بچه جون، هيسسس

«حدود آزادی کودکان»

سحرگاه

دوستی دارم که دخترش در آستانه کلاس اولی شدن است. با تقریب خوبی بعد از مدتها تنها بچه‌ای است که می‌تواند با رفتارهایش مرا به مرز جنون بکشاند. مدام در پی جلب توجه است و مادرش هم به این ماجرا دامن می‌زند. در تمام بحث‌ها و گفتگوهای ما شرکت می‌کند و بارها و بارها از ما می‌خواهد سکوت کنیم تا او حرف بزند. در این‌گونه موارد من با استیصال تمام به دهان مادرش چشم می‌دوزم به امید اینکه تذکری به دخترش بدهد و من نفسی بکشم اما مادرش هر جای بحث که باشیم به اوامر دختر تن داده و سکوت می‌کند تا دختر مرا مخاطب قرار داده و برای بار هزارم درباره کارتونی که نگاه می‌کند سخنرانی کند.

احساس می‌کنم دوستم و همسرش آزادی دادن به کودک را اشتباه فهمیده‌اند و اشتباه بزرگترشان این است که به اشتباه اولشان افتخار می‌کنند. روزی مهمانشان بودم و دخترک سخنرانی غرایی در باب اینکه پدر و مادر باید بابت اشتباهاتشان از فرزندشان عذرخواهی کنند ایراد کرد (در اصل موضوع با او موافق بودم) و بعد از من خواست بابت تذکر به جایی که به پسرم داده بودم از او عذرخواهی کنم. پدر دخترک بعد از استنتاج او چنان هیجان‌زده شده بود و چنان با شور و شوق موافقتش را با عذرخواهی کردن من اعلام کرد که همانجا تصمیم گرفتم روابطم را با این خانواده به حداقل ممکن برسانم.

اما نکته جالب ماجرا چند وقت بعد دستگیرم شد. روزی که با پسرم، دخترک و مادرش برای گردش رفته بودیم. دخترک آنقدر بدعنقی کرد که مادرش عاقبت مثل یک آتشفشان منفجر شد و تمام عقده‌های چند وقت اخیرش را به بیرون پرتاب کرد. گفت و گفت و گفت تا گدازه‌ها تخلیه شدند و در پایان من فهمیدم که دلش از دست پدر خانواده خون است که با پر و بال دادن به دخترک و تحت فشار قرار دادن نامحسوس مادر برای همراهی در این مسیر، علت پشت پرده تمام این ماجراهاست.

راستش دلم برای دوستم بدجوری سوخت و فکر کردم حالا که دخترک هفت ساله است، خدا به دادش برسد وقتی دخترک هفده ساله شود و با پشتیبانی پدرش بخواهد جفتک‌پرانی‌های دوران بلوغش را شروع کند. قطعاٌ برای دوست من سر و صورت سالم باقی نخواهد ماند.

1 نظر برای “بچه جون، هيسسس

  1. من جای شما بودم به عنوان یک شاهد به دوستم پیشنهاد یک مشاوره ی خانوادگی رو می دادم چون روش پدر خانواده اشتباه محضه و نکته ای که در آخر اشاره کردین کاملن درسته.
    بچه ای که توی حرف دیگران میدوه رو باید تعلیم داد که: بذار حرف من تمام بشه بعد نوبت توست.

    لایک

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.