دست و پا زدن در تار عنکبوت

«خودکشی»

سپبده‌دم

از خودکشی نوشتن یعنی از مرگ نوشتن. پنجه در اون دستای مرطوب و لاغر لزج اما قدرتمندش انداختن و از عمیق‌ترین ترس‌های درون حرف زدن. برای من عشق‌ و مرگ یک شکلند. هر‌ دو بلعنده، هر دو‌ ترسناک و هر دو کشنده.

عشق برای من خیلی مهمه. شاید مهم‌ترین بخش باشه و اون چیزی که به همه‌ی کارهای روز و سال‌ام معنی می‌ده یا پوچشون می‌کنه. منظورم اصلا چیزی به نام عشق الهی با احساس یکی شدن با طبیعت و همسو بودن با کارها نیست. دقیقا در مورد عشق تنانه صحبت می‌کنم. عشق خاکی. عشق جنسی.

من نوزده سالگی سختی داشتم: سقط جنین، به هم خوردن رابطه‌ای که الگوی همه شده بود، نامه‌ی اخراج از دانشگاه، از دست دادن رابطه‌ی صمیمی با خانواده و از دست دادن مرزهای امنیت جغرافیایی خونه همه پشت سر هم آوار شدن سرم. من بلد نبودم چه کنم. بلد نبودم چطور زندگی کنم. بلد نبودم دوام بیاورم. حالت تهوع شدید هر روزه و بی‌خوابی‌های مکرر شبانه و حالی که هر روز بدتر میشد. من بدون عاشق شدن به ندرت زندگی می‌کنم و اون سال تمام مهری که از زندگی دریافت می‌کردم قطع شد. اینها همه پیش‌زمینه‌هایی بودن که به خودکشی فکر کردم. به نقطه‌ی پایان.

خب، من جرئتش رو نداشتم شاید. شاید توانش رو نداشتم یا هر چیز دیگه‌ای. اون سال جای کشتن خودم، خودم رو دفن کردم اما. توان زندگی کردنم تموم شد. من «زنده» بودم اما نبودم. سال‌ها یک کالبد بی‌رمق زندگی کرد. یک بی‌حسی دندانه‌دار که جان رو نابود می‌کرد. سرد و دور. حتی موهام سفید نشدن. انگار چرخ زمان ایستاد. من مردم. آدم‌ها با حسرت و حیرت نگاهم کردند و من فرصت‌هام رو از دست دادم. به زندگی بی‌توجه بودم و برخلاف پیش‌بینی بقیه، هیچ وقت دریغی نداشتم.

خودکشی فقط از دست دادن جسم و حیات نیست. وقتی از روح فرصت زندگی رو دریغ میکنی خودت رو کشتی. زمانت رو کشتی. جهانت رو کشتی. حالا بیست سالگی شبیه یک اتفاق دوره. یک خاطره‌ی تلخ. سال‌های زیستنم تقریبا دو برابر شدن و همین، از قدرت خاطرات کم می‌کنه. بعد از اون من بارها عاشق شدم. عشق کمکم کرد. بهبودم داد. آرومم کرد. جنینم کرد و بارها به دنیا اومدم و اینبار خودم بودم که بارها سقط شدم تا یک آدم جدید زاده شد. آدمی که هنوز یه وقت‌هایی ناتوانه از زندگی.

اما هنوز گاهی فکر می‌کنم کاش تمومش می‌کردم. کاش ادامه نمی‌دادم. زندگی می‌ارزید؟ نه. هیچ وقت نیارزیده هم.

2 نظر برای “دست و پا زدن در تار عنکبوت

  1. چقدر این نوشته رو دوست داشتم .چقدر به حس و روح من نزدیک بود .منم عشق تنها دلیل زندگیمه و ….
    عالی بود .ممنون .

    لایک

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.