ماه: ژوئیه 2016

مرگ دوست داشتن

«وقتی زن قدم اول را برای انتخاب برمی‌دارد»

سپیده‌دم

روز سختی بود، اما مگر همه از این روزهای سخت ندارند؟

همه بالای سر مادربزرگم نشسته بودیم و می‌دیدیم که ذره ذره نفسش می‌رفت و تمام می‌شد. من تازه دانشجو شده بودم و اولین بارم بود در مواجهه با از دست دادن نزدیکترین و عزیزترین‌هایم. برایم سخت بود و در عرض شش ماه سرطان کار مادربزرگم را ساخت و من ماندم بدون گفتن دوستت دارم به مهربانترین مادربزرگ دنیا. از نیمه خرداد آن سال تصمیم عجیبی گرفتم.

هر بار که عاشق می‌شدم نیرویی خارق‌العاده درونم رشد می‌کرد و آنقدر انرژی داشت که در کلمات عاشقانه صرف می‌شد. فکر می‌کردم تمام احساسم را باید در کلمات بریزم و بیانش کنم و طرف مقابل دستپاچه می‌شد و نمی‌توانست حجم دوست داشتنم را همان‌گونه جبران کند. من فکر می‌کردم خجالتم را پشت کلمات پنهان کنم و این بهترین راه بود که لبخند بزنم، عشق بورزم و دوست داشته باشم با کلمات. تا تصمیمم را عملی کنم، قبل آنکه عشقم را از دست بدهم، احساسم را بداند. خواه دوستم داشته باشد خواه نه. این‌گونه در ذهنم دوست داشتن‌هایم برای خودم غلو شده و طوری دست‌نیافتنی می‌شد.

اولین قدم می‌تواند حرف زدن ساده‌ای باشد، لبخند باشد، صحبتهای طولانی با تلفن باشد، قرارهای ساده و دوستانه باشد. من همیشه از آخرین مرحله شروع می‌کردم. خجالتم نمی‌گذاشت مراحل ساده و ابتدایی یک دوستی معمولی را طی کنم و همه چیز طور دیگری رقم می‌خورد. من خسته می‌شدم از دوست داشتن بی‌جواب و طرف مقابلم هم می‌خواست از سنگینی مسئولیت دوست داشتن من فرار کند. کسی به من یاد نداده بود یک دوستی ساده احتیاجی به عاشق شدن ندارد، فقط دست از خجالت بردارم، کمی لبخند داشته باشم با همان حرفهای ساده‌ای که با بقیه دوستانم می‌زنم‌، همین. یک قدم ساده‌ که می‌توانست به من شادی بدهد نه اینهمه پیچ و تاب و بالا و پایین و حتی دلزدگی و افسردگی، و این همه وحشت نداشته باشم تا برای باقی عمرم برای دوست داشتن آدمها بترسم. در تمام تجربیات کوچک و بزرگ، با این‌ همه خجالت و ترس خودم انتخاب می‌کردم و شروع می‌کردم. شروعهای طوفانی که واقعا طوفان به پا می‌کرد و آرامش نسبی زندگیم را بهم می ریخت و من این را عشق می نامیدم.

از وقتی مادربزرگ مرد و بهش نگفتم دوستت دارم حسرتش برایم ماند. نگاهم تغییر کرد، تغییراتی که تا امروز ادامه دارد.

Advertisements

صید یا صیاد؟

«وقتی زن قدم اول را برای انتخاب برمی‌دارد»

سحرگاه

فکر کنم آدم‌ها در ذاتشان یا شکارچی هستند یا صید. شاید توی عرف و فرهنگی جا افتاده باشد که شکارچی همیشه مرد است و زن گوشه‌ای در کنج می‌نشیند و منتظر انتخاب شدن می‌ماند. اما شکی ندارم که این تفکر هم مثل خیلی افکار فرهنگ‌های پوسیده و درب و داغون در ستیز با طبع انسان و واقعیت وجودش است. چرا که هیچوقت صید نبوده‌ام و هیچوقت هم در کنجی به امید دیده شدن و پسند شدن و انتخاب شدن نماندم. هر چند که این خودآگاهی را بعدها پیدا کردم، اما در آن لحظه وقتی به گذشته نگاه کردم دیدم همیشه خودم انتخاب کرده‌ام. این انتخاب کردن البته در بیشتر موارد برای من انتخاب «نه» گفتن بوده‌است. نه گفتن به تمام آنهایی که فکر می‌کردند شکارچی هستند و من صید.

تجربه شخصی نشانم داد که چقدر عکس‌العمل‌ها در مقابل یک زن انتخاب‌گر جالب و گاهی با نمکند! در دوران دبیرستان و و در اوج داغی مکالمات تلفنی که بعدها به اولین قرار و دوستی منجر میشد، آنی بودم که هیچوقت دوست تلفنی و به تبع آن دوست پسر نداشت. در دوران دانشگاه بازی نگاه‌ها و رد و بدل کردن پیغام های دزدکی مد بود، در شهرستان بودیم و من تنها دختر تهرانی کلاسمان بودم. نشان به این نشان که اویی که همه فکر می‌کردند قرار است همه جا را آباد کند بعد از چهار سال همانطور که وارد دانشگاه شده بود از در دانشگاه بیرون رفت و همینطور الی آخر تا بقیه مراحل زندگی.

خیلی از خانم‌های معلم، همکاران یا حتی همکلاسی‌ها مرا چیزی مثل شمایل مقدس مادر خدا تصور می‌کردند و برخی آقایان یک طعمه دور از دسترس و چیزی در مایه‌های یک سرزمین ناشناخته و غیر قابل فتح. از یک طرف تمجید و تحسین در تجلیل از «خانمی» و «نجابت» و از طرف دیگر شرط بندی، مسابقه و جایزه برای اولین کسی که موفق میشد صید گریزپا را به دام بکشاند! کلی زمان لازم شد تا از همه این داستان‌ها پشت سرم خبردار شوم چون اساسا شکارچی در دنیای خودش زندگی می‌کند. وقتی صیدی باب دندان در اطرافش نمی بیند کاری به کار کسی ندارد. فقط یادم است که وقتی کسی – دوست عزیزی – داستان‌ها را برایم تعریف کرد اول غرق در حیرت شدم و بعد از خنده ریسه رفتم! یادم است نگاه محبت آمیز و کمی شماتت‌بار آن دوست عزیز را که می‌گفت تو خیلی ناشکری! می‌دانی چقدر زنان و دختران هستند که آرزو دارند جای تو باشند؟ می‌دانی که برای همه پیش نمی‌آید که سوژه نقش‌زنی، شعرسرایی و … جنس مخالف شود؟ یادم است که آنروز به آن دوست عزیز که خانم سن و سال داری هم بود گفتم من شکارچی و انتخاب‌گرم. اگر الان تنها هستم، اگر کسی در کنارم نیست و اگر به اطرافم نگاه نمی‌کنم نه بخاطر اینست که خودم را تحفه نابی تصور می‌کنم، نه فکر می‌کنم خیلی زیبایی خاصی دارم، نه شمایل مقدس مادر خدا هستم و نه هیچ چیز دیگر. موضوع فقط اینست که صیدم را هنوز پیدا نکرده‌ام. مطمئن باش به محض اینکه او را ببینم خودم قدم اول را خواهم برداشت، از آنها نیستم که گوشه‌ای بنشینم و اشک بریزم بلکه دیده، پسندیده و انتخاب شوم.

بعدها دیدم که عکس‌العمل انتخاب‌شوندگان و حتی ناظران هم خیلی بانمک و متنوع است؛ البته فقط وقتی که انتخاب‌کننده یک زن است. جایی که و در فرهنگی که جای زن را در پستو می داند، زنی که قدم اول را بر می‌دارد حتما یک پتیاره بی‌حیا و سلیطه است. در بقیه فرهنگ‌ها هم البته تنوع در برداشت کم نیست. بعضی مردها از قدم اول زن می‌ترسند و وحشت‌زده می‌شوند! بعضی‌ها هم ذوق‌مرگ می‌شوند و خوش‌شانسی من این بود که شکارم ذوق‌مرگ بود. اما واکنش اطرافیان بانمک‌تر بود. یک داستان برایتان بگویم کمی بخندید … سالها قبل در ایران طعمه من کمی دور از دسترس بود – مقتضیات زندگی –  و فقط هر از گاهی میشد پنجه رویش انداخت. یادم است که سر کار بودیم و قبل یا بعد از ناهار – دقیق یادم نیست – می‌بینم که طعمه دارد دور می‌شود، با نگاه دنبالش می‌کنم و می‌بینم وارد گست هاوس کارخانه می‌شود که محل اقامت او و بقیه متخصصانی بود که آنجا اقامت می‌کردند. دنبالش می‌کنم و در سالن طبقه دوم به او می‌رسم. هنوز بوسه طولانی‌مان تمام نشده بود که درب یکی از اتاق‌ها باز شد و یکی از همکاران مهندس را دیدم که داشت از اتاقش خارج میشد، ما را که دید هول و دستپاچه دوباره برگشت داخل اتاق. من از خنده روده‌بر شده بودم! بجای اینکه ما دست و پایمان را گم کنیم، آن پسرک هول شد و خودش را قایم کرد. بعدها فکر کنم پسرک بعد از هضم شوک وارده، فکرهایش را کرد و تصمیم گرفت که من الان با حس یک دختر خطاکار حتما سوژه خوبی برای اخاذی اخلاقی هستم و می‌شود حسابی با دست انداختنم تفریح کرد. یک روز قشنگ که در سالن کنفرانس جلسه هفتگی مدیران برقرار بود رو به من کرد و با صدای بلند گفت خانمِ … راستی چه خبر از آقای ِ …؟ نمی‌دانم چه انتظاری داشت… شاید رضایت خاطرش در این بود که رنگ عوض کنم، از حس گناه آب شوم و به زمین بروم، به جرم خودم به بیرون آمدن از پستو اعتراف کنم و توبه بطلبم یا نمی‌دانم چه چیز دیگر. عکس‌العمل سریع و طبیعی من این بود که بدون تغییر حالت صورت و صدا بخندم و بگویم اتفاقا در تماس هستیم، اشتباه نکنم فلان جا و درگیر فلان پروژه است. طفلی… دلم برایش سوخت؛ ایندفعه چشم‌هایش حتی از آن دفعه قبل هم گشادتر شدند و قیافه‌اش ناباورتر! گمانم آندفعه دیگر جدی جدی فکر کرد که خواب دیده بوده و آنچه که چشم‌هایش دیده بودند فقط زاییده وهم و تخیلات اروتیک خودش بوده‌است.

درباره

درباره پیشینه تاریخی نام و نقاشی سر در وبلاگ

La Tomba delle Danzatrici یا آرامگاه زنان رقصنده نام یک مقبره تاریخی مربوط به اواخر قرن پنجم پیش از میلاد مسیح در شهر رووو دی پولیا (Ruvo di Puglia) واقع در استان باری یکی از استان‌های ناحیه آپولیای ایتالیاست. دیوارهای این مقبره پوشیده شده از نقاشی بیش از سی زن رقصنده که با لباس محلی دست در دست هم می‌رقصند و سه مرد چنگ‌نواز سپیدپوش این زنان را همراهی می‌کنند.
ما علاوه بر استفاده از نام، در طراحی این وبلاگ نیز از نقاشی دیواری این آرامگاه استفاده کرده‌ایم.

tomb-of-the-dancers

درباره وبلاگ

این یک وبلاگ گروهی‌ست با دوازده نویسنده ثابت زن و یک نویسنده مهمان مرد. هر هفت روز ما راجع به یک موضوع صحبت می‌کنیم تا به موضوع جدید برسیم. نویسنده‌های مهمان در هر موضوع متفاوت خواهند بود. هیچکدام از نویسندگان، چه زنهای رقصنده و چه نویسندگان مهمان، تا پیش از انتشار از متن دیگری خبر ندارند. به بیان دیگر ما از سیزده زاویه متفاوت به یک موضوع یکسان نگاه کرده و از آنجا که از نوشته دیگری خبر نداریم بدون قضاوت، نقد، ارزش‌گذاری یا تاثیرپذیری تنها به ارائه نظرات مستقل خود پرداخته‌ایم.
دوازده نوشته زنان رقصنده با اوقات مختلف روز شناخته می‌شوند: سحرگاه، سپیده‌دم، صبح، پیش از ظهر، نیمروز، بعد از ظهر، عصر، غروب، شامگاه، شبانگاه، نیمه‌شب، و بامداد. ما کنار هم یک شبانه روز را می‌سازیم.
هرچند در نگاه کلی شما ممکن است بدانید چه کسانی این وبلاگ را می‌نویسند، اما نوشته‌ها اسم هیچ نویسنده‌ای را به دنبال نمی‌کشند و شما از ما هیچ نامی پای هیچ نوشته‌ای نخواهید دید. نویسنده مهمان می‌تواند گمنام بماند، یا با اسم واقعی خودش معرفی شود.