ماه: اوت 2016

جوجه‌های من

«بزرگترین چالش در بزرگ کردن بچه»

بعد از ظهر

تا هنگامی که زن و شوهر با هم توافق دارند و هیچکدام خودشان را یک سر و گردن بالاتر از دیگری نمی‌بینند ، تا زمانی که هر دو با عشق و علاقه به فرزندشان می‌رسند و سعی در موفقیت آنها دارند، کودکان نیز با آرامش در کنار خانواده بزرگ شده و به سر و سامان می‌رسند. خوب یا بد درس می‌خوانند و برای رسیدن به جایگاهی مطلوب تلاش می‌کنند. اما امان از آن دمی که یکی کج‌خلقی کرده و بخواهد زندگی را بر سر و همسر جهنم کند. آن هنگام است که بزرگ کردن بچه باریست سنگین بر دوش طرف مقابل.

بگذارید از خودم بنویسم، از دردم. شش ماه از ازدواجمان نگذشته بود که صدای مادر همسر بلند شد. زن نازا همچون درخت بی‌باری است که باید تکه تکه کرده و برای بخاری زمستانی هیزمش کرد. زن نازا را نگه نمی‌دارند. مرد هم اگر دوستش داشته باشد، بالاخره حرف مادر را گوش کرده و او را رها می‌کند و دنبال زنی پربار می‌رود…
و چه می‌دانید که چه دردی است با اضطراب زندگی کردن، چه رنجی است ترس از رانده شدن…

بالاخره یک سال از ازدواجمان نگذشته حامله شده و دو دستی بر سرم کوفتم. من چه اشتباهی کردم. چرا باید طفل معصومم را در این جهنمی که گویا خانه من است به دنیا بیاورم. خواستم سقطش کنم اما نتوانستم. چگونه می‌توانم قاتل جگر گوشه‌ام باشم. لحظه‌ای که به دنیایش آوردم، اشک از چشمانم سرازیر شد. نمی‌دانم اشک غم بود یا شوق.

از آن روز من بودم و بچه و فریاد پدرش: «بچه را ساکتش کن وگرنه یکهو دیدی زدم شکمش ترکید، بچه را بخوابان نفس راحت بکشم، عروسی می روی؟ لازم نکرده بنشین و مواظبش باش، چرا بچه نمره مطلوب نیاورده؟ مگر تو چه غلطی می کردی؟» و الی آخر. محبت من نسبت به بچه‌ها موجب حسادتش می‌شد. دور از چشم او به بچه‌هایم می‌رسیدم. او که از خانه بیرون می‌رفت آنها نیز فرصت بازی و سر و صدا و شلوغی پیدا می‌کردند. دلم نمی‌خواست ساکتشان کنم که خوی کودک بازی و جنب و جوش است. هنگامی که صدای کلید در شنیده می‌شد، همگی گوشه‌ای ساکت می‌نشستیم آنگونه که مگس نیز جرائت پرواز نداشت. مادرش هفته‌ای یکی دو بار می‌آمد. نق‌هایش تمام‌شدنی نبود: «گویا بچه‌ها را ادب نکرده ای! بچه را چه به میوه خواستن و به گرسنه‌ام گفتن و پیش مهمان میوه خوردن. چرا برایشان زیاد غذا دادی؟»

جوجه‌هایم را بدون پشتیبانی از سوی پدرشان بزرگ کردم. او دوست داشت همه بدانیم که خانه متعلق به شخص اوست و می‌تواند هر کدام از ما را که مقصر باشیم و حرفش را گوش نکنیم از خانه بیرون کند. همین کار را هم می‌کرد. چه شبها که پسرکم مجازات می‌شد و از شب تا دم صبح، در گرمای تابستان و سرمای زمستان پشت در می‌ماند و بی‌خوابی و ترس از تاریکی را تحمل می‌کرد. شب را با مصیبت صبح می‌کردم. هر از گاهی پشت در می‌رفتم و نگاهش می‌کردم. ای خدا کودکم در چه حالی‌ست. به دانه‌های ریز و درشت التماس کرده، زیر لب زمزمه می‌کردم:
قوربان اولوم قار بیر دایان / الهی که فدایت شونم برف
سویوخداکی بالاما یان / به فرزند مانده در سرمایم رحم کن
گلمه یئره بیر آز اوتان / خجالت بکش نبار
بالام سویوخدا دوندو وای / ای وای که فرزندم در سرما یخ زد

لطفا نگوئید که می توانستی جدا شوی. طلاق بگیری. طلاق دوای درد ما نبود. او بچه‌ها را می‌گرفت و دلم را می‌سوزاند. من نمی‌توانستم آنها را دست پدر سخت‌دلش بسپارم.

بالاخره بچه‌هایم را بزرگ کردم. تحصیل را تمام کرده و شاغل شدند. زندگی آرامی دارند اما اعصابشان از رفتار پدر داغون است. هیچ گونه ارتباطی با او ندارند. این نیز دردناک است… باور کنید خیلی دردناک. مهمترین چالش در بزرگ کردن بچه، بودن کنار پدری است که در تعلیم و تربیت کودک همکاری نمی‌کند.

Advertisements

معجزه‌ای باید؟

«بزرگترین چالش در بزرگ کردن بچه»

نیمروز

هر بار قرار می‌شود درباره‌ی موضوعی بنویسم، دور و برم پر می‌شود از بحث در همان باره. یا اینکه من مدام گوشم پی صحبت‌هایی‌ست مرتبط با موضوع، که اینطور فکر می‌کنم. همین دیگر، این سری هم هر کجا سر گرداندم یا کسی بچه داشت و از چالش‌های بزرگ کردنش می‌گفت، یا کسی می‌خواست بچه‌دار شود پرسشش این بود که چطور است بچه داشتن، یا هم که به نظرش نباید بچه می‌داشت‌: «بچه داشتن خودخواهی ست»، «زیاد شدن نسل آدمی به زمین آسیب می‌زند». و چند باری هم این سوال را جواب دادم که اگر امروز بچه نداشتم آیا باز هم تصمیم بچه‌دار شدن بود؟ بله. و مهم‌ترین چالش پیش رو؟ جوابش سخت است.

یکی دو سال پیش با دوستی گپ می‌زدیم، گفتم حواست باشد که فردای زایمان چیزی یکباره در تو تغییر نمی‌کند که تحمل گریه‌ی بچه را داشته باشی، لذت ببری از پوشک عوض کردن، باکی‌ت نباشد که همه‌ی وقتت صرف او می‌شود. گفتم همین من که به نظرت خیلی خوش اخلاق‌ام آی سر بچه‌ی چند ماهه داد زده‌ام از ناتوانی، اما باید یاد بگیری در عین حال که می‌دانی کارت اشتباه است به خودت فرصت بدهی تا بهتر شوی. گفت تو اولین کسی هستی که شنیده‌ام این را بگوید. گفتم همین دیگر، به من هم کسی نگفته بود، برای همین ماه‌های اول هر بار بی‌حوصله بودم یا کلافه هی به خودم تشر می‌زدم که طبیعی نیستی و همین بیشتر عصبی‌م می‌کرد، یکی باید بگوید که مادر به معنای آن که غافل از خودِ خودش مدام درگیر کودکی‌ست و خم هم به ابرو نمی‌آورد مال افسانه‌هاست. شاید مهم‌ترین چالش بچه بزرگ کردن، برقراری اعتدال بین خودخواهی و فداکاری مادرانه باشد.

برای منی که با پدر و مادری کاملا اقتدارگرا بزرگ شده بودم، اولین اولویت بچه بزرگ کردن این بود که بچه جرات کند و یاد بگیرد چطور به اشتباهات پدر و مادرش اعتراض کند. از نظر من کودکان از شکننده‌ترین موجودات‌اند و باید آموخته باشند که چطور در برابر بزرگسالانی که به آنها به چشم موجوداتی کوچک نگاه می‌کنند مراقب خودشان باشند. کودک ما چهار ساله بود گمانم، یک بار وقتی رفته بود توالت و بعد از کلی وقت تازه داشت دستهاش را می‌شست، من در را باز کردم و چراغ را هم خاموش که مثلا یعنی دیرمان شده بدو. قرار بود جایی برویم. بیرون که آمد گفت دوست داشتی وقتی دستشویی بودی من همین کار را با تو می‌کردم؟ گفتم نه. گفت من هم دوست نداشتم، لطفا دیگر این کار را نکن. و من دیگر نکردم. حالا که فکر می‌کنم این مرحله را چنان خوب پشت سر گذاشت و الان که بزرگتر است همچنان خیالم راحت است از این بابت که شاید نشود این را مهمترین چالش بچه بزرگ کردن نام داد.

بچه‌ها به یک سنی که می‌رسند -هر بچه‌ای با دیگری متفاوت است- هیچ حوصله‌ی توصیه شنیدن ندارند. بکن نکن عاصی‌شان می‌کند. استقلال می‌خواهند و شاید تنها راه ماندن کنارشان دوستی با آنهاست. وقتی فرزند نوجوانت درباره‌ی رابطه‌ی جنسی ازت سوال کند، جزییات بخواهد، چطور جوابش را می‌دهی؟ عین یک دوست که با هم شیطنت می‌کنند وقت صحبت در این باره یا پدر و مادری جدی که می‌خواهند زودتر این بحث تمام شود؟ درباره‌ی آن استقلال، اصلا چه قدر باید آزاد گذاشت بچه خودش انتخاب کند؟ اینها و سوال‌هایی از این دست را حتی وقتی باردار بودم زیاد از خودم می‌پرسیدم. هنوز هم جوابی ندارم. آزمون و خطایی پیش می‌رویم. تنها چیزی که مطمئن‌ام این است که رابطه‌ی مادر-پدر و فرزند آنقدر مهم است که چگونگی برقراری آن می‌تواند مهم‌ترین چالش بچه بزرگ کردن باشد. یک روزه که شکل نمی‌گیرد، در طی سالیان محکم یا سست می‌شود. و اگر درست شکل گرفته باشد، خوشی پدر و مادر بودن فقط به لبخندهای نوزادی کودکشان محدود نمی‌شود، پدر و مادر هم با فرزند بزرگ می‌شوند.

مرا ببخش دخترم

«بزرگترین چالش در بزرگ کردن بچه»

صبح

می‌دانید جهنم کجاست؟ جهنم زندگی بچه‌های آن دو نفری‌ست که هیچ ربطی به هم ندارند، اما با هم روزگار می‌گذرانند.

خودم هم نمیدانم چرا مثل آدم‌های عهد دقیانوس فکر کردم که اگر بچه‌دار شویم همه چیز خود به خود درست می‌شود و او وقتی مسئولیتی مثل پدر شدن را  بر دوش خود احساس کند، طرز فکر و مدل زندگی کردنش را تغییر خواهد داد. باید اعتراف کنم که نه تنها مشکلاتم کمتر نشد، بلکه پس از تولد کودکم، هر روز به دغدغه‌ها و رنج‌هایم اضافه شد. حالا به غیر از مسائل بین خودمان که به اشتراک نمی‌رسید، موضوع نگهداری و تربیت بچه هم اضافه شده که در برابرش هیچ کاری نمی‌توانم بکنم. کودکی که آینه ما دو نفر شده و هر کاری انجام می‌دهیم همان را تکرار می‌کند.

ترسم روز به روز بیشتر و بیشتر می‌شود. ترسی که از وقتی بیبی‌ چک را دیدم و فهمیدم حامله شدم در من شروع شد و هنوز همراه من است. به جایی رسیدم که گاهی سکوت می‌کنم. گاهی فریاد می‌زنم و بعضی اوقات در تنهایی خودم گریه می‌کنم.

الان دخترم دو ساله شده و حرف می‌زند و کارهای ما را تقلید می‌کند، مثلا می خواهم با شیوه‌های جدید بگذارم همه چیز را تجربه، لمس کند، بازی کند. اما پدرش کاملا به شیوه سنتی که ناخودآگاه در نتیجه تربیت دوران کودکی خودش است، راهش را پیش گرفته و به هیچ زبانی هم متوجه رفتارش نمی‌شود.

گاهی فکر میکنم دستهای دخترم دارد بین ما کش می‌آید. من از این طرف می‌کشم و پدرش هم از آن طرف. گاهی هم پیش می‌آید که من کوتاه می‌آیم، هر چند موقتی. اما امید دارم که شاید پدرش هم کمی فکر کند و متوجه شود که رفتارهایش تغییر لازم دارد. اما تا کی میتوانم تحمل کنم؟ … نمیدانم.