خانه گرم

«تعارض نقش زنان بین خوانش سنتی و مدرن جامعه»

از میان نامه‌ها: مگنولیا

مادرم فرهنگی بود و معمولا وقتی از مدرسه برمی‌گشتم، کسی نبود در را برایم باز کند، کیفم را از دوشم بردارد، و یا غذای گرم و تازه جلویم بگذارد. کسی نبود به درس‌هایم رسیدگی کند، دیکته بگوید، یونیفرم مدرسه‌ام را به موقع بشوید، اتو کند و…

وقتی برمی‌گشتم خانه تاریک و سرد بود، گاهی کلیدم را گم کرده بودم، جا گذاشته بودم، یا زورم نمی‌رسید کلید را در قفلی که خراب بود بچرخانم. ساعت‌ها پشت در می‌ماندم. گاهی با خواهر کوچکترم به خانه یکی از دوستان مدرسه قبلی‌ام-که نزدیک بود- می‌رفتیم تا مادرم از راه برسد. در خانه آنها همیشه غذای گرم و خوشمره آماده بود. مادرش خانه‌دار بود. خواهر کوچکترم همیشه حسرت خانه دوست دیگری را می‌خورد که او هم مادر خانه‌داری داشت. او (خواهرم) همیشه به قول خودش در حسرت «خانه گرم» بود. مادرم همیشه شبها تا دیروقت مشغول رفت و روب و شست و شو و … بود و صدای جا به جا کردن ظرفها از آشپرخانه شنیده می‌شد. با این حال، همه چیز برای ما بچه‌ها آماده نبود. ضبط و ربط پنج بچه قد و نیم قد کار آسانی نبود. البته شبها همیشه شام گرم و خوشمزه داشتیم، اما هر چقدر هم که شام زیاد بود، برای فردا ناهار ما بچه‌ها چیزی نمی‌ماند و فردا از مدرسه که می‌آمدیم، باید ته دیگ سرد را از ته قابلمه می‌کندیم تا خودمان را سیر کنیم.

اما با این همه، هرگز دلم نخواست مادر من هم خانه‌دار باشد. هرگز نخواستم به بهای داشتن غذای گرم، اینکه از مدرسه دنبالم بیاید، در جلسات اولیا و مربیان مدرسه شرکت کند، یا برای گرفتن کارنامه‌ام بیاید، خانه‌نشین شود. همواره به کار کردن و خصوصا شغل او افتخار می‌کردم. از اینکه وقتی سوال ادبیات فارسی و عربی از وی می‌پرسیدم با تسلط کامل جواب می‌داد، لذت می‌بردم. و چه خوب که خانه‌دار نبود، که اگر بود، شاید هرگز نمی‌توانست ما را از شر آن زندگی جهنمی نجات دهد. هر چند، مثل همه زنان فداکار، تا قران آخر حقوقش را برای آن زندگی خرج کرده بود و هنگام جدایی، جز صد هزار تومان مهریه‌اش، آهی در بساط نداشت. اگر شاغل نبود، نمی‌توانست ما را به دندان بگیرد تا از آب و گل دربیاییم.

گاهی ساعت‌ها در مهد کودک می ماندم، تا پدرم که رفت و آمد من به عهده او بود، یادش بیاید، یا کارهایش اجازه بدهد که دنبالم بیاید. گاهی از مدرسه رفتن می‌ماندم، چون سرویس رفته بود و کسی وقت نداشت مرا تا مدرسه – که خیلی نزدیک نبود- برساند. بارها بابت اینکه کسی در جلسات اولیا و مربیان شرکت نکرد٬ کسی برای گرفتن کارنامه ام آنقدر نیامد تا عاقبت مدرسه کارنامه‌ام را به خودم داد٬ مانتویم طبق قوانین سختگیرانه دبستانم اول هفته شسته شده و اتو خورده نبود٬ لوازم مورد نیاز مدرسه‌ام به موقع فراهم نشد٬ جلوی مانتویم طبق قوانین من درآوردی مدرسه راهنمایی‌ام چرخ نشد و … مواخذه شدم. نگذاشتند آن روز را سر کلاس بروم. از انضباطم کم شد. دیکته‌هایم را خودم نوشتم. مانتویم را خودم با دست‌های کوچکم در تشت آب و کف چنگ زدم. درس‌هایم را خودم خواندم و به قول خواهر کوچکترم «خودمان بزرگ شدیم». با این همه٬ همیشه بهترین دانش‌آموز مدرسه٬ نفر اول مسابقه منطقه٬ بهترین قبولی کنکور و… بودم.

تجربه زندگی والدینم و دیدن بلایی که بر سر زنان خانه‌دار اطرافم می آمد – سوختن و ساختن آنها در زندگی مشترک ناموفق٬ تحقیر شدن و دم نزدنشان به خاطر نداشتن سرپناه و یا پدر و مادر حامی- مرا ترساند. وحشت اینکه اگر مادرم درآمد نداشت یا باید گوشه خیابان گدایی می‌کردیم و یا زیر کتک‌های پدر خشن و بی‌عاطفه و یا شاید نامادری بزرگ می‌شدیم٬ پشتم را لرزاند. خواستم مستقل باشم٬ قوی باشم٬ و زیر بار ظلم نروم. و حالا شاید از آن طرف بام افتاده باشم. شاید گاهی طرف ظالم ماجرا شده باشم. اما معتقدم برای اصلاح هر جریانی که مثلا به سمت چپ منحرف شده٬ باید نیرو را به سمت راست وارد کرد تا به تعادل رسید. البته شاید در این میان٬ چند صباحی مردان مجبور باشند تاوان ظلم رفته بر زنان در طول تاریخ را بدهند. شاید چند صباحی٬ تا زنان خودشان را٬ نقش صحیحشان را٬ و راه تعادل را یاد بگیرند٬ مردان مجبور باشند درد این مرحله گذار را بچشند. مجبور باشند با زنانی زندگی کنند که هم سنتی هستند و هم مدرن. هم خدا را می‌خواهند و هم خرما. همسرم گاهی از قول آن رزمنده می‌گوید: «عزیزم یک پاتو بردار».

.

توی سال‌هایی که «روایت فتح» شب‌های جمعه پخش می‌شد، یه خاطره از یه رزمنده پخش شد که داستان اینجوری بود: «دو تا قایق کنار هم ایستاده بودن که یکی پشت جبهه می‌رفت یکی سمت عملیاتی بی‌بازگشت! راوی می‌گفت: دو دل بودم؛ یه پام تو این قایق بود یه پام تو اون قایق.
شهید (که اسم‌اش خاطرم نیست) به راوی می‌گه : «یه پا تو بردار…!»

Advertisements

7 نظر برای “خانه گرم

  1. دوستان خوبم، نویسنده دو خط پایانی (نقل‌خاطره روایت فتح) بنده نیستم. مطلب طولانی و معرفی را در اینترنت با این شروع می توانید پیدا کنید. فقط جهت ارجاع به خاطره و رساندن منظور رزمنده مذکور آورده شده است.

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.