دخترعمو و همسرانش

«خودارضایی»

نیمه‌شب

دخترعمو سه بار ازدواج کرده بود. روزی از روزها دور هم نشسته بودیم و او که خیلی بزرگ‌سال‌تر از ما جوانان بود، سر درددلش باز شد و از خودش و شوهرهایش صحبت کرد: «تا کلاس سوم ابتدایی درس خواندم. درس و مدرسه را دوست نداشتم. اما والدینم مجبورم کردند که سه سال در مدرسه بمانم تا به قول خودشان حداقل بتوانم آدرس دکتر و چه و چه را بخوانم. بعد از کلاس سوم خانه ماندم. به کلاس قرآن و خیاطی فرستادندم. آن را هم  کم و بیش یاد گرفته و توانستم گلیم خود را از آب بیرون بکشم. بعد از آن تا به خودم بیایم نامزدم کردند. او هر وقت که پدر و پدربزرگم خانه نبودند می‌آمد. مادربزرگم سفارش کرده بود که حتما شلوار و دامن بپوشم و چادرم را از سرم باز نکنم و به پسر زیاد رو ندهم تا یک دفعه خدای نکرده اتفاقی نیفتد و شب زفاف روسیاه نشویم. منظورش را هیچ نمی‌فهمیدم. چون هر وقت به اتاق نامزدبازی می‌رفتم‌، نامزدم مثل یک دختر کنارم می‌نشست و از این در و آن در صحبت می‌کردیم. گاهی هم می‌گفت حوصله‌ام سر رفت بیا برویم پیش مادرت اینا بنشینیم.

شب زفاف رسید و ساق‌دوش برایم حرف‌هایی گفت و ما را به اتاق حجله بردند. شوهر جوانم لباس‌هایش را درآورد و به من نیز کمک کرد تا لباس عروسی‌ام را درآوردم و تاج و گل‌سر و … را از سرم باز کرد و سپس پیشانی‌ام را بوسید و دوتایی گرفتیم و خوابیدیم. نگو که منتظران روسفیدی‌ام از شب تا صبح پشت در منتظر مانده‌اند که دستمال سفید را تحویل بدهیم. گویا در را هم کوبیده بودند و ما خواب بودیم و نشنیده بودیم. کله‌سحر به صدای کوبیده شدن پی در پی در اتاق بیدار شدم. تازه سپیده زده بود و ساق‌دوش با اعصابی داغون از من دستمال را خواست. من هم دستمال سفیدی را که به من داده بودند همانگونه تمیز و سفید تحویل دادم. همه بجز من و داماد فهمیده بودند ماجرا از چه قرار است.

او را به پزشک بردند و سرانجام پدرم از پدرشوهرم خواست که مرا طلاق داده و به خانه پدر برگردانند. آن موقع فهمیدم که ماجرا از چه قرار است. خواهر شوهرم یواشکی پیشنهاد کرد از آنجا که داماد پسر بسیار خوب و مهربان و از جان گذشته و فداکاری است، اقدام به خودارضایی کنم و به خانه پدر برنگردم. می‌گفت ازدواج زن بیوه هزاران مشقت و دردسر دارد.

موضوع را به مادربزرگم گفتم. او به شدت مخالفت کرد و گفت خودارضایی گناهی نابخشودنی است. تو جوانی و امکان ازدواج دوباره داری. با این کار نمی‌توانی بچه‌دار شوی . آخر و عاقبتی هم نداری. هم در این دنیا و هم در آن دنیا گرفتار آتش خشم الهی می‌شوی.

طلاقم را گرفتند و پس از گذشت یک سالی دوباره شوهرم دادند. او مردی بود زن‌مرده و سه بچه قد و نیم‌قد داشت. علاوه بر کار در خانه، نگهداری از سه فرزند و مادر و پدر و خواهران و برادرانش هم به گردنم افتاد. بعضی شب‌ها به اندازه‌ای خسته می‌شدم که دلم نمی‌خواست شوهرم به من نزدیک شود. از بخت بد من، مدتی نگذشته بود که شوهرم مرد. دوباره به خانه پدر برگشتم. بعد از گذشت مدت زمانی باز برایم خواستگار پیدا شد. شوهر کردم. مردی بدخلق، عصبی، خشمگین، با دستی بزن. تازه شب‌ها آنگونه که دلش می‌خواست از من استفاده می‌کرد و آنگونه که خودش می‌خواست لذت می‌برد. طاقت نیاورده و باز به خانه پدر پناه بردم. طلاق گرفته و خانه پدر نشستم. دیگر کسی خواهان ازدواج با من نبود. وقتی سخن از من به میان می‌آمد مردم می‌گفتند که گویا شوم هستم که یا طلاق می‌گیرم و یا سر مرد را خاک می‌کنم.

اکنون که سال‌هاست در خانه پدر زندگی می‌کنم. یاد حرفهای مادربزرگ و خواهرشوهر اولم می‌افتم، نمی‌دانم بلاخره در دنیای آخرت آتش جهنم در انتظارم است یا خدا می‌بخشد.

Advertisements

1 نظر برای “دخترعمو و همسرانش

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.