اجبار یا شورش

«خودکشی»

بعد از ظهر

انگار مردن هیچ وقت عادی نمی‌شه، همه‌مون می‌دونیم که بلاخره می‌میریم، بلاخره عزیزترین عزیزانمون می‌میرن، اما مغزمون گولمون می‌زنه . درست شبیه همون موقع که بچه‌ها برای اولین بار با مرگ روبرو می‌شن و یکهو نگران می‌شن برای از دست دادن والدینشون یا مرگ خودشون و با بغض به مادرشون می‌گن :»من نمی‌خوام تو بمیری!» و مادرشون با یک لبخند مطمئن، بغلشون می‌کنه و می‌گه: «عزیزم من حالا حالاها قرار نیست بمیرم، نه تا زمانی که تو بری دانشگاه، نه تا زمانی که تو ازدواج کنی، نه تا زمانی که نوه‌های خوشگلم رو ببرم پارک و واسشون بستنی بخرم. راستی می‌خوای بریم بستنی بخوریم؟»

انگار حالا که بزرگ شدیم هم وقتی با خبر مرگ یک دوست و یا حتی یک غریبه که شرایطش شبیه ما بوده روبه رو می‌شیم، دوباره تو دلمون خالی می شه، اون وقت انگار اون بخشی از مادرمون که درونی کردیم مطمئن بهمون می‌گه: «حالا حالاها قرار نیست بمیری، نه تا بچه‌ها بزرگ نشدن، نه تا مدیر نشدی، نه تا قسط‌های خونه تموم نشده، نه تا…» اون وقته که می‌تونیم بریم بستنیمون رو بخوریم و بگیم: «طفلک فلانی، چه حیف شد که آنقدر زود فوت کرد، بیچاره خونواده‌ش.» و ته ته ذهنمونم این باشه که چه خوبه که من و عزیزام در امانیم، خدایا شکرت!

اما ماجرای خودکشی یکم فرق داره. درسته که بعضی وقتا خودکشی نتیجه یک ناامیدی غیر قابل تحمل و یا یک عصبانیت شدید آنیه، اما در اکثر موارد فرد روزها و ماه‌ها و سال‌ها راجع بهش فکر کرده. حتی در خیلی از مواقع چند دفعه قبلا تلاش کرده و به دلایلی موفق نشده و دوباره و دوباره سعی کرده کاری کنه که دیگه نباشه. در چنین مواردی معلومه که به عواقب خودکشیش فکر کرده. معلومه که فکر کرده به این که دیگه لحظه‌های خوب زندگیش رو تجربه نخواهد کرد، اون لحظه‌های درخشان شاد زندگی که هر چه قدرم که یک زندگی سخت وسرد و خالی باشه بلاخره این لحظه‌ها رو داره. معلومه که به این که اگر یه دنیای دیگه و حساب و کتابی در کار باشه چه بلایی سرش میارن فکر کرده. معلومه که به لحظه‌ای که خبر مرگش رو به عزیزاش می‌دن و این که اونا چه حالی می‌شن و چه زجری خواهند کشید فکر کرده. اما در آخر تصمیمش رو گرفته و پاش وایستاده!

صادق هدایت می‌گه خودکشی یک انتخاب نیست. من برعکس فکر می‌کنم که خودکشی قطعا یک انتخابه، یا شاید حتی بشه گفت یک جور قیامه. قیامی در برابر اصلی‌ترین اصل هستی، اصل ساده‌ی زنده بمون تا ژنتیکتو منتقل کنی به نسل‌های بعد، اصلی که با تقریب خوبی نیروی محرک اصلی همه رفتارهای به ظاهر پیچیده همه ماست. همین شورش، خودکشی رو از بقیه رفتارهای آدم و حیوون متفاوت می‌کنه. انگار فرد به جایی می‌رسه که آنقدر دردش اومده، آنقدر خسته شده، آنقدر زجر کشیده که دیگه حتی نمی‌خواد از اصلی‌ترین اصل حیات تبعیت کنه.

شاید به همین دلیل هم هست که میزان همدلی خیلی از ما با کسی که خودکشی می‌کنه خیلی پایینه. ما اون فرد رو آدم  ضعیفی می‌دونیم که توان جنگیدن نداشته، آدم احمقی که معجزه زندگی رو ندیده و چسبیده به نیمه خالی لیوان، آدم خود خواهی که رنج بی حد و حصری رو به خونوادش تحمیل کرده. فقط به این دلیل که خودکشی، زیر سوال بردن اصولی نیست که از خانواده و جامعه و فرهنگ و دینمون به ارث بردیم، بلکه زیر سوال بردن اصلیه که در ژنتیک ما کدگذاری شده، اصلی که حتی حشرات هم ازش تبعیت می کنن، اصل تلاش برای بقا.