یک عاشقانه آرام

«تعارض نقش زنان بین خوانش سنتی و مدرن جامعه»

شبانگاه

دراز کشیدم و بعد از گذشت سیزده سال به روزها و شبهایی که بینمان گذشت فکر می‌کنم. تو عاشقانه ادامه دادی و من نظاره‌گر بودم. تو در مرحله‌ای که بسیار سخت بود توانستی عاشقانه بایستی و مقاومت کنی و بالاخره چیزی را که مدتها بدنبالش بودی، بدست آوردی.

من و عین یک وبلاگ مشترک داشتیم که زمانی کلی خواننده داشت. میم هم از همین آدم‌ها بود که وبلاگ می‌خواندند و بعد توی یاهو مسنجر پیام داد و یک روز نامه نوشت که عاشق شده. عین تازه داشت رابطه عاطفی قبلیش را فراموش می‌کرد که حتی به قرار ازدواج منجر شده بود و مرد در لحظات آخر و زمان خواستگاری، زده بود زیر قول و قرارهایش و رفته بود پی زندگیش.

ایمیل را برایم فرستاد و گفت بخوان و بگو یعنی چه؟  الان که خوب فکر میکنم کلمه دلقک در ذهنم نقش می‌بندد و یکسری جملات منطقی و بدون ترحم اما واقعی و فکر شده که از کسی که در دانشگاهی بسیار مذهبی حقوق می‎خواند بعید نبود. بهش گفتم آخر شما چه حرفهایی زدید که او اینها را برایت نوشته؟ گفت درددل ساده و دوستانه. اما این درددل ساده و دوستانه به عشق و عاشقی ختم شده بود، بدتر از همه قرار بر این نبوده و عین اصلا به این چیزها فکر هم نمی‌کرد.

میم نوشته بود که من دلقک نیستم، و لابد احساساتش را گفته بود. می‌خواست که آینده داشته باشد و آینده برای این مدل مرد یعنی ازدواج. عین در این فکرها نبود چون چندین سال از میم بزرگتر بود – حتی من هم از او بزرگتر بودم – و در خانواده کاملا سنتی و مذهبی ما، ازدواج یعنی در خانه بنشینی و برایت خواستگار بیاید، عین از دوره راهنمایی خواستگار داشت و من از بیست سالگی. در خانواده سنتی و شدیدا مذهبی‎تر مرد، باید با کسی واجد شرایط ازدواج می‌کردی و یکی از شرایط، تناسب سن بود.

زمان می‌گذشت و قضیه جدی‌تر می‌شد. هر دو عاشق‌تر و مصمم‌تر برای غلبه بر مشکلات و به دنبال پیدا کردن راه‌های منطقی برای چگونه مطرح کردن مسئله در خانواده‌ها بودند. خانواده‌هایی که چهارچوب‌هایشان هیچگاه شکسته نشده بود. روزهای سختی بود.  وقتی مرد قضیه را مطرح کرد کاملا مخالفت شد، جرات نداشتند بهش بگویند چیز خورت کردند یا عقلت را از دست دادی یا دیوانه شده‌ای… به هر حال پسرشان بود. پس خیلی راحت همه تقصیرها را گردن عین انداختند که عجب دوره زمانه‌ای شده، دختر ترشیده، پسر ما رو اغفال کرده، قاپشو دزدیده، شستشوی مغزیش داده، زیر پای پسرمون نشسته و …

چه اشک‌هایی که عین بعد از شنیدن این حرف‌ها نریخت. حق هم داشت، او فقط عاشق شده بود و در عوض حرف‌هایی می‌شنید که ناروا بود. میم هم اصرار بر این ازدواج داشت و کوتاه نمی‌آمد. هر دو مقابل سنت‌ها ایستاده بودند، می‌خواستند عاشقانه ازدواج و آرام و ساده زندگی کنند، اما زنجیرهایی بود – هنوز برای خیلی‌ها هست – که راه را سخت و دشوار می‌کند. من در تمام این مدت شاهد رنج‌های ابن دو عزیز بودم که بالاخره اردیبهشت هشتاد و چهار عقد کردند. مادر میم برایم هیولایی بود که پس از دیدنش تمام قضاوت‌های قبلی را دور ریختم و به این نتیجه رسیدم که آدم‌ها هر چقدر هم سخت باشند اما راهی برای نرم کردنشان هست. هنوز خیلی از نزدیکان عین از ماجرا خبر ندارند و فکر می‌کنند این ازدواج در نتیجه یک خواستگاری سنتی بوده و فکر می‌کنند عین و میم همسن هستند.

حالا عین به این فکر می‌کند دخترش وقتی بزرگ شد، اگر عاشق شود و شرایطی مشابه خودش داشته باشد چه کند.
آیا کسی که خودش زمانی درگیر سنت و مدرنیته بوده، حالا دارد جا پای قدمهای مادرش می‌گذارد؟

Advertisements

4 نظر برای “یک عاشقانه آرام

  1. جالب بود …حالا باید ازشون پرسید خوشبختن یا نه ؟یا اگه همین اتفاقی برای دختر خودش پیش بیاد عکس العملش چیه؟ و یا آخر ماجرا چی میشه ؟

    دوست داشتن

    1. ظاهر زندگي آدمها نشان نمي دهد. بايد ازشان بپرسم آيا احساسي كه سالياني گذشته داشته اند و اين همه برايش جنگيده اند، در وجودشان باقي مانده؟ شايد ته مانده هاي همان احساس باشد كه تلاششان براي زندگي قطع نمي شود. به نظرم كمي عشق براي يك زندگي كافي باشد.

      دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.