کابوس

«خودکشی»

عصر

یک – برادر دوست مامانم خودش رو توی حموم دار زده بود. بیچاره بیماری روانی داشت و تو ایران هم که اصلا بیماری روانی رو بیمار حساب نمی‌کنن. وقتی می‌رفتیم خونه‌شون همیشه روی مبل نشسته بود و ساکت بود. با من که بچه بودم مهربون بود ولی من با اینکه سن و سالی نداشتم می‌فهمیدم که غمگینه. انگار وجودش سنگین بود مثل یک تکه بزرگ سنگ سیاه. نمی‌تونست این سنگ سیاه رو با خوش حمل کنه. سنگ سیاه می‌کشیدش پایین و نمی‌گذاشت جلو بره. یکی از خواهراش تو حموم پیداش کرده بود. یادمه ضجه می‌زد تو ختمش. بعضی تصویرها تو ذهن آدم حک می‌شه و این صحنه یکی از اونهاست.

دو- چندین سال بعد خودم هم افسردگی گرفتم و چند بار فکر خودکشی به سرم افتاد. افسردگی مثل سیاه‌چال بود. درد داشت. انگار دونه دونه موهای تنم هم درد میکرد. فکر می‌کردم اگر بمیرم درد تموم می‌شه. ایران دیگه نبودم. رفتم پیش مشاور و بعد از چند جلسه بهتر شدم و یاد گرفتم که چه جوری با افسردگی بجنگم و اگر فکر خودکشی سرم افتاد، فوری کمک بگیرم. اینجا مریضی روانی رو جدی می‌گیرن و حتی فکر خودکشی رو هم نشانه خیلی بدی می‌دونن. بر عکس ایران که می‌گفتن یارو الکی میگه. پاش که بیافته جرات نمی‌کنه خودش رو بکشه. انگار رو کم‌کنی بود. کسی نمی‌گفت بابا اون آدم بیچاره اینقدر درد داره که دنبال رها شدنه. شاید بهتره کمکش کنیم.

سه – چند ماه پیش اینجا خودکشی اختیاری رو تصویب کردن. کسانی که بیماری‌های لاعلاج دارن و درد فراوان، می‌تونن تقاضا بدن به دکتر و به کمک دکتر به زندگیشون خاتمه بدن. قانون خوبی به نظر میاد ولی وقتی یکی از نزدیکانت، مادر یا پدرت، یکی از اون بیماری‌ها رو داره، هیچ قانون خوبی به نظر نمیاد. کابوس من اینه که یک روز زنگ بزنه مثل همیشه که می‌گه می‌خوام باهات حرف بزنم. و بهم بگه که آخر عمرشه. که می‌خواد درد نکشه. می‌خواد رها بشه. نمی‌دونم چی بهش بگم. براش خوشحال بشم که راحت می‌شه؟ یا التماس کنم که این کار رو نکنه. از کجا بدونم که عکس العمل درست چیه.