دخترکم

«حدود آزادی کودکان»

عصر

دخترکم که بچه بود هر چه می‌خواست برایش تهیه می‌کردم. دلم می‌خواست به او آزادی مطلق بدهم تا آنچه را که دلش می‌خواهد انجام دهد. در خانه به برادرهایش زور بگوید تا در آینده زیر پای این و آن له نشود. به برادرهایش که به ترتیب شش و چهارسال از او بزرگتر بودند، یاد داده بودم که رعایت خواهرشان را بکنند و هنگام بازی بگذارند اول او اسباب‌بازی را انتخاب کند و الی آخر. این روش من مورد پسند مادربزرگم نبود و به من تذکر داده بود که روزی چوب این آزادپروری را خواهم خورد.

روزی از روزها همسر به ماموریت رفت و مادربزرگ پیش ما آمد تا شب تنها نمانیم. عصر برای صرف چای به خانه‌ی دخترعمو رفتیم. دخترعمو هم دخترکی به نام نازی که تقریبا هم سن و سال دخترکم بود داشت. نازی با مهربانی و گشاده‌دستی یکی از عروسک‌هایش را به دخترکم داد و با هم شروع به بازی کردند. رفتار و حرکات هر دو را زیر نظر گرفتم. نازی مهربان‌تر از دخترکم به نظر می‌رسید و در مقابل دخترکم کوتاه می‌آمد.

هنگام بازگشت دخترکم عروسک نازی را برداشت و خیال پس دادن نداشت. از نازی گریه بود و از دخترکم پرخاش. مادربزرگم را می‌گویی، با چشمانی گرد و چهره‌ای سرخ از خجالت ناظر این صحنه بود. سرانجام توجهی به گریه دخترکم نکرده و عروسک را از دستش گرفته و راهی خانه شدیم. بین راه خواستم به دکان اسباب‌بازی‌فروشی بروم و عین عروسک نازی را برای دخترکم بخرم که مادربزرگ جلویم را گرفت و به خانه برگشتیم. بالاخره دخترک آرام شد و خوابید. بهتر بگویم که گریه خسته‌اش کرد و چشم بر هم گذاشت و به خواب رفت. پسرهایم که  تماشاگر گریه دخترکم بودند، گوئی دلشان خنک شده بود.

آن شب تا صبح نتوانستم راحت بخوابم. در خواب صدای گریه نازی و دخترکم، خشم مادربزرگ، و از همه دردناک‌تر قیافه پسرهایم را می‌دیدم. صبح روز بعد که مادربزرگ حال پریشانم را دید، تسلی‌ام داد و در مورد آزادی و آموختن آزادی برای بچه‌ها روش تربیت صحیح را به من آموخت و گفت: «آزادی یعنی آن گونه که دوست داریم زندگی کنیم و کسی مانع حرکات و رفتارو کارهای ما نباشد. این آزادی تا زمانی معتبر است که مزاحم آزادی دیگران نباشیم. ما با رعایت این اصل بچه‌هایمان را از بدو تولد تا هفت سالگی نزد خود نگه داشته و به سلیقه خود تربیت می‌کنیم. بخشیدن آزادی به یکی از فرزندان به قیمت پایمال کردن حق دیگر فرزندان ستم است. هرگز نباید گفت  بزرگ که شد، خودش متوجه نیک و بد می‌شود. مغز کودک همچون ضبط‌صوت پاک و خالی است. هر کاری بکنی یا هر حرفی بزنی، ضبط کرده و باز پس می‌دهد. هر کدام از ما بعنوان والدین بچه، کودکمان را از همه بچه‌ها زیباتر و باهوش‌ترمی‌بینیم. قارقایا دئدیلر گئت آختار ان گؤزل اوشاغی تاپ گتیر، قارقا اؤز اوشاغین گتیردی (به کلاغ گفتند برو زیباترین بچه را بیار، رفت و بچه خودش را آورد). اما فراموش نکن که دو بچه دیگرت هم مثل دخترک حق دارند از همان آزادی که به دخترت دادی برخوردار باشند.»

Advertisements