باج دو فرهنگه بودن

«حدود آزادی کودکان»

نیمروز

به وضوح معلومه که زیاد سرحال نیست. من زیاد عادت به کشیدن حرف از مردم ندارم، اما خودش سر صحبت رو باز می‌کنه، اول تکه تکه و بعد بدون وقفه شروع می‌کنه به صحبت کردن. وسط حرف‌هاش می‌فهمم که از دست بچه‌هاش عصبانیه. میگه کنترل زندگیش از دستش خارج شده و یک دفعه می‌زنه زیر گریه. فکر می‌کنم این یکی از بزرگترین مشکلات خانواده‌های ایرانی مهاجره.

به جز اختلافات زن و شوهری که بعد از مهاجرت گریبان بیشتر زوج‌های ایرانی رو می‌گیره، تعیین حدود آزادی بچه‌ها یکی از سخت‌ترین مراحلیه که خانواده‌های مهاجر باهاش مواجه میشن. در بعضی از خانواده‌ها به محض بزرگتر شدن بچه‌ خصوصا فرزند دختر، پدر تصمیم به برگشت می‌گیره چون گمان می‌کنه در آینده نزدیک قادر به کنترل دخترش نخواهد بود. وقتی پای صحبت این خانواده‌ها که اغلب بافت سنتی‌تری دارن می‌نشینی با داستان‌هایی که از دیگران شنیدن یا خودشون شاهدش بودن مواجه میشی. روایت‌هایی از تماس مدرسه و حتی خود بچه‌ها با اداره پلیس و گزارش رفتار کنترل‌کننده و سرکوب‌گر والدین که بعضی وقت‌ها به تعهد والدین و در موارد پیشرفته‌تر به سلب سرپرستی پدر و مادر منجر شده. اونا اعتراف می‌کنن که قصد ساختن زندگی بهتری برای خانواده‌شون داشتن اما بعد از مهاجرت علاوه بر از دست دادن عمر و امکانات مالی و کاریشون، متوجه شدن که عملا دارن همسر و بچه‌هاشون رو هم از دست میدن.

اما در تقابل با گروه اول، گروه دومی هم وجود داره. خانواده‌هایی که به جای برگشتن به ایران، ترجیح میدن تا حد ممکن خودشون رو با فرهنگ و قوانین کشور مهاجرپذیر مطابقت بدن و تا جایی که از دستشون برمیاد با خواسته‌های بچه‌هاشون کنار بیان و یه راه بینابین پیدا کنن. این موضوع به خودی خود بد نیست و اتفاقا در خانواد‌ه‌هایی که به خوبی با حقوق خودشون و بچه‌هاشون آشنا هستن و تفاوت‌های فرهنگی رو می‌شناسن، این روش میتونه بازدهی خوبی هم داشته باشه.

مشکل زمانی به وجود میاد که خانواده‌ها به دلیل ناآشنایی با فرهنگ کشور دوم در تعیین حدود آزادی برای فرزندانشون دچار مشکل میشن و در خیلی از موارد مورد سواستفاده بچه‌هاشون قرار می‌گیرن. بچه‌های این دسته از خانواده‌ها، خیلی زود راه‌های دور زدن پدر و مادرهاشون رو یاد میگیرن. اونا فرهنگ غرب رو مصادره به مطلوب می‌کنن و مثل یک نوجوان عصیانگر و حق به جانب غربی، آزادی بی‌قید و شرط میخوان. در عین حال بدون ذره‌ای حس همکاری و احساس مسئولیت در قبال خونه‌ای که محل زندگی مشترک همه اعضای خانواده‌ست، برای رفع مخارج رفیق‌بازی و هزاران هزینه غیرضروری دیگه کماکان جلوی پدر و مادر دست دراز می‌کنن و سراغ از حق و حقوق می‌گیرن. در مدت زمان طولانی اگر والدین به این شرایط نابرابر تن داده باشن، بعد از مدتی این بچه‌ها تبدیل میشن به نوجوانانی پرمدعا، گستاخ و متوقع، با پدران و مادرانی نگران، آسیب‌دیده و چشم انتظار گذر از دوران بلوغ و رسیدن به ساحل آرامش. این بچه‌ها به عمد و در بهترین حالت از سر ساده‌انگاری اون روی دیگه سکه زندگی نوجوان غربی رو نگاه نمی‌کنن که به ازای استقلالی که طلب می‌کنه، چطور از سنین پایین کار می‌کنه و از هجده سالگی روی پای خودش می‌ایسته.

من گمان می‌کنم خانواده‌های ایرانی مهاجر، قبل از هرچیز باید حقوقشون رو به عنوان سرپرست قانونی فرزندشون بشناسن، و در همون محدوده برای بچه‌هاشون حد و مرز تعیین کنن تا هرگز مورد باج‌خواهی قرار نگیرن. در واقع، پیش از بچه‌ها، این ما هستیم که باید حدود و اختیارات خودمون رو بشناسیم.

Advertisements