون‌زده بود .

کارش را دوست نداشت، از سطحش بسیار بسیار پایین‌تر بود. حجم کار زیاد و سنگین و سخت بود. حقوقش کاهش پیدا کرده بود و با این همه هر روز نگران از دست دادن آن کار بود. اطرافیانش به صورت ناگهانی همه با هم دچار مشکل شده بودند. یکی سرطان گرفته بود و در خانه آن ها که نزدیک به بیمارستان بود درمان می‌شد، یکی بدهی بالا آورده بود و بدهی به صورت خرد خرد از طرف آن ها باید پرداخت می‎شد، یکی برای پیدا کردن کار آمده بود و پیش آن‌ها مقیم شده بود، یکی نزدیک به طلاق بود و افسرده و برای ویزیت شدن پیش دکتر روانپزشک ماهی یک بار به خانه‌شان می‌آمد، یکی بیماری پوستی شدیدی گرفته بود و یک روز در میان، بعد از کار باید برای سرزدن به او به بیمارستان می‌رفت…

هیچ نقطه‌ای برای تنها ماندن نداشت. خانه را دوست نداشت و از محل کار بیزار بود. اوضاع مالی‌شان نابه‌سامان شده بود و روز و شب را به سختی از هم تمیز می‌داد. گاهی سر فرو می‌کرد در کمد لباس‌ها، آنجا پنهان می‌شد و فریادهای بی‌صدا می‌کشید.

یکروز در راه برگشت از کار، بالای پل عابر پیاده دلش خواست بپرد پایین. مشکل‌ها را بگذارد پشت سرش و بدود در متن پر سر و صدای ماشین‌ها و آدم‌ها. این بار حتی دلش نمی‌خواست از بالا خودش را نگاه کند. از مقتعه سیاه و مانتوی بلند اداری‌اش متنفر بود .

«این بار آخر بود» و بار آخر، هر روز، هر روز و هر روز تکرار می‌شود…