انتخاب می‌کنم پس هستم

«حدود آزادی کودکان»

صبح

اولین بار که مهرسام را دیدم سه سال داشت. شیرین بود و برخلاف پسربچه‌های همسن و سالش که به قول پدر و مادرها از دیوار راست بالا می‌روند، نشسته بود مات رو به صفحه تلویزیون و بی‌اینکه پلک بزند برنامه‌ای را تماشا می‌کرد. با مادرش مشغول صحبت بودیم که همه جا ساکت شد و صدای مهرسام آمد:«مامی! بیا پلی کن.» مادرش عذرخواهی کوتاهی کرد و رفت دکمه پخش را زد و برگشت. دوباره همان تصویرها، همان صداها، و همان دیالوگ‌ها برای بیست دقیقه دیگر و باز روز از نو. وقتی مهرسام دوباره خواست که مادرش برود و دوباره دکمه پخش رو بزند متعجب شدم. پرسیدم: «چی می‌بینه؟» مادرش که انگار دل پری داشت گفت: « تبلیغ یه شرکت اسباب‌بازی‌فروشی چینی! راستش این بچه عاشق دایناسورهاست. همین الان تصویر هر دایناسوری رو نشونش بدی مشخصات کاملش رو برات شرح می‌ده، ولی تلویزیون دیدن شده یه معضل. هیچ برنامه دیگه‌ای رو نمی‌بینه. تمایلی به دیدن هیچ فیلم و کارتون دیگه یا انجام یه فعالیت دیگه نداره. فقط همین تبلیغ بی‌معنی رو هر بار مثل روز اول با اشتیاق نگاه می‌کنه. مقصر خودم هستم. از اول باید براش محدودیت می‌گذاشتم ولی فکر کردم بچه باید آزادی عمل داشته باشه و تفریحش رو خودش انتخاب کنه. برای منم آسون‌تر بود که ساکت بشینه تا اینکه بخواد مدام با سوال‌های بی‌پایان به پر و پای من بپیچه. اما الان کافیه تلویزیون رو خاموش کنم، چنان داد و هوار و جیغ و فریادی راه میندازه که باعث میشه همه فکر کنن من به باد کتک گرفتمش.» برگشتم به سمت مهرسام. دست‌هایش را پنجول کرده بود و ماغ می‌کشید. پاهایش را می‌کشید روی کف‌پوش چوبی آپارتمان و راه می‌رفت. صدایش که کردم بی‌آنکه به سمت من برگردد گفت: «بله؟» گفتم: «میای با هم نقاشی بکشیم؟ یا بریم پارک؟» برگشت و نگاهی از سر خشم به من و مادرش مادرش کرد. بعد هم دوید به سمت تلویزیون و فریاد زد: «نمی‌خوام بیام. می‌خوام دایناسور ببینم.»

«من نمی‌خوام به دوست شما سلام کنم. لطفا از اتاقم برین بیرون، در رو هم ببندین.» صدای شیوا دختر سیزده ساله دوستم را شنیدم اما به روی خودم نیاوردم. مادرش داشت اصرار می‌کرد که زشت است و داری آبروی من را پیش دوست چندین و چند ساله من می‌بری و تو که دختر خوبی بودی و از این دست حرف‌ها. شیوا اما کوتاه نیامد و در نهایت مادرش خجالت‌زده  و رنگ و رو باخته برگشت پیش من. عذرخواهی کرد و گفت نمی‌داند چه اتفاقی افتاده اما مدتی است دخترکش دیگر مثل گذشته به حرف‌هایش گوش نمی‌دهد. بر سر هر موضوعی با او جدل می‌کند و خلاصه آنی که بود نیست. تعریف کرد تازگی‌ها وقتی به بهانه‌های مختلف به اتاق شیوا سر می‌زند او با بی‌حوصلگی می‌خواهد که تنها بماند و عذر مادر را می‌خواهد. به او گفتم فکر نمی‌کنم جای نگرانی باشد و بهتر است به خواست دخترک احترام بگذارد و کمتر با او مجادله کند. دوستم نگران بود. نگران اینکه مبادا دخترش دوستان بدی داشته باشد. می‌گفت بدخلق و عصبی است. در همین احوال شیوا از اتاقش بیرون آمد. سلام کوتاهی  به من کرد و به سمت مادرش رفت. بغلش را باز کرد و گفت: «ببخشید که بداخلاق بودم مامان. احتمالا به خاطر سن بلوغ این‌جوری شدم.» هر سه خندیدیم و من به یاد روزهایی افتادم که جانم از مهمانی‌های رسمی داشت بالا می‌آمد. اوقاتی که ناچار بودیم همراه خانواده به دیدن کسانی برویم که حتی نامشان را هم به سختی به یاد می‌سپردیم. وقت‌هایی که به اصرار و دعوت پدر و مادر باید جلوی آقای ایکس و خانم وای شعر می‌خواندیم یا پایتخت کشورها را مثل بلبل تکرار می‌کردیم و کاری می‌کردیم که بقیه خوششان بیاید.

تعیین حد و مرز آزادی کودکان در زمانه معاصر یک اتفاق دو سویه است. یک طرفش در دست والدین است و طرف دیگرش را کودک تعیین می‌کند. امتیاز دادن‌های بیش از حد، در اختیار گذاشتن منابع بیش از حد انتظار یا در زمان نامناسب، می‌تواند منجر به این شود که حد و مرز آزادی از دست والدین در برود. از سوی دیگر اعمال فشار و تلاش برای قبول نظراتشان ممکن است باعث شود کودک آزادی خود را در معرض خطر ببیند و برای دفاع از آن کار به لجبازی و جنگ و جدل برسد. حواسمان باید جمع باشد که نه از این سوی بام بیفتیم و نه از آن سوی بام.